من م ی ن و ی س م!

این وبلاگ فقط یک چیز ندارد. تنها یک چیز. تنها همان یک چیز را ندارد. تنها همان یک چیز را که باید داشته باشد ندارد. هر بار می ترسم. می ترسم بگویید اینها چیست که می نویسی؟ ما را سر کار گذاشته ای؟ هر بار که می آیم اینجا می ترسم  از دیدن چنین کامنتی. و هر بار نفس راحتی می کشم تا بار بعد. شما خوانندگان صبوری هستید. صبور و خوددار. خوددار و با گذشت. با گذشت و چشم پوشی. شما خوب می دانید که اینجا یک چیز ندارد. در واقع همان یک چیز را که باید داشته باشد ندارد. اما به رویم نمی آورید. پست ها را می خوانید و به رویم نمی آورید. پست هایی که اگر هر موجود یا کلامی ذاتن دعوت کننده باشد، این پست ها تنها دعوت کننده به یک چیز است->«من».  چرا دروغ بگویم ؟ چرا پنهان کنم؟ من این جور نوشتن را دوست دارم. اصلن کیف می کنم. از «از خود»م نوشتن لذت می برم. شاید به خاطر اینکه تنها موجودیست که خوب می شناسمش. یا تنها موجودیست که درک اش و پیشرفت اش و همه چیزش به من وابسته است. شاید. اما راستش لذتی ندارد. دیگر ندارد. خیلی وقت است که ندارد. حتمن می بینید که اینجا به نفس نفس افتاده است. از همان پست ۲۱آذر  اینجا نفس نفس می زند. اول سعی کردم به روی خودم نیاورم. سعی کردم مثل شما صبور باشم. گفتم باز هم می شود پیش رفت. گفتم مگر وبلاگ قبلی را که بستی چه شد؟- می دانید این وبلاگ، این فضای مجازی، حقیقی ترین فضای موجود در زندگی فعلی من است. تنها مکان برای ارتباط با آدمها در این صومعه*. تنها فضا.. -اما دیگر نمی شود پنهان کرد. دیگر نمی  شود نداشتن آن یک چیز را پنهان کرد. دیگر بدون آن یک چیز نمی شود ادامه داد. من دنبال آن یک چیز می گردم.  به دنبال آن یک چیز. آن تنها چیز.

* نام با مسمایی که فیزیکخوانان  برای این جا بر گزیده اند!

کار علمی یا فنی یا حتی زندگی کردن در واقعی ترین صورت خود با تخیل در تضاد است و حتی نابودگر آن است. من در نوشتن تخیلم را زنده نگه می دارم و ارتباطم را با بخش نادیدنی و ناملموس خودم، یعنی ذهنم، یا همان غیب وجودم، حفظ می کنم. و از طریق آن با غیب این جهان. نوشتن حتی، گاهی تنها فاصله ی میان من و انکار غیب وجود(م) است.

من می نویسم. من همان قدر که می نویسم در برابر نوشتن مقاومت می کنم. من همان قدر در برابر نوشتن مقاومت می کنم که در برابر ننوشتن. «من می نویسم تا به سکوت دست یابم».

این پست را اگر هم دوست داشتید(!) بگذارید به حساب سالگرد اینجا!

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروز

اينجا فقط يه چيز رو خيلی خيلی خوب داره: «صداقت» «از خود»ت و از امثال خودت ... چيزايی بقيه مون گاهی با خودمون تعارف داريم که اعتراف کنيم(خودمو ميگم!) همينش جالبه... تفلدش هم مبارک

درسا

چقدر شما برام جالبيد!!! اما من هيچوقت شما رو به خاطر نميارم!

الفشين

بهتره که در اينجا روشن کنم که منظور يگانه از صومعه دانشگاهشه نه وبلاگش!

الفشين

من واقعی!! نه! اون منِ من اينجا تو بلاگ نيست

يگانه

به ياس: طبق حرفهايت به نظرم يكبار ديگر اين متن را بخوان! به فاطمه: عميقن خوش به حالم؟!!! من اگر برگردم به زندگي واقعي و ميان آدمها و از اين صومعه(دانشگاه) نجات پيدا كنم ....وقتي براي بار آخر از پله هاي دانشكده پايين بروم...............همان طور كه الفشين نوشته منظورم از صومعه اين جاست(اين دانشگاه) نه اينجا! فكرش را بكن من وقتي براي يك هفته اينجا نيستم حتي اسم اساتيد و دانشجويان و كارمند ها را فراموش مي كنم! اينجا هيچ چيز نيست ..هيچ چيزي كه واقعي تر از اينجا(بلاگ) باشد...لااقل اينجا(بلاگ) مجبور نيستم لبخند هاي زوركي بزنم! اينجا در واقع حتي دانشگاه هم نيست...توي اسمش هم اين نيست! يك صومعه ي كاملن ساينتيفيك! من اين آدمهايي را كه از 8 صبح تا 10 شب توي آفيسشان لاي كتابها زندگي مي كنند را درك نمي كنم...نه زندگي شان را نه ارزوهايشان را نه حرف هايشان را و نه حتي لبخندها و ناخرسنديشان را! اينجا در دل گران ترين و پر امكانات ترين مركز [] ايران من در حسرت يك آدم ام كه يك كلمه بيشتر از...بفهمد! به پيچك: مي فهمم چي ميگيد! در ضمن ميشه اينقدر نپيچيد:پي! به درسا: منم همين طور!

يگانه

به الفشين: بحث بودن من اصيل نيست....به هر حال بلاگ نويسي مثل هر نوشتن ديگري نوعي دعوت به من است براي همين به نظرم سكوت از آن اصيل تر است...البته سكوتي بالغ... داشتم فكر مي كردم از ديد ديگري هم مي شود به وبلاگها نگاه كرد :برخي همه ي سعيشان را مي كنند كه حقارت اين زندگي را ثابت كنند و بعضي هم بدشان نمي آيد عظمتي براي آن بيابند..اين كتگوري حقارت و عظمت هنوز توي ذهنم كامل نيست...ولي اين روزها (و شب ها و به خصوص شب ها) به آن فكر مي كنم..

فاطمه.س

منظورت را از صومعه «این جا» درک کردم. يعنی اين دنيا! آیا تو فکر نمی کنی اين صومعه ی تو اشل بسيار خوب و high level ای از صومعه ايست که منظور من بود؟ تو دنيايی بهتر از اين صومعه ات سراغ داری؟ تو واقعا فکر می کنی «زندگي واقعي و ميان آدمها» وجود دارد؟ دنیای بیرون را یادت رفته؟ این صومعه ی ساینتیفیک تو تنها یکی از n مدل زندگی ایست که جریان دارد. (که از قضا یکی از بهترین مدل ها هم هست) هیچ چیز واقعی تر از همین مدل ها نیست. تو صومعه ی آبستره را می توانی تحمل کنی؟ تو هرگز از این واقعیت ها نمی توانی فرار کنی. باز داری سورئالیستی نگاه می کنی. تعریف دنیا همین است مگر این که استثنائاتی وجود داشته باشد. از آن جنس استثنائاتی که هر سال و هر بار حسرت یک روز دیدنش برایمان تازه تر می شود. تنها راه این است که آدم ها خيلی «فردی» زندگي کنند. قائم به ذات! که در آن صورت مثل ما به محيط گير نمی کنند. در آن صورت لبخند زورکي شان هم... (بقيه‌ی روضه را خودت بهتر می‌دانی...) ضمنا هم چنان معتقدم که خوش به حالت!‌ يک جای واقعی پيدا کرده ای!‌ لا اقل اينجا لبخندت زورکی نيست... عميقا خوش به حالت!

بيد مجنون

سلام يگانه عزيز تبريک مال سرزمينی است که امروزش از ديروزش وفردايش از امروزش بهتر باشد نه اينجا پس به حرمت اينکه يکساله شده ای برايت مينويسم سال رفته تسليت مينويسی منم ميام ميخونم خيلی من های ديکر هم ميان و ميخونن و همين ارزش دارد يعنی چندين من توی اين دنيای مجازی وجود داره که حرفش از زبان تو جاری ميشه و وقتی پست تو را ميخوونه با خودش ميگه این حرف رو هم یکی از جانب من و من های دیگر نوشت پس من میرم سراغ حرفای دیگه اونوقت خستگی یه بار از رو دوشش برداشته میشه و اونوقت خواهی نخواهی لینک تو میشه اصلا لینک یعنی اینکه این من های دیگه هم همون حرفای منو دارن میزنن برید اینجاها تا حرف منو بشنوید ببخش که راجع به پست اصلی چیزی ننوشتم و فقط درد دل کردم خوشحال میشم بازم ببینمت که داری مینویسی

يگانه

به فاطمه:( قبل از اينكه بنويسم در جوابت...چقدر كلماتت نزديك اند! داشتم فكر مي كردم اگر من هم مي خواستم در جواب كسي مثل خودم بنويسم همين طور مي نوشتم ..گمانم اين چيز باارزشي بايد باشد اينكه كسي يا كساني باشند اينقدر نزديك اگر چه خيلي دور! مي تواني اين پاراگراف را اين طور بفهمي كه قدرت را مي دانم يا خواننده ي باارزشي هستي :دي) من مي فهمم چه مي گويي. گاهي به خودم مي گويم : هي! اين مدل هنوز يكي از بهترين مدلهاست هيچ مي داني آن بيرون چه خبر است؟!...اما بعدش احساس مي كنم توي يك گلخانه ام. توي يك فضاي مجازي /شيشه اي ..يك دنيايي كه واقعيت ها روي آدمهايش اثر ندارند وقتي مي رويم داخل شهر ميان آدمها كلي ذوق مي كنم از ديدنشان! مستور داستاني دارد "عشق روي پيده رو" كه شخصيت اولش دلش مي خواهد برود توي آدمها! من عميقن حسش را درك مي كنم..دلم مي خواهد مي توانستم يك دقيقه-دست كم- جاي هر آدمي زندگي كنم...(اين دربارهي دانشگاه كلن) اما انتقادهاي ويژه ي من از اينجا و اين مدل خاص خودش يك كتاب مي شود!..

آمنه

سلام. من ياد نوشتار سپيد و نوشتار سکوت بارت افتادم.. اما این هم یاد آمد که : می نویسم و فضا .. من و این شیشه ی خیس .. از چه دلتنگ شدی.. دلخوشی ها کم نیست ..... یاحق