سیر روزه داری در من (حال و روز نگاشت)

 

روزهای اول به شدت می­ کوشم دوز مواد غذایی لازم را به بدنم برسانم. در وقت بین افطار و سحری با رعایت فاصله­ ی لازم برای جذب کلیسم و آهن و با وجود زمانِ اندک سعی می­ کنم چیزی برای جسم ام کم نگذارم: 50 تا 100 گرم پروتوئین، 800 میلی­گرم کلسیم، میوه و سبزی­جات تازه، ده لیوان آب...عمرن که این ها را بخورم! ولی به شان فکر می کنم!!! حواسم به خورد و خوراکم هست. نگران سلامتی­ ام هستم و جوری که انگار در برابر جسم­ ام مسئولم می­ کوشم مسئولیت­ ام را به سرانجام برسانم. سعی می­کنم تسلط ­ام را بر خودِ بدنی ام حفظ کنم و نمی­ پذیرم که ضعف و تشنگی/گرسنگی بر من چیره شود. از طرفی می­ کوشم سیر برنامه­ ی شخصی­ روزانه­ ام را حفظ کنم. مطالعات ­ام. کارهای جاری. پروژه­ ها. یادداشت­ های برنامه­ های کاری (که رفته رفته به "فردا" موکول می­ شوند و نرخ انجام شان رو به افول می­ رود). می­ جنگم و می ­کوشم تا رابط ه­ام با جهان خارج نیز به شکل قبل حفظ شود: به دوستانم زنگ می­زنم، مهمانی می­دهم، مهمانی می­روم، خوراکی­ های خوشمزه­ ی مخصوص ماه رمضان را  درست می­ کنم با طراحی و میل خودم و حتا می­ کوشم شادی مواجهه با این سبک جدید زندگی را بچشم و ابراز کنم...خوراکی­ های خوشمزه را می­ گذارم برای بعد افطارم (بچه که بودم کلی غره­غوروت و لواشک و آلوچه داشتم که بزرگ­ترها در طول روز به بچه­ ها می­ دادند و من که روزه بودم می­ گذاشتم برای بعد افطارم. معمولن هم فراموش شان می­ کردم...) ..این مرحله غالبن بیش از چند روز طول نمی­ کشد.

روزهای میانی دیگر نمی­ توانم زیاد کارهای فکری داشته و مطالعه کنم. نای بیرون رفتن را هم ندارم. گوشه­ ای می­ نشینم و به خیاطی یا تکه ­دوزی با طرح­ های دلخواه خودم مشغول می­ شوم. با تکه پارچه ها نقاشی می­ دوزم! و از پوشیدن طرحی شخصی که در دنیا بی­ نظیر است ملحوظ می­ شوم. به کارهای دستی یا هنری می­ پردازم ولی مصرم که "کاری بکنم". حتا اگر کندتر، ولی طرح­ های دستی­ ام را پیش می ­برم و سعی می­ کنم از حس عملی کردنِ یک طرح خیالی سرشار شوم و به این شکل همچنان تسلط بر جهان را حفظ می­ کنم. غالبن بهترین کارهای خیاطی و طرح ­های لباسم حاصل این روزهاست ... دیگر حساب آب و غذا از دستم می رود. خسته­ ام از خوردن. میل به خوردن ندارم. پروتوئین ها به نظرم بیش از حد سنگین­ اند. بیشتر میوه و سبزیجات می­ خورم آن هم در حد توان. جویدن هم برایم دشوار شده. خوراکی­ های رنگارنگ دیگر در من رغبتی بر نمی­ انگیزند. ترجیح می­ دهم چیزی نخورم جز به حد ضرورت.

تا اینکه به روزهای پایانی می­ رسم. به قول مادربزرگم روزهای "غشان و ضفان"! دیگر به زحمت می­ توانم چیزی را دست بگیرم –و بر آن مسلط شوم. هیچ طرحی در ذهنم شکل نمی­ گیرد. میلی به خوردن ندارم. روز و شب، قبل و بعد افطار زیاد فرقی نمی­ کند. حس می­ کنم جهان پیرامون­ ام بسیار شفاف شده. امور می­ توانند به شدت مرا شاد یا محزون کنند. شدت و حدت همه چیز بیشتر می­ شود به طوری که یک امر ساده مثل عدم موفقیت یک مورچه در بردن دانه ­اش می­ تواند مرا بسیار متاثر کند. مثلن صدای آب داخلِ پکیج/لوله ها (یا محبوس در هرجا) مرا بیشتر از همیشه محزون می­ کند و بیشتر از هر وقت حس می­ کنم آب از بودن در محفظه ناراضی است و می خواهد روان باشد... خاطرات زندگی یکی یکی بر من هجوم می ­آورند، حتا آن­هایی که می­پنداشتم فراموش شده ­اند. هرچیزی که زمانی به ­اش اندیشیده ­ام در سرم ظاهر می­شود در حالی­ که نای کنار زدنِ اندیشه­ ها را هم ندارم. دیگر نه بر خودبدنی، و نه حتا بر خودنابدنی ام تسلطی ندارم. به غایت بی ­رمق ام و می ­گذارم هر اندیشه ­ای که می­خواهد بر من بتازد. مدتی درگیر اندیشه­ ها هستم تا اینکه می­ گذرند و جهان ذهن هم خالی می­ شود. غالبن بی­رمق جایی افتاده­ ام حتا به خواب هم نمی­ روم. نه خواب و نه بیدار، فقط هستم. کم حرف می­ شوم و کند و ساکت. حس آرامش و لطافت خاصی دارم... تا اینکه چند روزِ پایانی همه­ ی حس­ ها می­ روند و فقط یک حس رضایت عمیق از در هستی بودن در من می ­ماند. یک لبخند آرام. پر از رضایت می ­شوم. تمام تلاش­هایی که قبل از این برای پیکار با پیرامون­ ام داشتم به نظرم مضحک می­ آید. همه­ ی تلاش­ ها و آرزوها و تمناهایم در ذهنم محو و بی­ مفهوم می­ شوند. همه­ چیز به طرز عجیبی خوب و کامل است. انگار که مرده باشم و از فراز به بازیِ زندگی نگاه کنم. بازی­ای که دیگر جزوی ازش نیستم و لذا هیچ مرا درگیر نمی­کند. گویی دیگر در بازی نیستم و انگار هیچ چیز به نفع یا ضرر من نیست... آن­قدر از احساس­ درون ­ام راضی­ ام و آن­قدر با درون­ ام به صلح می­ رسم که دلم می­ خواهد این حالت تا ابد ادامه یابد. این حس و حال تا چند وقت بعد عید هم با من است.  

 

پ.ن. دوستان وبلاگ نویسِ دیگر را هم دعوت می کنم به نوشتن از تجربه ی روزه داری. به نظرم این کار باعث ایجاد همدلی بیشتر می شود. به دیگر دوستان وبلاگ نویس هم خبر دهید. به خصوص وبلاگ های بلاگفا که مشکل دریافت کامنت دارند.

 

/ 8 نظر / 12 بازدید
الفشین

فکر کنم بخش عرفانیش (اون آخراش) فقط برای بخشی از مردم قابل حصول باشه که فراغتی دارند و گوشه چمنی.... [چشمک] البته منم جزوشونم [نیشخند]

netresident

وقت من وقتی روزه‌ام برکت عجیبی داره گرچه بی حال و بی رمق میشم اما زمان خیلی از من بی رمق تر میشه

حجت

این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد اگر گفته بشه مهمترین راه حصول معرفت از طریق روزه داریه سخنی بیهوده ای نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد، نیست باد روزه داری یعنی اخلاص در کنار گذاشتن هوس و به نظرم معرفت جز از این طرق حاصل نمی شه البته منظورم از معرفت سواد نیست اینجا مرادم از معرفت حکمته شهودی و حوصلی در راستای هم کم نیستند در اطراف من که هنوز روزه داری و مضر می دونن اونم در گرمای اهواز هر چند امسال خداوند رحم کرده به ما که هوا آنقدر هم گرم نیست حتی وقت اذون ظهر که وزش آروم باد پرچم سر گلدسته رو خیلی نرم نوازش می ده

یاس

من یه روشی پیدا کردم که فکر میکنم کار میکنه خیلی خودت رو درگیر روزه نکنی صبح که پامیشی اصلا انگار نه انگار روزه هستی و مدام باید ذهنت رو ازش پراکنده کنی اینجوری این شانس رو داری که یادت بره و بتونی مثلا یه دل سیر آب بخوری یا حتی شاید چند لقمه غذا که دم دست جا مونده :)

عطش شکن

http://enferadi.persianblog.ir/post/737/

http://atashshekan.persianblog.ir/post/1014/

http://atashshekan.persianblog.ir/post/1015/

farway

سلام، احساسات روزه داری خودتون رو خیلی زیبا بیان کردید خدا قبول کنه به رحمتش. بزرگواری که سه سال تموم رو پیوسته روزه گرفته بود: "...سه سال تمام به جز عید فطر و قربان که روزه اش حرام است روزه گرفتم. در این سه سال، روحم آن قدر لطیف شد که یک حال معنوی خاصی برایم حاصل شده بود. اول از یک سری خواب ها شروع شد و بعد تا جایی رسیدم که گاهی احساس می کردم آن قدر سبکم که می خواهم *پرواز* کنم..." http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/6433/7981/104451 یا جابر