چرا اسماعیل نمی پرسد «چرا»؟

 

 درباره­ی ابراهیم، کیرکگور به خوبی نوشته­است. طوری که من گمان نمی­کنم تا هرگز یا دست­کم تا هزارسال دیگر کسی به خوبی او بنویسد. درباره­ی ابراهیم و مساله­ی او به نظرم سخنی جدید و زیباتر و بهتر از سخن او نتوان گفت. اما من در اینجا نمی­خواهم درباره­ی ابراهیم بنویسم...

آنچه ذهن مرا در این ساعت از صبح مشغول خود کرده، اسماعیل است. (یا به قول کیرکگور، اسحاق. مسلم است که مساله نامش نیست). آن­طور که از قرآن برمی­آید پدرش با او درباره­ی کشتن­اش مشورت می­کند. پس باید بزرگ بوده باشد. مثلن فرض کنیم ابراهیم به او بگوید «پسر عزیزتر از جانم! دستور یافته­ام در رویا، که تو را قربانی کنم». یا «پسرم! رویایی دیده­ام که خدا دستور داده که تو را قربانی کنم» یا

-        پسر عزیزم. خداوند می­خواهد که تو را کشته ببیند.

اولین کلمه­ای که اسماعیل می­گوید چه باید باشد؟ در واکنش به چنین خواست عظیمی اولین کلمه خیلی مهم است. پاسخی که اسماعیل می­دهد باید بازتاب نخستین مطلبی باشد که در ازای شنیدن چنین حرفی از پدرش، به ذهنش رسیده است. بازتابی از ذهن اسماعیل. کلماتی که می­تواند اسماعیل را به من بشناساند. آیا اسماعیل می­ترسد؟ آیا شک می­کند؟ آیا دل­خور می­شود؟ آیا می­پرسد؟ هر چه بگوید مرتبه­ی وجودی­اش را می­نمایاند. اسماعیل چه باید بگوید؟ اولین کلمه؟ او حتمن باید بپرسد «چرا». بی این کلمه من هیچ رابطه­ای با ذهن او نمی­توانم بیابم. پدرش رویایی دیده­است. اما او که این رویا را ندیده. قلب او که چنین امری را مسلم نیافته است. حتی فرض کنیم او کاملن مومن است که هست. یعنی به خدا و به نبوت پدرش ایمانی رخنه ناپذیر دارد. و حتی به صادق بودن رویای پدرش کوچکترین شکی ندارد. یعنی فرض کنیم حتی برای یک لحظه، آن هم در برابر مساله­ی «جان» اش که قطعن بزرگ­ترین منفعت او در این جهان محسوب می­شود، امری که حفظ اش و حتی اندیشیدن به حفظ­اش غریزی و ذاتی است و نیازی به اندیشه­ی پسینی ندارد، در برابر چنین امری، فرض کنیم حتی برای یک لحظه به این نمی­اندیشد که آیا رویای پدرش صادق است. با این وجود اگر حتی کوچک­ترین شکی در ایمان اسماعیل، به پدرش و صادق بودن رویای او رخنه نکند، با این حال او باید نخست بپرسد «چرا». چرا خداوند می­خواهد او را کشته ببیند؟ چرا آن جان شیرینی که به او بخشیده می­خواهد به دست پدرش باز پس بگیرد؟ آیا از او قصوری سر زده؟ آیا خداوند رحمت­اش را از او باز پس گرفته­است؟ چرا خدا چنین چیزی خواسته­است؟

اما اسماعیل چنین چیزی نمی­پرسد. کلمات او از این جنس نیست، بلکه فرسنگ­ها با آن فاصله دارد. او بی­درنگ چنین می­گوید:

-        یا ابتِ افعل ما تومر. ستجدنی ان شاء الله مع الصابرین[1]

«آنچه فرمان یافتی انجام ده. اگر خدا بخواهد، مرا از صابران خواهی یافت.» این پاسخی­است که اسماعیل می­دهد. بلافاصله. بی هیچ پرسشی. او نمی­پرسد «چرا». حتی بعدن هم نمی­پرسد. او با این «چرا»یی درگیر نمی­شود. آن «چون و چرا»یی که «حاصل فرزانگی»ست در ذهن او راهی ندارد. به راستی خدا کجای اندیشه­ی اسماعیل سکنی دارد؟ چرا او حتی یک لحظه بر حق خود بر اختیاری که خدا خود به او داده است سماجت نمی­کند؟ چرا حتی در جمله­ای که می­گوید کوچک­ترین اندوه، یا تاسف یا دل­خوری دیده نمی­شود؟ چرا نمی­خواهد دلیل این خواست عجیب خدا را بداند؟ درخواستی که در تاریخ سابقه­ نداشته و ندارد. چرا نمی­خواهد بداند که چرا «خیر محض» باید درخواست امری را از او بکند که حتی کوچک­ترین منفعت او را لحاظ نکرده باشد؟ چرا باید آنچه را که بخشیده باز پس گیرد؟...اما چرایی­ که من به دنبال آنم، در پاسخ این پرسش­ها نیست. بلکه در شناخت اسماعیل است. در اینکه: چرا اسماعیل نمی­پرسد «چرا»؟

این چیزی است که من در پی آنم. این پرسشی­ست که من در پی ادراک پاسخ­اش ذهن­ام را به کرانه­های شناخته­هایم می­فرستم و خسته بازمی­یابم­اش. آیا به­راستی ایمان امری عقلانی­است؟ پس آن کدام عقل است که پیش و پس از این امر عظیم به چرایی نمی­افتد. عقل اسماعیل چه عقلی­است؟ جمله­ای که اسماعیل می­گوید هرگز جنون­آمیز نیست. او قطعن عقل­اش را از دست نداده­است. جمله­ی محکم او با آن لحن آمرانه­ی «افعل ما تامر» همچون جمله­ی دل­گرم کننده­ی پسری­است که به پدری خسته که پس از سه شب رویا، درگیری با خودش را پیش فرزندش آورده، نیرو می­بخشد. گویی اسماعیل با این جمله، یک دست را بر شانه­ی پدر می­زند و با دست دیگر، خود خنجر را در دست پدر می­گذارد. به شانه­اش می­زند و او را بر بزرگ­ترین امر تاریخ، بر کشتن خود، ترغیب می­کند. جمله­ی او نه بر بی­عقلی که بر نهایت خرد استوار است. او کاملن هوشیار است و برای او هیچ امری که عقل­اش را از کار بیاندازد رخ نداده­است. پس عقل اسماعیل چه عقلی­ست؟ چرا اسماعیل نمی­پرسد «چرا»؟

تنها واقعه­ی تاریخی که در ذهن من به این ماجرا شباهت بسیار دارد، واقعه­ی عاشوراست ... اگر عاشورا خردسوزترین واقعه­ی «اجتماعیِ» تاریخ باشد، بی­شک ماجرای ابراهیم خردسوزترین واقعه­ی «فردی» تاریخ است. این­که پدری باید فرزندش را بکشد، واقعه­ای نیست که اجتماع یا دیگری بدان حق بدهد. با این وجود گویی عقل اسماعیل چراییِ بی­پاسخی ندارد. ایمان او دوشادوشِ ایمان پدرش راه می­پیماید. این کلمه، این پرسش ذاتیِ بشری، این واژه­ای که دانستن­اش هر کیفیتی را ممکن و قابل تحمل می­سازد، این دستاویزِ عقلِ جزئی، نه در اولین گام که در هیچ مرحله­ای به ذهن او خطور نمی­کند. خرد (intellect) اسماعیل در فاصله­ی چشم­گیری از عقل جزئی (reason) ایستاده­است. به راستی چرا اسماعیل نمی­پرسد «چرا»؟

 


[1] 102 صافات

/ 6 نظر / 33 بازدید
زنده رود ویران شده

"آیا براستی ایمان امری عقلایی است؟".... این روزها زیاد میرسم به اینکه قله های مرتفع عقلی، شاید به زحمت هم نتوانند حتی دامنه های آغازین کوه ایمان باشند. اما شخصا هنوز تفکیک درستی بین "ایمان" و "احساسات ایمانی" نمیتوانم قائل شوم..

آشنا

چرایی مرتبه ای از شک و تردیه و ایمان و اطمینان عاری از شک و تردید هر چند فلسفه و دیدگاه کی یر کگور بر مبنای ایمان بدون چراست یعنی ایمان رو مقدم بر فهم تلقی می کنه جدای از معناداری جمله زیبای حضرت اسماعیل ع شاید آن بیانی عاطفی در برابر فشار و شرم پدر از درخواست برا ذبح پسر هم باشد چرا که می گوید: مرا از صابران خواهی یافت ...

امیر

و البته میشه و شده که عقل را جوری تعریف کنند که کاملا عقلانی به نظر بیاد کافی زمین بازی یا حتی در افق حسابگری هر دو دنیا را لحاظ کنند ولی البته باز جای این پرسش هست که دنیای دوم با چه اثبات شده و ... به هر حال شما تعریفتون از عقل را نفرمودید

netresident (مشتری سابق!)

شاید ماجرا اینطور بوده: اسماعیل آنچه را از پدر شنیده مرور می کند... و به خاطر می آورد که: من عشقنی قتلنی،با خود می گوید او عاشق من است! در حالی که چشمانش از شوق گرد شده به پدر می گوید: "پدر جان! آنچه فرمان یافتی انجام ده"

سلامتی

خودتان خوب فرمودید.از جنس "چرا" نیست.اما سوال خودتان از جنس چراست، "پاسخ" ندارد.

جراحت

ترس و لرز خیلی خوبه. از شدت خوب بودنشه که هنوز تمومش نکردم. و اما در عاشورا عقل و عشق توامانه به نظرم.