مرز!

می ترسیدم! می ترسم! هنوز یادم نرفته!‌هنوز یادم هست! هنوز می ترسم!

می گویی خوب که چه؟ این همه جای دیدنی! می گویی تو چه خوب یادت هست. من چیزی یادم می آید. می گویی من سالهای دیگری هم زندگی کرده ام!...

می ترسم!‌هنوز یادم نرفته! سال {} بود. یک شب همه جا را دنبالت گشتم. تک تک جاهایی را که ممکن بود باشی. همه جارا. ....

و  ناگاه ترسیدم. ناگاه ترسی عجیب از راه رسید. نکند نباشی. نکند((نه باشی))! نکند من ترا خواب دیده باشم. و ناگاه از آن رویای شیرین پریده باشم! و این ناگاه واقعی تر به نظر رسید. اینکه من ترا ((تو)) را خواب دیده باشم واقعی تر به نظر رسید.  آنقدر همه چیز فراتر از زمین می نمود. آنقدر احساسم گنگ و ناآشنا و ناشناخته بود، آنقدر همه چیز رویاگونه بود که ناگاه این ترس، ترس واقعی نبودن تو سراپای وجودم را در بر گرفت. به حافظه ام پناه بردم. سعی کردم تمام دلایل واقعی بودن ترا مرور کنم. اما ....اما اگر آنها هم خواب بودند چه؟ یک خواب درست و منطقی با روابط کامل و باور نکردنی!

هیچ دلیلی کافی نبود. اگر تو ((خواب)) بودی اگر تو رویا بودی، هیچ دلیلی کافی نبود تا به تو واقعیت ببخشد. تا ترا تجسم دهد. تا تو و همه ی اتفاقات مربوط به تو رویا نباشد. هیچ دلیلی کافی نبود مگر تو!‌ خود تو!

جز وجود داشتن تو جز بودن تو هیچ دلیلی بر بودن تو وجود نداشت. اگر تو نبودی اگر پیدا نمی شدی، پس نبودی و من هیچ دلیل دیگری بر بودنت نمی شناختم.    چه بسیار رویاهای شیرین که دیده بودم و پس از بیدرا شدن تا ساعتها منگ آن رویا مانده بودم. اینکه آیا آنچه دیدم رویا بود یا آنچه می بینم خوابی بیش نیست؟ آیا آن واقعیت ها که در خواب دیدم واقعیت نداشت، یا این رویا ها که در بیداری می بینم رویا نیست؟ آیا از خواب بیدار شده ام یا از بیداری به خواب رفته ام؟ ساعتها گیج و منگ می ماندم از بس که رویایم واقعیت داشت!....

ونکند تو هم رویایی بوده ای با تمام واقعیت هایت؟! ...از گشتن باز ایستادم چه دیگر معنایی نداشت. روی نیمکتی نشستم و در شک بودن فرو رفتم . به درختهای بلند با آشیانه های کلاغ ها خیره شدم ، آنچنانکه گویی به شبحی چشم دوخته ام. اگر تو واقعی نبودی، اگر ((تو)) واقعی نبودی، پس هر چیزی می توانست واقعیت نداشته باشد! در شک ام  برای دقایقی یا قرنی فرو رفتم. ورطه ای که هیچ طنابی برای بیرون آمدن از آن نداشتم..

و تو ناگاه رسیدی. رسیدی و با بودنت بودن ات را اثبات کردی. و من با بودن تو به یقین رسیدم. بودن تو دلیلی بود بر بودنت، دلیلی آشکار. بودن تو بر ذوب شدن و نابودی ترس شک آلود من کفایت می کرد. با آمدنت اندوه عجیب و عمیق نبودنت پایان یافت.

یادم هست آن شب اینها را به تو گفتم و تو لبخند زدی، همان لبخند دوست داشتنی من. و با لبخند تو همه چیز پایان یافت. همه چیز آرام گرفت.

هنوز یادم هست. هنوز یادم نرفته. این حس آنقَدَر عمیق بود که پس از گذشت سالها هنوز دقیقن یادم هست. می ترسیدم. می ترسم.

/ 4 نظر / 3 بازدید

چقدر خوب که هنوز هیچ پیامی برای این یادداشت نوشته نشده است.می دونی چی می خوام؟ يک لبخند!

yas

" اگر سنگ،سنگ... اگر آدمي ،آدمي است اگر هر کسي جز خودش نيست اگر اين همه آشکارا بديهي است چرا هر شب و روز، هر بار بناچار هزاران دليل و سند لازم است، که ثابت کند: تو توئي؟ هزاران دليل و سند، که ثابت کند..."

فاطمه.س

يقينی که که يک وقتی يقين بوده٬ ‌اما الان کمرنگ شده باشه٬ (نه که شک شده باشه ها!) می‌شه هنوز بهش گفت يقين؟