Fantastic 2011! (بی سرزمین تر از باد)

-نه. افغانی

-با همون بلیط قطار می تونید سوار کشتی بشید

-آخه ما بلیط نداریم

-مگه با قطار نیومدید؟ چطور بلیط ندارید؟

-ما قاچاقی اومدیم. میشه برامون بلیط بگیرید؟

-اوووه! قاچاقی؟!!! قاچاقی از کجا اومدید؟! الان که اینجا نمیشه بلیط گرفت!

-ایران

-چه جوری؟

سعی می کنم ذهنم را بگذارم جای یک مسافر قاچاق و ببینم چه جوری باید به شان کمک کنم. ذهنم میگه فایده ای نداره! به احتمال زیاد گیر می افتند.

- از ایران اومدیم ترکیه، از تو کوه ها..بعدش یونان، ایتالیا، بلژیک، فرانسه، آلمان

-اوه! کجا می رید؟

-از دانمارک می ریم سوئد

-واسه چی آخه؟ چرا این کار رو کردی؟ خانوادت می دونن؟

-آره. با اجازه ی خودشون اومدم

در عین این حرفا وارد کشتی شده ایم. روی میز کناری من می نشیند.

-چرا آخه؟

-تو ایران که پول نبود. همه اش هم کتک می خوردم. شناشنامه ی ایرانی دارم ولی تا بچه های کوچه می فهمیدند باز کتک می خوردم (دوستش می خندد که شناسنامه ی ایرانی داری! می گوید که دارد.) افغانی یعنی درد. ما به دنیا می یایم بدبختیم

-چند سالته؟

-١۶ سال.

به نظرم غلو می کند. کمتر هم می خورد.

-اینجا قطار تو کشتی نمیره؟ من شنیدم که قطارا میان توی کشتی

-فکر نکنم! بعدم این خیلی کشتی نیست! میخای سوئد چه کار کنی؟

- من ۶ ماهه تو راهم {رفیقش می گوید من ٨ ماه} سوئد بهشت افغانی هاست. خونه میدن. ماشین میدن. میذارنمون مدرسه زبان یاد بگیریم. خودشون جوون کم دارن...ما سه تا برادریم. یکی که از من کوچکتره با قطار قبلی رفت اینم ساک اونه. ما رو از اون قطار انداختن بیرون. برادر بزرگترم هم رفته. اونجاس.

-امیدوارم این جور باشه که شما میگید. شام خوردی؟

-راستش نه

ساندویچ ها را از توی کوله در می آورم. هنوز عمیقن ذهنم درگیر است و نگرانم که کنترل کننده ی بلیط که بیاید می گیردشان. می بینم به رفیق اش می گوید دست شویی ها آنجاست. می گویم خوب این ها شش ماه است کارشان این است. حتمن بلدند کارشان را!

-کی می رسیم؟

می روم از اینفورمیشن سوال کنم.

-چی؟

-اطلاعات

کوله ام روی میز است. اما کیف دستی ام را می اندازم روی شانه ام. رفاقت با حماقت فرق دارد. آدمی که هیچ ریشه ای ندارد قابل اعتماد نیست.

-میگن یه ساعت دیگه می رسیم. شانس شما امشب بلیت ها رو چک نکردن!

-{دست هایش را به هم می مالد} خدا منو دوست داره دیگه!

-زبان چیزی بلدید؟ آلمانی؟ انگلیسی؟

- نه هیچ چی. هر جا می گیرنمون خودشون مترجم میارن. تو ایتالیا کلی اصرار کردن بمون نموندیم (!) پناهندگی سخت میدادن. تو هر کمپی می گرفتنمون فرار می کردیم. یه ماه رم موندیم.

-چه کار می کردید؟

-می خوردیم و می خوابیدیم! {به هم نگاه می کنند و می خندند} شبا توی استیشن می خوابیدیم روزا چار وعده غذا می خوردیم. از کلیساها می گرفتیم.

-برادرت رو توی سوئد پیدا می کنی دیگه؟

-آره. ایمیل داره

-پس ایمیل بلدی؟

-آره تو یونان شبا می رفتم نت تا ۶ صبح. اونقدر درآمد دارن که شبا هم کرکره هاشونو نمیکشن پایین

-حالا مطمئنی راجع به سوئد؟ این خبرا رو از کی داری؟

-اووه ما ششصد تا بودیم... یونان عین تهرانه! ایرانیا رو که میگیرن واسه اینکه بتونن پناهندگی بگیرن میگن افغانی اند. باید بگن مال هرات اند. چون لهجه ی هرات شبیه ایرانیه. به شون میگفتم آخه کشور ما جنگه شما چرا؟ می گفتن ایران حال نمیده. ایرانی ها به ترکیه و یونان که می رسیدن پشیمون می شدن. به غلط کردن می افتادن. یکی از دوستامو تو یونان گرفتند ایرانی بود گفت افغانیه. بد شانسی آورد تو وسایلش کارت ملی شو پیدا کردند چون دروغ گفته بود یه ماه زندانیش کردن ولی مارو دو روزه آزاد کردن افغانستان جنگه هر جا بگی میدونن..تو هامبورگ پر ایرانی و افغانیه. یه ایرانیه تو آلمان با ما بود به اسم الیاس ناصری گفت خوانندس و تو ایران بش مجوز نمیدن دو روزه پناهندگی دادن به اش اونوقت به ما میگن باید ۴ سال بمونید آلمان تا اگه غلطی نکردید به تون پناهندگی بدیم {رفیق اش با شوق اضافه می کند "اون وخ آلمانی «اصل» میشیم"} ولی من حوصلشو ندارم. میخام پول در آرم. سوئد راحت پناهندگی میدن. تو هر کشوری میگیرنم می برندم کمپ. بعدش فرار می کنم. اولش میگم من میخام همین جا بمونم فقط. الکی. بعدش که میبرندم کمپ در میرم.

از نصیحت کردن خوشم نمی آید ولی گویا مجبورم.

-لااقل سوئد اگه کارت جور شد و گذاشتندت مدرسه جدی درس بخون. آقای خودت میشی لااقل

-آره! کشور جدیدم سوئد که برم می ذارندم کلاس زبان

-فقط زبان نه. زبان فقط بلد بشی میشی راننده تاکسی! درس بخون. پول اش فرقی نمیکنه. به ات گرنت میدن. چه درس بخونی چه کار کنی یه مقدار پول گیرت میاد

-حرف زدن تون خیلی خیلی شبیه استاد موسیقیمه

سعی می کنم لحنم را باز هم به اش نزدیک تر کنم.

-پس موسیقی هم کار کردی؟

-۶ ماهی، پیانو. ول کردم

-پس گویا کلن همه چی رو ول می کنی؟! کلت خیلی باد داره! {می خندد} مدرسه رفتی؟

-آره. چار کلاس

-ایران چی کار می کردی؟

-از بچگی کفش واکس می زدم. فال می فروختم. ۶ سال هم تو کار بلورفروشی بودم

-بلور؟

-کار شیشه. شهر سنگ

آدرس می دهد. می دانم توی شهرسنگ با افغانی ها رفتار خوبی ندارند.

-چقدر می گرفتی؟

-٣٠٠ تومن. این قدر پول ذخیره کردیم که فرار کنیم

به اش از اولین دست مزد حق التدریس خودم می گویم. باورش نمی شود.

-ماهی؟

-ترمی. زندگی سخته خوب! چرا ول کردی؟

-دیگه همه چی یارانه ای می شد و اینا و پولی نیست دیگه واسه ما. یه وقتی بود خیلی خوب بود اما حالا دیگه همه یارانه ها و اینا {چشم هاش پر از شیطنت بچگانه است}

-میخای سوئد چه کار کنی؟ با این وضعی که از همه چی فرار می کنی، اونجام بری قاچاقچی میشی که!

-{می خندد} مگه بده؟ راننده تاکسی از هر مسافر قاچاق ۴٠٠٠ تا می گرفت. خیلی خوبه که

-"خوب" یعنی چی؟

-خوب یعنی good! {خنده}

-فقط به فکر پولی؟

-همه چی پوله. پول نداشته باشی هیچ کار نمیتونی بکنی

-الان که پول نداری اینو میگی

-آره. همینه دیگه! پول ندارم. جیبام خالیه

-پدرت چی کار می کنه؟

-پدرم پاش درد می کنه

-چند تا بچه اید؟

-شش تا. پدر و مادرم دو تا بودن اومدن ایران حالا دارن پنج تا بر می گردن!

-خواهرات چی؟ اونا درس خوندن؟

-نه اونام مثل ما

-تا حالا افغانستان بودی؟

-نه هیچ وقت. هه! آخوند دانمارکی! {خنده}

- فکر کنم یهودیه. خوب گویا رسیدیم


-الان یعنی اینجا خاک دانمارکه؟

-آره

-وای خدا جونم! خدایا شکرت! چقدر منو دوست داری!

-کارتن جوجه اردک زشت رو دیدی؟

-اِ..آره

-نویسندش اهل اینجاس


اسمش مجتبی بود.

و من خیلی راحت می توانستم به جای این، از آن دوستی بنویسم که صبح همان روز توی ایستگاه دیدم. از دو هفته گردش در سانفرانسیسکو و واشنگتن بر می گشت. او هم اهل موسیقی بود و سازش همراه اش. مرا از دور به اسم صدا کرد اما من اسمش یادم نیست. وقت تنگ است و آدم ها انتخاب می کنند خوب!

/ 4 نظر / 22 بازدید
...

افغانی روی مین زاد و ولد می کنه... تازه نگفته برای ورود به ایران گذرنامه بهشون نمی دن...قاچاقی چهارصد تومن خرجشون میشه...تازه اگر از روی دیوار بتونی نیروی انتظامی که رد میشن تیر نخورن...دیوار چهار متری...با چی؟ با نردبون...میگه کشورای دیگه خیلی راحتتر از ایران ویزا میدن...اینم هفته قبل از یک شونزده ساله شنیدم...صندلی جلو تاکسی ون مسیر امام حسین با راننده گپ میزد

آشنا

سلام خوندنی بود و جالب و شیرین بدبختی یه آواره رو نوشته بودید اما جوجه اردک زشت بی ریشه نبود که در آخر به رگ و ریشه خودش برگشت ..

آشنا

در مورد علوم انسانی هم من به نسل جدید اندیش ورز ایرانی و به خصوص به دوستان حوزوی ام امیدوارم فقط باید دعا کنیم اجازه و فرصت فکر و اندیشه آزاد و مخالف رو به ما بدهند فقط فرصت بدهند و آزادی همین

مریم

بسیار جالب...