حکیمِ دیوانه

 

 

کنفوسیوس به مرگ محکوم شد. فردا صبح، زمانِ اعدام اش بود.

پروانه­ای از پنجره­ی زندان وارد شد. کنفوسیوس به دنبالِ پروانه گذاشت. زندان­بان بر آشفت که "کنفوسیوسِ حکیم که می گویند تویی! مرا باش که دلم برای تو می­سوخت! دیوانه­ای بیش نیستی!"

کنفوسیوس پاسخ داد آیا می خواهی مرگ مرا جلو بیاندازی؟ مرگ من فرداست. امروز اما از آنِ زندگی ست. و این پروانه زیباست.

زندگی ای کهدیگر نمی توانم نجات اش دهم  اما هنوز می توانم زیباترش کنم

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
یگانه

از کامنت هایی که هیچ محتوای معرفتی برای من (و از نظر من) ندارند خوشم نمیاد. لذا حذف شدند.

سایه

کمتر کسی (بودن) را تجربه میکند. بودن از گذشته و آینده مستغنی است.

زنده رود

چرا دیر به دیر مینویسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟