تابستانِ گرمِ زندگی

 

« سال­ها سپری خواهد شد؛‌ جنگ و انقلاب هم سپری خواهد شد؛ آنچه دست‌نخورده می‌ماند همان دل سرشار از مهر ماست.»

«گذر از رنج­ها»- الکسی تولستوی

 

آبجی کوچیکه از حرکت دو تا کرم روی دستش غرق شوق شده است. البته اعتراض دیگران هم در آمده. به من نگاه می کنند. ولی این بار من بی­تقصیرم. کار مامان است. معتقد است آبجی کوچیکه باید نترس بار بیاید. ...

و این همه یعنی تابستان است. بعد سال ها تابستان است و یک فراغت واقعی. خیلی سال بود که تابستان نداشتم!

خزیده ام اینجا. توی این قطعه از بهشت که «خانه» می نامندش. به دور از تمامی آن آموزش های مدرن و زخارف استقلال شخصی و انسانی و غیره و ذالک! از اینجا هم جُم نمی خورم. اصلن هم نمی دانم و نمی خواهم بدانم آن بیرون چه خبری هست و چپ و راست ها روزی چند تا فحش آبدار به هم می دهند یا چند بار هم دیگر را به مرگ محکوم می کنند! خبر ندارم از آخرین اخبار قرن! هیچ نمی دانم آخرین طرح تحقیقاتی فلان کشور برای براندازی فلان جا و یا آخرین رسوایی آخرین سیاست مدار را. چه بی خبری لذت بخشی. حالا که پرسیدید باید بگویم هیچ اهمیتی هم برایم ندارد که کدام شهاب ثاقبی در راه زمین است و آیا به زمین برمی خورد یا نه! واقعیت اش این است که من یک ستاره شناس بدلی ام! چون زیر دست ستاره شناس های بدلی تربیت شده ام. گنون می گوید از حقیقت ستاره شناسی چیزی باقی نمانده و خوشتان بیاید یا نه، من حرفش را باور می کنم. من فقط قادرم موضوعات بسیار دقیق و باریک و بی نهایت پیچیده و البته بسیار جزئی و بی اهمیت را درباره ی ستاره شناسی بررسی کنم. نه من، که به شما قول می دهم ناسا هم نمی تواند کمک بیشتری به شما بکند. پس بی خود نگران نباشید! چون از دست کسی کاری بر نمی آید. حتی اگر آن شهاب سنگ – به قول شما- همان طارق باشد و در راه زمین و مامور باشد که زمین را نابود کند یا اهالی اش را یک گوش مالی حسابی بدهد من اهمیتی نمی دهم. چون در واقع از دستم هم کاری بر نمی آید. ترجیح می دهم جلوی کولر بنشینم و تا آخرین لحظه به حماقت بشر پوزخند بزنم. در این لحظه تنها چیزی که برایم واقعیت دارد «زندگی» ست. تنها برنده ی واقعی. تنها چیز شگفت انگیزی که به طرز مرموزی از همه ی اتفاقات جان سالم به در می برد. در این لحظه من فقط به زندگی ست که احترام می گذارم. حالا می فهمم چرا همیشه رفتار زن ها برایم عجیب بوده است. زن ها به طرز مرموزی همیشه از خیلی چیزهای به ظاهر جدی همچون سیاست کناره گرفته اند و به رفتار مردها در این زمینه­ها با دیده ی تحقیر نگریسته اند. حالا می فهمم چرا وقتی توی بحث های «جدی»ِ فامیل مردها مخ مرا به کار می گرفتند زن ها آرام آرام از کنار ما پراکنده می شدند و می رفتند گوشه ای با هم به پچ پچ. گاه گاهی هم به مردهایشان تذکر می دادند اما جوری که انگار خودشان می دانستند بی فایده است. من لابلای پاسخ دادن به سوال های بی پایان مردها گاهی گوش هایم را تیز می کردم تا ببینم زن ها چه می گویند و آیا بحث آن ها جذاب تر است. اعتراف می کنم گاهی هم با دیده ی تحقیر به آن ها و بحث هایشان که به نظرم از اهمیت اندکی برخوردار بوده می نگریستم و از اینکه مردها مرا جزو آن ها حساب نمی کردند به خودم می بالیدم. مهم نیست حالا هم می توانم اعتراف کنم تمام آن نگاه های حقارت آمیز از سر حماقت بوده! من حماقت مردها را درک نمی کردم. مردها با وجود هزاران سال حکومت بر زمین هنوز زندگی را یاد نگرفته اند. حالا می فهمم حق با زن هاست. حق با زندگی ست. با همه ی چیزهای به ظاهر ساده و حتی بی ارزش و بی اهمیتی که هیچ وقت درک نشدند. چیزهای عمیق و مرموزی که همواره از چشم مردها-این صاحبان فعلی جهان- به دور مانده. چیزهایی خیلی ساده مثل نیاز یک کودک به لمس یک کرم روی دست هایش.

 

متن فوق به جای «زن» و «مرد» به ازای آنیما و آنیموس هم می­تواند برقرار باشد!

(«آنیما» را اگر به یاد نمی­اورید ساده بگویم­اش: همان نیروی جاودانه و مرموزی است که هرگز به زند­گی شک نمی­کند.)

 

شرمنده از تولستوی! کاش می­توانستم این سمت حیات بمانم. کاش می­شد این «من» باقی بمانم و از شر باقی «من»ها خلاص شوم. کاش می­شد زندگی همیشه به مرگ غلبه داشته باشد. کاش مجبور نبودم به آن «مشق موت» –به قول افلاطون- بازگردم. حیف حیف که هر زندگی راهی دارد به مُردن. حیف که تابستان به پاییز می­رسد. مرگی که آرام آرام می­رسد و آرامش این کلمات گرم را که بوی جاودانگی می­دهند، از درون می­بلعد. حیف که همان زمان که داری آرامش این کلمات را زیر دندان مزه مزه می­کنی، می­دانی که چندان طول نمی­کشد؛ که آن طوفانِ مجبور، آن ویران­گرِ آرامش، مرگ، در راه است. آن پرسش­های مرگ­آور که جهان ثبات­پذیر را از درون می­دَرَد. شک. شکنجه و درد. بازگشت به جهان مردانه­ای که در آن زندگی می­کنیم یا به پارادوکس زیستن زیرآوار پرسش­های ویران­گر ادامه می­دهیم. جهانی بی­رحم که در آن دست کم یک لحظه از این پرسش آزاردهنده و ویران­گر و مقاومت­ناپذیر خلاصی نمی­یابیم که «آیا این بهترین است؟» پرسشی که میل دردآور، آن دردناک­ترین میل، میل به کمال را به تقابل با و ریشخند به هرگونه «رضایت به آنچه هست» وامی­دارد. پرسشی که به سادگی از راه می­رسد و طمع شیرین میوه­های تابستان را به طعم گسِ انار پاییز بدل می­کند. «خدایا! ما را از کمال حفظ کن! ما را از میلِ به کمال بازدار!»

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاس

فکر میکردم این خانه مخروبه شده!ا چراغش رو باز روشن کردی مبارک

یاس

خب متناسب با روشن شدن دوباره چراغ اینجا گیر دادن های ماهم شروع می شود: کی گفته مزه انار پاییز گسه؟ یه بار دیگه شعر انار رو مرور کن: صد دانه یاقوت....هم ترش و شیرین هم آبدار اااااااست!

فلسفه، حقوق و...

آخ آخ...یک حمید هامون دیگر

آشنا

سلام داشتم امیدوار می شدم که به درک چه کمالی رسیدی همون زنان ساده کامل اما دیدم یه جمله معترضه به کار بیردی درباره حکومت هزاران ساله مردان ... به نظرم زن ها خیلی بیشتر از مرد ها حاکم جهان هستند و من اصلا حکومت مردان رو باور ندارم نه این اغراق نیست زنان با لبخند به حاکمیت مردان نگاه می کنند ...

زنده رود ویران شده

http://zrd.persianblog.ir/ گرچه بهت هیچ توصیه نمیکنم بخونیش.خود دانی :)

آشنا

هرچند همین کهن الگوی آنیما و آنیموس ربط داره به معنای مصطلح زن و مرد چرا که خارج از اصالت زنی و مردی نیست من بخشی از نوشته شما رو پررنگ کردم و بعد نظرم رو درباره اش نوشتم که البته خارج از روح کلی متن شما نبود..

مجید

همان قصّه‌های تکراری... مردانی که در سراب افکار و اوهام خود سرگردانند بی هیچ عشق و محبّتی... و زنانی که در دریای تاریک احساسات و زندگی خود غرق می شوند بی هیچ عقل و بینش و معرفتی... فکر نمی کنید راه سومی هم هست؟ عقلی که از محبّت سیراب شده باشد و عشقی که از بینش و معرفت جوشیده باشد؟

مجید

مسئله این است که هر دوی این دو طیف احساسات غرق در زندگی و افکار و اندیشه ها و مکاتب جاه طلبانه ی (شاید درست تر این است که جاه طلبانه به جای کمال طلبانه به کار رود) چیزی فراگیر است در جهان جدید. این تم آشنای زندگی برای زندگی و دیگر هیچ اتّفاقاً بیماری واگیردار دنیای امروز است و حاصل جهانی که در آن آنقدر حرف زده شده است که دیگر اندیشه و فکر و مکتب و جهانبینی از بی ارزشترین چیزهاست بلکه اکثر آدمها تلاش مفرط خود را می کنند برای سر فروکردن در لذتهای زندگی بی اینکه هیچ حتّی تشنه و جستجوگر معرفت و اندیشه و کمالی باشند، غرق در همان انحراف زنانه بزرگ. در عین اینکه جهان را جاه طلبیهای مردانه اداره می کند اشخاص هم غرقند در آن انحراف زنانه بزرگ. و جالب اینجاست که این دو با هم چه خوب جمع شده اند. و برای فرار از یکی سر فرو کردن در دیگری مشکلی را حل نمی کند چرا که ماهیتاً یک چیز است از دو جنس مختلف و راه کمال، راه زندگی واقعی از مسیری دیگر می گذرد. از دمیده شدن روحی دیگر در قالب وجود آدمی...بگذریم.

مجید

ببینید، این انحراف بزرگی است که در جهان جدید بیشتر متداول است، مخصوصاً در میان زنان. زنانی که هیچ کاری با حقایق این عالم ندارند، اصلاً برایشان وجود خدا، آخرت و دین مسائل قابل تفکّری نیست، زندگیشان اصلاً به بود و نبود این چیزها گره نخورده و ربطی ندارد، غرق در احساسات و عواطف روزمره خود، مبتلای روز افزون به مصرفزدگی و تجمّلات در اثر پیروی افسارگسیخته از همین احساسات و عواطف، راضی به حیات دنیا و مطمئن به آن اگر نام این اپیدمی غرق شدن در زندگی نیست پس چیست؟ این انحراف است که با مرگ‌اندیشی در تضادّ عمیق است (همانسان که امثال جاه طلبی‌های مردانه در این تضادّ عمیق است) و نه زنانگی که استفاده از عواطف و احساسات و لطافت وجودی است در خدمت رشد و تکامل...

الفشين

:( نگفته بودي... ولي يه حس ششمي.....البته بعد يه هفته.... منو كشيد اينجا.... :( خدا بزرگه