با جنون تا مسجد هامبورگ

 

لیستی از جاهای دیدنی شهر دستم بود. قدری توی شهر پرسه زدم. چند تا ساختمان...پل...ایستگاه قطارها..الان باید خیلی تحت تاثیر قرار می گرفتم! عکس می گرفتم و چمی دونم! اما هیچ حسی نداشتم. حوصله ام نمی گرفت. دلم نمی کشید به تماشای آن ساختمان های قشنگ و بلند و مدرن و چه! پس سعی کردم از روی نقشه یک برنامه بریزم و طبق اش عمل کنم تا قبل قطار عصر باید بر می گشتم ایستگاه. بلیط قطار داشتم برای پنج. برف بود و سوز. سردتر از آنی بود که هیچ آدم عاقلی بیشتر از چند دقیقه بیرون بماند. روز قبل کریسمس... شهر تقریبن خالی بود. به جز چند مسافری که راه گم کرده بودند. و با سرعت می دویدند تا به سرپناهی برسند از سوزِ باد. سردم بود. یک دفعه دیدم از سرما خزیده ام توی یک آسانسور شیشه ای یک پاساژ. به طبقه آخر رسید. یک باشگاه بود. پیاده نشدم. دوباره برگشتم پایین. دلم نمی کشید به شهر. خواستم ببینم چه مرگش است. دیدم از کل شهر فقط یک جا را می خواهد. مسجد امام علی! تنها مسجد شیعیان هامبورگ و در واقع آلمان. دوست داشت آنجا را فقط برود. به اش گفتم مگر مسجد کم دیده ای! به اش نق زدم دلایل عقلی آوردم. آخرش نقشه را نشانش دادم. گفتم روز تعطیل است. از باس هم خبری نیست. باید کل دریاچه ی یخ­زده­ی آلستر را پیاده دور بزنی! می فهمی یعنی چه! این قدر جنون داری؟ جوابم را نداد. راهش را کشید به سمت دریاچه. دیدم دارد! لبخند زدم. کاری اش نمی شد کرد. هیچ جای دیگری نمی شد بردش. دریاچه خیلی بزرگ می نمود. سعی کردم با مقیاس نقشه و با برانداز کردن سرعت راه رفتن توی این برف و باد تخمین بزنم زمان را. فقط می رسیدم بروم، نماز بخوانم و برگردم. راه افتادم.

کل دریاچه یخ بسته بود. و آن قدر رویش برف نشسته بود که اگر نقشه ی تابستانی(!) همراهت نبود فکر می کردی یک دشت است. هیچ جور ماشین و حتا آدمیزادی هم بیرون نبود! مگر سگ هایی که بی حوصلگی کرده بودند و صاحبشان آمده بود تا فی الفور دوری بدهدشان و برگردد. یک ساعتی بیشتر توی برف در کنار دریاچه راه رفتم. پرسان و لرزان. وقتی رسیدم انگشت های پایم یخ بسته بود. اما دلم گرم بود. از جنونم کیفور بودم!

مرکز اسلامی هامبورگ خیلی از اسم اش کوچکتر بود. از پشت ساختمان ها دیده نمی شد. آب نمای کوچک جلوی مسجد هم یخ بسته بود و زیر خروارها برف خواب بود. ساعت ٣ بود که رسیدم. "الله" بالای اش را که دیدم دلم پرشد از شوق. انگار نامِ آشنا را دیده باشم سرانجام در شهری غریب. می دانستم آقای بروجردی قبول کرده ساخت اش را. اولین پولش را هم فرستاده. بعدش مدت ها بنا نیمه کاره مانده. پول نداشتند برای تکمیل اش. تا جایی که شهرداری هامبورگ شکایت می کند. شکایت می کند از یک بنای خرابه و نیمه در یک شهر زیبا و تمام. بلاخره بعد انقلاب پول می گذارند و می سازندش. در برابر ساختمان های آهنی و محکم و گران آلمان و به ویژه هامبورگ، ساختمان ضعیف و فقیری به نظر می آید. قسمت هایی از داخل اش چوبی است. و برای منِ خسته از آهن چه چشم نواز. آن چنان خسته بودم از آهن که در و دیوار نوازشگر روحم شده بود. بعد از آن همه آهن تازه می فهمیدم «چوب» یعنی چه! آکادمی اسلامی آلمان هم یک ساختمان کوچک بود کنار مسجد با دو نیم طبقه و اتاقک های کوچک فقیرانه ای که هیچ شباهتی به اسم و عنوان اش نداشت. ساختمان های کنار مسجد به مراتب بلندتر و پر زرق و برق تر بودند، با درخت ها و آویزان های کریسمس.

اول صبر کردم یخم باز شود بعد رفتم تو. کسی نبود. جز دربان. و سکوتی که گویا نه در ذاتِ یک روز برفی بود، که از ازل تا ابد هرگز مخدوش نشده بود. و یکی دو نفر که در این سکوت نشسته بودند و در تعمقی ژرف در خویش فرو رفته بودند. آن گونه که گویی فقط سور اسرافیل را ممکن بود بشنوند. محیط داخل دایره وار بود. قسمتی اش یک سالن سخنرانی کوچک با صندلی های ساده و قسمتی اش برای نماز. پرچم سرخ عاشورا هنوز جلوی محراب بود. بیرون این محوطه یک کتابخانه ی کوچک با چند کتاب قدیمی، سه تا عکس کوچک، آقای بروجردی وسط و امام و آقای خامنه ای در دو طرف، چند تا بروشور و مجله آلمانی برای کودکان، چند تا کارت پستال با یک صندوقِ (Kasse)  دیواری که هر کس خودش می پرداخت پول کارت ها را، رنگ های فرش ها و گنبد و کاشی ها و چارچوب ها، همه آبی.

دلم آرام گرفت درش. بد جوری! آن طور که حالا هیچ جوری نمی توانستم بکشم اش بیرون. هرچی به اش می گفتم باید به قطار برسی بجنب، گوشش بدهکار نبود. ‘رسیده’ بود و دیگر هیچ قصد رفتن نداشت، به هیچ جا. التماس می کرد که لااقل بگذارم چند دقیقه بیشتر بماند. آخرش به سختی کندم اش از آن در و دیوار...

 

(تعطیلات کریسمس 2011، هامبورگ)

/ 5 نظر / 44 بازدید
مصطفی

تمامِ این عکس به کنار، «آن» به کنار...

زنده رود

من بودم حریف جنون ماندنش نمیشدم.باز خوب است تو این یک جا را توانستی کمی رامش کنی تازه داشتم حال و هوای داخل مسجد را مزمزه میکردم..نمیشد قید قطار را بزنی؟؟؟..

سیدا

سلام بر تو ای جنون که می‌دهی فراریم از این حصار دل‌شکن به جاده می‌سپاریم

یگانه

دوست عزیزی که کامنت گذاشتی و سوال پرسیدی میخاستم یه مقاله براتون بفرستم درباره ی معرفت شناسی اصلاح شده. ولی متاسفانه بلاگ اسپات فیلتره و نمیتونم تو وبتون بیام... ادرس مقاله اینه: http://sid.ir/fa/VEWSSID/J_pdf/53413790410.pdf بحث اصلاح معرفت شناسی و گزاره های پایه اش به دردتون می خوره + کلی مبحث دیگه درباره ی این سوال اساسی که "ما اصلن چی می تونیم بدونیم"..

محمد علی تربیت جو

سلام دوست عزیز در رساله دکتری ام مسجد هامبورگ به عنوان یک نمونه آورده شده است تمایل دارم در صورت امکان با شما که از نزدیک آنجا را دیده اید گپ و گفتی داشته باشم