"از این کوچه گذر کردی برایْ چه"


 

توی کوله­ ام که گذاشته­ ام روی طاقچه پر است از دردهای مدرن از غم­ های پیشرفته از نگرانی­ های روز از غصه­ های ورژن جدید...

همه را گذاشته ­ام روی طاقچه­ ی آن اتاق کنار آن صندوقی که رویای دست­ نیافتنی کودکی­ هایم بود، پر از شیرینی­ های جورواجور و قره قوروت و سماق...

همه­ ی آن کوله­ بار خالی را چپانده ­ام کنار آن صندوقی که رویش قرآن کاهی قدیمی ای بود که اسکناس­ های ده تومانی و بیست تومانی عیدی را می­ گذاشتی لایش

آن همه آموختنی از زندگی، آن همه تجربه­ های سخت و پیچیده­ ی  بی حاصل را -که سال­ های سال بود از سنگینیِ این کوله­ ی خالی پشتم به رنج بود- برای لختی گذاشتم روی آن طاقچه­ ای که تو چارتخم و داروهای سینه­ ات را می­ گذاشتی

آمده­ ام نشسته­ ام زیر این کرسی قدیمی تا مگر زغال گرسانده را بدمی و بگذاری بر منقل که صدای زوزه­ ی باد امشب بدجوری غوغا کرده ­است

آمده ­ام

لحاف را کشیده ­ام تا زیر چانه­ ام تا مگر گرمای این کرسی بتواند سرمای سالیان تنهایی را اندکی از عضله­ های خسته­ ام بزداید

آمده ­ام و منتظرم همچنان که زوزه­ ی باد به کلومب در می­ زند و سرش را به شیشه می­ کوبد برایم بار دیگر داستان آن شب تاریکی را بگویی که در بیابان گم­ شدی در زمستان و نه راه پس داشتی و نه راه پیش، آن سفری که  پارچه و ادویه بار کرده بودی

گفتی در بیابان سرد و تاریکی گم شده بودی و ... به نهایت ناامیدی که رسیدی پیرمردی را ناگهان دیدی که راه را نشانت داد و بعد هرچه نگاه کردی دیگر ندیدی­ اش

آمده­ ام اینجا تا بعد از این همه باورکردنی­ های بی­ قصه و یافته­ های سرد و خنک و بی­ معنا، آن قصه­ ای را که در تمام سال­ های کودکی­ ام باور نکرده بودم دوباره بشنوم

آمده ­ام و دلم تنگ است برای آن قصه، آن قصه­ ی باورنکردنی

آمده ­ام امشب و می­ خواهم زندگی را هرچند دیر اما دوباره از تو بیاموزم

که چگونه میان مهلت سرفه­ هایت می­ توانی مرا به حیرت بیاوری

تا باور کنم که باور نکردنی­ ها هنوز در قلب تو وجود دارند

آمده ­ام و آنچنان گم­شده ­ام در زمان

که این گوشه ­ی کرسی

آخرین نقطه­ ی زمین است برای من

آمده ­ام اما تو

سال­هاست که رفته­ ای

/ 6 نظر / 39 بازدید
الفشین

باور نکردنی مال این ور خط است. از آن که گذشتی، دیگر باور کرده ای! آرزو می کنم روزی (خیلی نزدیک) از این خط رد شویم...

س.س

"و حتی از این بالاتر دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمی‌آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت". گاهي احساس مي كنم كه براي رسيدن به آن چيزي كه در زندگي نبودش را حس مي كنم اما نمي دانم چيست، چه بيهوده اين همه مدت دويده ام و همچنان هم در حال ادامه دادنم.اين جمله ي سيد حرف عجيبي نيست اما با ذهن بشر امروزي اصلا همخواني ندارد. تا هنوز خيلي امروزي نشده ام! بايد درنگ كنم و اين "حقيقت" را شايد در نزد خود بيابم. شايد هم پير بيابان ما سرانجام پيدايش شد و راه را نشانمان داد...

الفشین

بابا بزرگت بودند نه؟

یاس

حریفا رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است!

شاید خودم

تابلوهای برای فروششون رو توی وبلاگشون میتونین ببینین. "پا برهنه تا ماه" راستی، علیک سلام!

مصطفی

عادت دارم، هربار که خانه می‌روم، اولین جایی که سراغ‌اش را می‌گیرم و خود با علاقه می‌روم، خانه‌ی مادربزرگ‌ام است؛ همو که پانزده سال است که فلج، روی تختی خوابیده و هروقت که دیده‌امش یا خواب بوده و یا در حال ذکر، و هروقت احوال‌اش را می‌پرسی، می‌گوید: «الحمدالله؛ راضی‌ام به رضای خدا...» و بعد، می‌نشینم کنار پدربزرگ و او شروع می‌کند به تعریف کردن داستان‌هایی تکراری که هیچ‌وقت تکراری نیستند برای‌اش؛ پیرمردی که از 5 سالگی یتیم بوده و سواد ندارد، زیاد تلویزیون نمی‌بیند و تنها کاری که در تنهایی می‌تواند انجام دهد، خیره شدن است به جایی دور... می‌روم و ساعت‌ها می‌نشینم و گوش می‌دهم و دم بر نمی‌آورم؛ عظمت ِ حیات را می‌چشم در آن فضا...