قدرِ دنیا

 

تولستوی در اعترافات­اش، هنگامی که از حس پوچی­اش به جهان می­گوید می­نویسد که

 

«بارها به خود گفتم تمامی امور رو به کمال است، همه چیز در حال تکامل و بهبودی است ...تو تنها بخشی از آن کلیت هستی {...} از اعتراف به این حقیقت شرمنده می­شوم، زیرا گاهی با چنین توجیهی ظاهرن خود را می­فریفتم {باورم می­شد}. عضله هایم قدرتمندتر می­شد. حافظه ام نیرومندتر می­گشت. قدرت اندیشه و درک من فزونی می­یافت. رشد می­کردم و {...} چون خود این رشد و تکامل درونی را حس می­کردم برایم بسیار بدیهی بود که خود نیز در این قانونِ جهان پاسخی برای آن پرسش زندگی خویش خواهم یافت»

این تلقین تا سنین میان­سالی برایش مفید بوده و با آن خود را آرام می­کرده و زندگی را مفهوم. اما از میان­سالی به بعد دیگر این تلقین کارگر نمی­افتد. چرا که خود را می­بیند که دارد رو به زوال می­رود و نه کمال. همچون سایه­ای که آفتاب نیمروز بدان رسد:

«اما سرانجام زمانی فرا رسید که رشد جسمیِ من متوقف شد. حس می­کردم که همه­ی نیروهایم کاستی می­گیرد و در این قانون {=کمالِ جهان} نه تنها پاسخی برای پرسش من نبوده بلکه اصلن چنین قانونی وجود نداشته است و ندارد و من خود بنابر تجربه­ی درونی خویش چنین قانونی را مطرح ساخته بودم. ...

... به روشنی فهمیدم که این گفته هیچ معنا و مفهومی ندارد: "در زمان و مکانِ لایتناهی تمامی موجودات رو به کمال می­روند، تکامل می­یابند و به شکوفایی می­رسند." تمامیِ این گفته ها جز یاوه­ای بیش نیست ...» اعترافات تولستوی –ص 98

 

«دنیا در نظر خردمند چونان سایه­ای است که هنوز گسترش نیافته کوتاه می­گردد و هنوز فزونی نیافته کاهش می­یابد.» نهج البلاغه- خطبه 63

«دنیا سایه­ای ست نابودشدنی» همان- خطبه 83

«دنیا سایه­ای است گسترده تا اجلی شمرده شده» خطبه 89 ...

احادیث دیگری هم یادم هست به این مضمون که آنکه دنیا را می­جوید و در پی آن می­رود دنیا از او رو بر می­گرداند و دوری می­کند. آیا این درست همانند وضعیت آدمی نیست که سایه­اش را دنبال می­کند و سایه از او می­گریزد به ناچارِ سایه­بودن­اش؟

 

آیا جهان سایه­ای بیش نیست از حقیقتی دیگر که ما دل باخته­اش می­شویم؟ و آیا ما شاهدانِ صبح و غروبِ این سایه­ نیستیم؟ سایه­ی کدام واقع؟  آیا زندگیِ این سایه تمامش چون صبحی تا ظهر یا ظهری تا شام بیش نبوده است؟ ما از این سایه چه می­جوییم به غلط؟ آیا از آن انتظارِ واقعی بودن داریم و او بر نمی آوَرَد و ما می­رنجیم؟ و آن چه حقیقتی­ست که اینجا فقط سایه­اش افتاده است؟

{دنیا چیست؟} دنیا نهایتِ دیدِ کور است، که ورای آن چیزی نمی­بیند. اما بصیر دید­اش نفوذ می­کند و می­داند که آن سرا{یِ دیگر} ورای آن است. پس بصیر از دنیا شاخص است و کور به دنیا شاخص است. و بصیر از دنیا زاد و توشه می­گیرد و کور برای دنیا زاد و توشه فراهم می­کند. نهج البلاغه- خطبه 133

 

و این­ها ماحصل خوانده­ها و تفکر من است درباره­ی دنیا در شب قدر! «و تو چه می­دانی که شب قدر چه شبی ست!» ...

/ 6 نظر / 4 بازدید
الفشین

و هتگلم ظهر (یوم القیامه) سایه به کوتاهترین ارتفاعش می رسد

مصطفی

مِی خور! که هر که آخر کار جهان بدید، از غم سبک برآمد و رَطل گران گرفت... این‌بار از حافظ البته :]

gandolf

خیلی ممنون که کاری را کردید که هر سال شب های منسوب به شب قدر فکر میکنم که باید بکنم و هیچ وقت هم نمیکنم. کدام حقیقت است که سایه اش روی دنیا افتاده؟... من نهج البلاغه که میخوانم به خودی خود میبینم چند متری از زمین بلند شده ام! کتاب را که میبندم با مخ میخورم روی زمین. (راستی دارم به مهارت بسیار شگفتی در خواندن کلمات به هم چسبیده دست پیدا میکنم. هنوز با موزیلا میام اینجا که به نوبه خود نوعی مازوخیسم مدرن است شاید و من چقدر بلد نیستم کلمات مدرن را بطور مدرنی به کار ببرم..)

یاس

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ...

gandolf

مازوخیسم را چه کنم؟ اگر این کار را نکنم کم کم این کلمه ی مدرن را هم مثل بقیه کلمات مدرن فراموش میکنم!