گم

 

  •        بعد نماز بود ... جمعه شبی...توی صحن... مثل همیشه سر به هوایی می کردم...سرم به آسمان و آستان بود …بچه ­ای کنار مادرش بازی می کرد......برگشت ..حواسش رفت به اطراف...مادرش کنارش بود...از پشت سر نشناخت ش...سرِ مادر گرم نجوایی بود...بچه با هراس و گریه پشت به مادر شروع به دویدن کرد...مادرش را صدا می زد و دور می شد...مادرش را صدا می زد و دوور می شد...مادرش را صدا می زد و دووور ...

مادر شنید...بلند شد...بچه اش را از پشت بغل کرد...من غرق شدم...

 

  •        نامش کامبیز بود. سه/چار سالی داشت. یکی یکی سرش را جلوی صورت های زیرِ چادر می برد و با صدای ضعیفی صدا می زد "مادر جون؟!" در صدایش پرسشی بود که اضطرابش را پشت ش پنهان کرده بود. ایستاندمش. پرسیدم "مادرت؟" گفت نه "مادرجونم".  انگار نه خودش، که مادر بزرگ اش گم شده باشد! می فهمیدم. غرور چشم هایش مرا یاد کودکی های خودم می انداخت. دستش را گرفتم. روبروی صحن در صف نمازگزارها از جلوی همه ی خانم های مسن ردش کردم به امیدی که ...

حالا چه شد که امشب یاد کامبیز افتادم؟....نمی دانم...امشب...امشب چشمم به تصویر ضریح امام افتاد...چشم هایم غرق شدند.....انگار تازه ....

------------

آن سال...ماه رمضان...زمستان...مشهد بودم..."مقیم"حتی..."گیر" افتاده بودم مدتی!...نیمه شب ها...یازده و نیم تا یک و نیم..."وقت" بود...صحن گوهرشاد...لب حوض...کسی نبود آن وقت شب...خلوت...فقط صدای آب بود...می لرزیدم اما نه جلوتر می رفتم نه عقب تر...نه پای جلوتر رفتن داشتم نه بی پاییِ عقب تررفتن...هروقت که می رفتم جایم همان جا بود......همان جا لب حوض...کنار آب خوری...خیره در تصویر طلایی رقصان در آب...و دلم مثل ماه افتاده درآب...لرزان...ترسان...کم رو.......

حالا انگار از پس این همه سال یک تکه از من..آن جا...گوشه ی آن حوض در نیمه شبی زمستانی جا مانده باشد...

/ 10 نظر / 16 بازدید
زنده رود

با اجازه جناب حافظ : چه خوش صید دل"ش" کردی، بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد... آدم کبوتر وار که برود زیارت، همینطوری هم "جَلد"ش میکنند دیگر بانو..

زنده رود

یگانه...چقدر دلم رفت با این پستت. هرچه دارم سعی میکنم نتیجه بگیرم که امسال کلا از حال و هوای خودش و حرمش کات شده ام، نمیگذارد که..

شغف

کاش چون طفل از حیل جاهل بدی تا چو طفلان چنگ در مادر زدی

آینه

در حرم امیرالمومنین مودب مقابل آستان حضرت نشسته بودم.دختر بچه ای حدودا هفت ساله بود چادر مشکی پوشیه بود و سرش رو به پایین با قدم هاش کوتاه دنبال مادرش میرفت.که یه دفعه سرش خورد به پایه ای طلایی رنگ.عقب رفت.سرش بالا آورد و جلو رفت و پایه رو بوسید. چقدر پاک بود آخ معصومیت از دست رفته .مغبچه ای میگذشت راهزن دین و دل/در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آینه

ببخشید حالا که درست فکر میکنم حدودا سه ساله بود که قدش نصف پایه بود

الف شین

آنجا حال خوبی داشتم. به آنجا انس گرفته بودم. آنجا با او دست دراز می کردم تا خودم. و این بهشت من بود به حقیقت.... http://simayetoazdoor.persianblog.ir/post/156/

الف شین

گریختم با ایستادنم نشتنم دویدنم رفتنم با ماندنم گریختم. با تمام شتابی که صفر بود به جایی که نمی دانستم بی هیچ پایی با دستانی که نداشتم گریختم. با چشمانی منکر بودنشان، گریختم. با گوشهایم. به جایی که نیست....

الف شین

http://simayetoazdoor.persianblog.ir/post/167/ حیاط های تو در تو . تو در کمین من. من هراسان آرام و مطمئن می دوم .

الف شین

همه این نوشته های پیشین هنوز زنده هنوز تازه هنوز پابرجا هنوز ....

ازی

هر چه تکه های بزرگ تری از ما جابمونه انگاری باقیمانده امون بهتر می درخشه[لبخند]