وقتی ماه کامل است!

من آدم سازگار ناپذیری هستم! در واقع چی میگن؟ یک رادیکال(؟)! با هیچ جریانی کنار نمی آیم. همواره در حال نقد هر جریان اجتماعی، فکری، ادبی، هنری و غیره ام!

دیشب به قهرمان هایم فکر می کردم! آدمهایی که عمیقن ستوده ام. آنها همگی نقطه ی مشترکی دارند : رها کردن!

از بین شعرا شهریار را دوست دارم. نه به خاطر تغزل های نابش با وزن و مطلعی از حافظ  بلکه به خاطر آنکه سال آخر پزشکی را رها می کند و می رود دنبال شعر و شاعری!

از اساتید علم و تدریس احمد غزالی (قرن ۱۱؟) را که تدریس و درس را رها می کند.

از بین فیلسوفان مولانا را!

از میان جامعه شناسان شریعتی را نه به دلیل شخصیت بی نظیرش بلکه به دلیل رندی اش در passable شدن PHD!

و از میان فیزیکدانان نه گالیله را که علیه فهم و عرف زمانش عصیان کرد و نه نیوتن را که اساس علوم طبیعه را (بر خلاف میل درونی اش!) تغییر داد. نه انیشتین را که مفاهیم جرم و زمان را متحول نمود. بلکه شاگرد اول دانشکده فنی دانشگاه تهران را که جزء معدود کسانی بود که بورسیه گرفت و به دانشگاه برکلی راه یافت و بعد همه چیز را رها کرد/چمران را.

می دانم کسان زیادی او را یک احمق می پندارند که موقعیت علمی بی نظیرش را از دست داد و چه و چه و چه. اما مطمئنم اگر او یک فیزیکدان برجسته (هه) ی دانشگاه شریف بود، برایم کوچکترین ارزشی نداشت. (البته نه از نظر یک فیزیکدان بلکه به عنوان یک انسان)

هربرت مارکوز، ملقب به پدر عصیانگری، صاحب کتاب بی نظیر انسان تک ساحتی و معترض به روشمندیهای جامعه ی صنعتی را هنگام خواندن کتابش بی نهایت ستودم، اما در آخر وقتی فهمیدم فرانسوی الاصل و استاد فلسفه ی آمریکاست ارزشش را در چشمم از دست داد.

او به خوبی نقد می کند و اعتراض می کند اما همچون تمامی منتقدان عصر حاضر و صاحبان ادبیات، فلسفه و جامعه شناسیِ اعتراضی، کاری از پیش نمی برد.

نقد او حتی بدون آگاهی خودش موید تمدن موجود است.

این نظام را به هیچ وجه نباید با نظام ارباب و رعیتی سابق اشتباه گرفت. در نظام سابق کسی با نزدیکی به ارباب(پادشاه/ رئیس/...) و بدست آوردن اعتماد او می توانست افکار خودش را پیش براند. نمونه اش در ایران زمین امیر کبیر.

اما در نظام جدید، انسان به هیچ وجه چیزی نیست جز ابزاری در دستهای قدرتمند تکنولوژی- و مارکوز نیز چه خوب اینرا دریافته است.

از نظر من اگر مخالف باشی و در عین حال در نظام باقی بمانی مانند کارگری هستی که در عین سفت کردن پیچ و مهره های سیستم به آن فحش می دهد و نفرینش می کند! در این سیستم یک کارگر غُرغُرو با یک کارگر مطیع فرقی نمی کند. همچنان که یک کارگر باهوش با یک کارگر احمق. حتی این نقش منفعلنانه نیز -در عین عاجزانه بودنش- تنها برای نوع  بتا و گاما است! اعتراض نوع آلفا(!) در واقع تحسین و تبلیغ این نظام متناقض و متضاد پرور خواهد بود و مگر اعتراضات و انقادات اساتید برجسته ی فلسفه و جامعه شناسی دانشگاههای رنک بالا به نوعی دعوت دانشجویان برای تحصیل نزد آنان نیست؟!

این نظام از تضاد و تناقض ریشه گرفته است و انتقادات و اعتراضات افراد درون آن نه تنها تهدید و خطری برای آن محسوب نمی شود بلکه عامل پرورش و بالندگی آن خواهد بود.

حتی در شعبه های کوچک و جزیی این نظام -وقتی گردش سرمایه مطرح است- می توان نهاد پارادوکسیکال آنرا مشاهده کرد. مانند تبلیغ برنده ی شرکت وینستون: سیگار نکشید حتی اگر وینستون باشد!

برای همین است که توصیه دوستانه ی ((مدرکت را بگیر آن وقت به آن دهن کجی کن)) به نظرم پارادوکسیکال می آید.

وقتی به این پارادوکس و تناقض درونی احترام گذاشتی جزء آنی حتی اگر از مخالفانش باشی.

- و این شاید همان تضاد درونی است که خیلی از ما ها را آزار می دهد.

-می خواستم این بحث را قدری فلسفی تر کنم اما ترجیح دادم به همان شیوه ی ساده  و صمیمانه ی این وبلاگ باشد.

-توضیح تیتر: فقط وقتی ماه کامل باشد( مثل دیشب)‌آدم می تواند این همه پرشان گویی و البته پر گویی کند! :پی

-در ضمن ((من))‌ به هیچ متنی سنجاق نمی شود!

/ 10 نظر / 6 بازدید
مرتضی کريمی

فوق العاده بود. مخصوصا آنجا که گفته ای [برای همین است که توصیه دوستانه ی ((مدرکت را بگیر آن وقت به آن دهن کجی کن)) به نظرم پارادوکسیکال می آید.]

انسيه

من که يک کلمه ازين هايی که گفتی نفهميديم! اون موقع ميگی فلسفی نيست! يه ذره خوشحالم که فردا می بينمت!!!!

yas

آدم هايی که هميشه بين ماندن و رفتن، گرفتن و رها کردن ، ... دست و پا ميزنن و سرگردان هستند ، قهرمان هايی از این دست دارن و هميشه اميدوارند که يکی مثل اونها پيدا بشه و حجت رو براشون تموم کُنه..

yas

" من در همين جا دعا ميکنم که شما ها راه خود تون رو پيدا کنيد، .. و ديگر نه من شما را در اينجا ببينم و نه شما من را.. "

م.ع

سلام.فکر نمی کنم همه چيزهايی که نوشتم رو خونده باشی و بعد نظر داده باشی.اما در مورد پست اخير شما: خيلی از آدم هايی رو که نوشتی من به خاطر بيسواديم نمی شناسم اما از اونايی که می شناختم خوشم مياد به حد تو!. من هم هنوز نمی دونم توی اين دنيا چه کاره ايم! باورم هم نميشه که خدا به عبادت کردن من نيازی داشته باشه! اين رو هم نمی فهمم که من برای خودم بايد خدا رو اطاعت کنم! حال و حوصله مار غاشيه و آب جوش و ... اينای جهنم رو هم ندارم اما اينم توی کتم نميره که اگه برم بهشت به طور جاودانه فقط بايد توش بچرم! اينجا حداقل انگيزه ای هست. برای خوردن ديدن شنيدن دانستن قدرت ثروت ...اما جايی که هر چی بخوای هست و هر چی اراده کنی داری ! چه انگيزه ای برای موندن توش هست؟! تازه از زمان هم که ميگن مستقله!!! به نظرم تازه اين دنيا کاملا قابل مدل کردنه! چيزی که مدل نميشه اون دنياست!

دختر شرقی

هی! سلام. این پست آخری را که خواندم، نشد تا آن پایین نروم! پارادوکس های معترضانه را دوست دارم! درست به همان اندازه که از پارادوکس های مسالمت آميز بيزارم! اين نظام متضاد و متناقض عامل پيشرفت و بالندگی هم برای خود اصالتی دارد! درست از همان موقع که از قرار، روح خدايی در کالبد مادی انسان دميده شد. به گمانم اين پارادوکس هم قرار بود عامل پيشرفت شود ...

م.ع

حالا ديگه مطمئنم که چيزهايی که نوشتم رو نخوندی.مهم نيست.از ابراز محبت مجددتون هم متشکرم!! موفق باشی.

فاطمه.س

يک سوال مهم راجع به قسمت اول نوشته ات! چرا همه ی ما فقط با طغيانگرها حال می کنيم؟ مثلا چرا يکی از همان هايی که کنار يا پايين پای چمران خاک شدن جلوی چشممان رژه نمی روند؟ جواب من اينه که شايد (واقعا شايد چون زياد بهش فکر نکرده ام) هيجان اين طوری را ترجيح می دهيم. انگار برايمان يک چيزی مثل به سنگ خوردن سر يا دور زدن و به عقب برگشتن يا حتی لجبازی اصالت بيشتری دارد تا از همان ابتدا درست تشخيص دادن و راه راست رفتن.

فاطمه.س

ضمنا می دانم که جواب من به نوشته ی تو زياد مربوط نيست. اصل مطلب را گرفتم. اين فقط يک تذکر بود.

يگانه

به فاطمه: ان الانسان لربه لکنود/ کلا بل ان الانسان ليطغی...