این گلٍ دیوانه

 

آن روزهای بی خورشید، برگ هاش را، به تمامی می چسبانید به شیشه ی پنجره. کز می کرد روی شیشه. در فراقِ این خورشید-ی که فارغ از این گل پشت ابرها برای خودش خلوت کرده بود- بی تابی می کرد. دل تنگِ خورشید بود. رنگ اش پریده بود. رنگ دانه هاش سبز شده بودند از دوری. روی برگ هاش رنگ دانه های قدیم و جدید تکه تکه پخش شده بودند. برگ های ارغوانیِ قشنگ اش مثل پوستی بیمار و برص گرفته شده بود. جان اش در تنگی بود.

این روزها، کنار پنجره که می­گذاریش، برگ­هاش را، همه را، در بیشترین سطح تماس با نور خورشید می­چرخانَد. خورشید که نور اش جان می­گیرَد توی اتاق، برگ­هاش پژمرده و بی­رمق می­شوند. هرچه هم که آب می­ریزی پاش، برگ­هاش همین­طور شل و ول­اند. انگار از این همه حضورِ خورشید رو به احتضار می رود. طاقت ندارد این همه خورشید را. همین­جور است تا نورِ خورشید توی اتاق کم­رنگ شود: از حال رفته؛ انگار که مست. اما با اینکه جلوی خورشید بی حال می­شود، فقط همین­جاست که برگ­هاش این رنگِ بنفشِ جان دار را دارند. از کنار پنجره که دورش می­کنی، برگ­هاش رنگ عوض می­کنند. بی­رنگ می­شوند و دل­تنگِ آفتاب.

نه جرات نزدیکی­ش را دارد نه طاقت دوری ش را، این گلِ دیوانه!

 

 

/ 0 نظر / 25 بازدید