آیا آنچه پولش را می دهیم مال ماست؟

 

اگر فکر می­کنید سوال خیلی بدیهی­ای پرسیدم، کافی­است سری بزنید به شهری کوچک یا روستایی و از مزرعه­دار یا باغ­داری چیزی بخرید. مثلن مثل من بروید عسل طبیعی، زیتون، ترشی، ماست و شیرینی­های محلی بخرید. آن وقت مشاهده کنید چطور فروشنده­-که تولیدکننده­ی محصول هم هست- به دست­های شما، که حاوی محصول اوست، نگاه می­کند و چطور بدون پرسیدن شما درباره­ی طرز استفاده یا نگهداری آن نظر می­دهد. اگر مثل من از شهری خوگرفته به اصول انسانی و اخلاقِ سرمایه­داری آمده باشید اولش شاید قدری برایتان عجیب باشد یا حتی احساس عدمِ راحتی کنید از اینکه گویا حدود مالکیت خصوصی شما رعایت نشده است و دیگران حتی پس از خرید شما دائمن خود را مجاز می­بینند درباره­ی جزئیات مختلف چیزی که «مال» شماست اظهار نظر کنند. اما اگر بتوانید پایه­ی حس خودتان و حس تولیدکننده را تحلیل کنید، با قدری دقت درمی­یابید که او با «محبت» به محصولش می­نگرد و گویا حتی بعد از خرید شما نگران خرابی محصول است و اینکه به استفاده­ی صحیح نرسد. پس وقتی محصول­اش را به دست­تان می­سپارد، حتی بدون سوالی از جانب شما، صمیمانه برای­تان توضیح می­دهد چگونه باید آن را به بهترین شکل نگهداری و استفاده کنید. خرابی محصولِ او، پس از فروش برایش هیچ زیانی ندارد، اما او انسان­تر از آن است که تنها به سود و زیان خود بیاندیشد. برای او رابطه­اش با محصول­ به فروش ختم نمی­شود. بلکه نوعی رابطه­ی عاطفی بین او و تولیدش وجود دارد که حتی پس از پرداخت پول­اش امتداد می­یابد. جوری که گاه موقع خرید از این فروشندگانِ بی­واسطه حس می­کردم اگر چیزی را که خریده­ام به بهترین نحو مصرف نکنم و خراب شود، حتمن از دستم دلخور می­شوند!

این نگاه به اشیا ممکن است عجیب به نظر برسد. اما خوب است به یاد بیاوریم، قیمتی که ما در ازای شی­ای به صاحب آن می­پردازیم، یک قرارداد اجتماعی بیش نیست. به راستی چه کسی می­تواند، یک کیلو برنج یا زیتون را «ارزش­» گذاریِ پولی کند؟ آیا صرفن تشابه نوع یک محصول می­تواند به این معنا باشد که آن­محصول از هر تولیدکننده­­ای یک میزانِ یکسان می­ارزد؟ ما چه می­دانیم آن محصول به راستی چقدر برای تولیدکننده­اش ارزش و اهمیت دارد و او چقدر برایش از وجود خویش مایه گذاشته­است؟ ما فقط بهایی قراردادی در برابر محصول پرداخت می­کنیم و نه «حق» واقعی آن را. این امتداد شوق آمیز و محبت آلای نگاه به کالا، در ادامه­ی خرید بسیار برایم جالب بود.

این نوع خرید و این نگاه فروشنده به محصول برایم تازگی و "روشنی" داشت. نگاهی که در شهر، دیگر یافت نمی­شود! جایی که این جمله­ درباره­ی مالکیت پیشین ـکه سارتر به آن توجه داشت ـ که «مالکیت یک نوع دوستی میان انسان و اشیا» بوده­ است، دیگر صادق نیست. وقتی بسته­ای را از یک سوپرمارکت خریداری می­کنید، به محض پرداخت پول، رابطه­ی ماشینیِ شما با ماشینِ تولید کننده به پایان می­رسد (فروشنده هم که واسطه­ای بیش نیست). اگر هم سوالی درباره­ی کالا بپرسید، شما را به بروشور پشت بسته­بندی ارجاع می­دهند و اگر اطلاع بیشتری بخواهید، هیچ­کس نمی­داند! شما با کالایی که می­خرید غریبه­اید! رابطه­ی شما با کالا در حدی­ست که کارخانه اجازه­داده­ است. و کافی­ست یک حساسیت کوچک به حتی یک نوع ادویه پیدا بکنید تا ببینید خرید کردن (از محصولات تولیدشده بر مبنای همانندانگاری) چقدر دشوار می­شود...

در کل این سوال به­جایی­است که سرمایه­داری ـکه در واقع پاسخی برای آن نداردـ پرسیدن­اش را ممنوع یا بی­حاصل می­داند: آیا آنچه پولش را می­دهیم مال ماست؟

 

 

تجربه­ی دیگری از این اختلاف بین دو سبک و نگاه به زندگی داشتم. بعدازظهری داشتم در تپه­های اطراف روستایی در حوالی نورتایم برای خودم قدم می­زدم. آن طرف جاده باغ سیبی را دیدم. داشتند سیب­ها را بار می­زدند. نگاه­ام افتاد. خانمی که عقب وانت در حال گذاشتن جعبه­ی سیبی بود لبخند زد، از آن فاصله دستی تکان داد و تعارف کرد. یک لحظه مردد ماندم. آیا باید تعارف­اش را می­پذیرفتم؟ رفتم به آن طرف جاده. سیب درشتی را برداشت و دستش را به سمت من دراز کرد. جالب اینجا بود که یک کلمه هم زبان هم را نمی­فهمیدیم. در چشم­هایش از آن نخوت و تکبر رایج مردم شهر خبری نبود بلکه همان مهربانیِ مهمان کردن بی­شائبه­ی روستاییانِ ایرانی بود. نمی­دانم نگاه چشم­های مرا چه ترجمه کرد که شروع کرد به مالیدن سیب به دامن­اش و بعد دوباره سیب را به سمت من آورد. که یعنی تمییز است و نیازی به شستن­اش نیست. او مرا به سادگی و بی­هیچ چشم­داشتی در رابطه­ی دوستی­اش با سیب­ مهمان می­کرد. لبخند زدم و سیب را گرفتم. ابتدا به "زبان مشترک بشری" و بعد با آلمانی دست و پا شکسته­ای ازش تشکر کردم.  نگاه­اش همان­جا مرا مصمم کرد متنی بنویسم در تفاوت این دو سبک زندگی و نگاه به جهان. نگاهی که با آن نگاه­های مردم شهر خیلی متفاوت بود.

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آشنا

سلام دوباره اختلاف اینجاست که من فکر می کنم لزومی ندارد "نظر دادن"به طورکامل وابسته به متن باشد می تواند گاهی ساحت مستقلی هم داشته باشد یعنی لزومی ندارد حتما مرتبط با نوشته باشد همین که نامرتبط نباشد کفایت می کند اینگونه با بسط دادن هم وزن موضوع به ژرف و جامع نگری بیشتری دست میابیم .

الفشین

We lose ourselves in the things we love. We find ourselves there, too. Kristin Martz

جراحت های یک روح تبعیدی

سلام/من چه قدر این حاشیه های خاکستری رنگ را دوست می دارم. همان ها که اصلی ترین جرقه ی یک ایده می توانند باشند برای آفرینش. و کامنتم هم برای همان است: توصیف خوبی بود. یاد یکی از کتاب های فراموش شده ام در نوجوانی افتادم؛ پولیانا، چشم و چراغ کوه پایه. زبان مشترک فرا مرزی ست.

سایه

فکر میکنم ژاسخ در دقت به لغت (مال) یعنی حس مالکیت است. فریبی که انسان برای رسیدن به یک آرامش مجازی طراحی کرده اما هر گاه بیاندیشد حس معلق بودن و عدم تعلق هیچ چیز به او و او به هیچ چیز باعث میشود نگران و مضطرب شود. قراردادها راه فرار از واقعیت اند. معامله شاید یک فریب باشد. روستائیان فطری تر زندگی می کنند. راحت تر میبخشند و شاید نه از روی حس مالکیت و حق داشتن بلکه به خاطر دیدن بهتر ذات اشیا است که در موردش توصیه میکنند.

از دوستان منفوط

سلام روستا را دوست دارم، شايد بخاطر همين چيزهايش كه ناب است . شايد پيوندشان با طبيعتي كه در عصر تغييرات هنوز ناب مانده مردمش را هم همراه كرده . پي نوشت: آورده اند كه فقيري بركنار جاده اي نشسته بود و چون گرسنه مانده بود از شدت گرسنگي شروع به گريه كرده بود . رهگذري از آنجا مي گذشت و اتفاقن چند ناني هم بدست داشت. جوياي حال فقير شد و چون احوالش را شنيد ،كنارش نشست و شروع كرد به گريه . چون مدتي را بگريست از جاي برخاست و بي انكه تعارف ناني كند راه خود را در پيش گرفت. (نوشته را كه خواندم حس و حال اين حكايت دستم داد.)

از دوستان منفوط

دوباره سلام .. اول اینکه توضیح اینکه منفوط چیست فعلا میسر نمی باشد . امیدوارم از این بابت عذر مرا بپذیرید.. و اما در مورد نوشته قبل ، باید بگویم که شاید مفهوم را به درستی نرسانده باشم . بحثم فارغ از قیاس روستایی به فقیر است که البت خود بهتر میدانم که روستایی فقیر نیست. درحکایت فقیر و رهگذر به قول شما اصل مهم نیست . مهم حاشیه است . موضوع داستان فقر فقیری گرسنه نیست . موضوع بی تفاوتی ادم های زمانه است . رهگذری که میتوانست با تکه نانی به غم فقیری پایان دهد تن به گریستن بر بیچارگی مرد فقیر داد اما از تکه نانی که داشت نگذشت . زمانه زمانه ی بازی کردن است . و همه ما بازیگرانی چیره دست . ما یاد گرفتیم که بر مرثیه افول ادمیت شیون و زاری سر دهیم . اما از مجلس ختم در نیامده لباس عزا را بیرون می کنیم. و قس علی هذا ... امیدوارم جسارتم را ببخشید و اینکه درست است که من شما را نمی شناسم اما حکم بر قاطبه مان راندم . زیاده جسارت است یاحق

م.ه.م

Woher kennen Sie mein weblog? Ich frage das,weil Sie Deutsch können. رضا امیر خانی در صفحه وبسایتش این عبارت را از فیلم گوست داگ و برگرفته از یک کتاب ژاپنی نقل کرده است"آورده‌اند "جان‌مايه‌ي روزگار چيزي است كه بازگشت به آن شدني نيست. فروپاشي آرام‌آرام اين جان‌مايه از آن است كه جهان به پايان خود نزديك مي‌شود. يك سال نيز، از همين رو تنها بهار يا تابستان ندارد. يك روز هم، به همين سان. بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد يا چندصدسالِ پيش، شايد دل‌خواهِ آدمي باشد، اما شدني نيست. پس ارزنده است كه هر نسلي، آن‌چه در توان دارد، به كار بندد." این پست من را یاد این عبارت انداخت. موفق باشید سلام

از دوستان منفوط

سلام اول اینکه منفوط به آن معنا که شما می دانستید ولی نگفتید نیست دوم اینکه سر انگشت بینی من را به بزرگی خویش ببخشید یاحق

یاس

اون آدمی که نمیتونه بدون چندش یه ماهی تازه صید شده رو یه دقیقه توی دستش نگه داره حق نداره راجع به روستا و روستانشینی خودشو صاحب نظربدونه میشه یه مطلب لوس و بی مزه مثه این!ا