تفریحات ناسالم (2)

 

فکر کنید در جهانی زندگی می­کنید که در آن، پس از هر تصمیم­گیریِ شما اتفاق جالبی به شرح زیر می­افتد: بعد از هربار که سر دوراهی تصمیم قرار می­گیرید و بین راه راست و چپ مثلن راه سمت راست را انتتخاب می­کنید ، جهان به دو شاخه تقسیم می­شود. یکی جهانی که شما دراش تصمیم سمت راست را گرفته­اید و واردش شدید (+این جهان و جهان­های مفروض دیگر همه به پاریته احترام می­گذارند! یعنی در همه­شان جهان سمت راستی سمت راست است!) و دیگری جهانی که دراش شما به راه سمت چپ رفته­اید. یعنی با هر تصمیمی یک کپی از خودتان تولید می­کنید که همه­چیزاش تا لحظه­ی قبل از تصمیم­گیری شما، شبیه شماست تنها یک تصمیم خلاف تصمیم شما گرفته­است و از شما جدا شده­است. شما در جهان خودتان به زندگی ادامه می­دهید و کپی جدیدِ شما که از دو شاخه­گی و امکانِ تصمیمِ شما ایجاد شده در جهانِ ممکنِ دیگری به زندگی­اش ادامه می­دهد. گویی با هر تصمیم، شما قسمتی از خودتان را پشت سر باقی می­گذارید و به جهانی دیگر می­فرستید که در آن می­توانستید چنین که هستید نباشید بلکه جورِ دیگری باشید.

در واقع با هر تصمیمِ شما جهان به شکل شاخه­ای شکسته می­شود و جهانِ ممکن دیگری زاده می­شود که اگر اصل فیضان را مطابق لایبنیتز تفسیر کنیم چون "ممکن" است پس باید باشد! چون هر چیزی که غیرممکن نباشد جایی هست. پس شما بی­نهایت کپی­های دیگر از خودتان دارید که هر یک بی­خبر از شما در جهان ممکنِ دیگری زیست می­کنند. اگر به کلمه­ی "بی­نهایت" در جمله­ی قبل مشکوک­اید کافی است در نظر بگیرید که هر تصمیم کوچکی که در ظاهر ممکن است مهم نباشد در واقع و در عمل می­تواند واقعن سرنوشت یک کاراکتر را تغییر دهد. (این را البته دیوانه­گان دانند! عاقلان هم برند از اونا بپرسند!)

در ضمن برای اینکه مدل بیش از حد پیچیده نشود، فرض می­کنیم که فقط شما در این جهان هستید! چون در واقع می­دانیم تمام عوامل محیطی و افراد و وقایع دیگر نیز در تصمیمات فردی موثرند. ولی خب این­جوری مدل، یک سیستم کاملن پیچیده و نه تنها لاینحل که لاتصور می­شود لذا فعلن می­شود مدل را جوری فرض کرد که در آن همه­ی جهان به­طور همزمان برای هر فرد بهینه شده­است، به طوری که می­توان هر فرد را الگوی آگاهیِ کل در نظر گرفت. 

می­پرسید "خب"؟ منتظرید تا بقیه­ی داستان را بشنوید؟ هیچی! هیچ بقیه­ای ندارد! همین جا پایان­اش است! تا حالا نشده یک قصه­ای بگویید که نتوانید تمام­اش کنید؟! خب من هم هر دفعه که به این جای این قصه می­رسم مجبورم نقطه را بگذارم. به نظرم ذهن بشری یه جورایی همگراست! هیچ کس دوست ندارد یک قصه­ی واگرا شبیه این بشنود از بی­نهایت جهان­های ممکن مگر اینکه قصه به "پایان" برسد یعنی به جایی همگرا شود. ولی اگر قدری به فرض دیوانه­کننده­ی فوق فکر کنید می­بینید که من از یک قصه­ی کاملن واگرا حرف می­زنم. در این قصه هرگز پایانی برای هیچ­چیز وجود ندارد. بلکه تنها چیزی که هست تکثیر است. هر چیزی یک جایی هست. بدتر از همه اینکه برخی نظریه­های فیزیکی از این قصه حمایت می­کنند! ... خب دیگه نقطه­ی آخر رو می­ذارم! برید بخوابید!

 

 پ.ن.1. در این صورت ما همواره در یک زمان نسبتن خوشبخت و نسبتن بدبخت هستیم. چون همواره جهان های ممکن بسیاری هست که حالت های بهتری از زندگی ما در آن قابل فرض می بود. و جهان های ممکن بسیاری هم هست که حالت های بدتری از زندگی ما در آن قابل فرض می بود. یعنی خیر و شرِ نسبی.

پ.ن.2. می دونم که غالب شما این قصه رو چندان جدی نمی گیرید و امشب هم مثل باقی شب های محدود عمرتون به خوشی می خوابید. اما اگر احیانن کسی پیدا شد که این قصه رو جدی گرفت و شب خوابش نبرد و حس کرد من در مورد بی خوابی اش مسئولیتی دارم، مسئولیت اش رو بر عهده می گیرم. 

/ 5 نظر / 22 بازدید
حجت

به نظرم داری خودزنی می کنی ... این جور مواقع به احترام قلم ، آزادی و نوشتن اصلا ننویس

زنده رود

سلام. اول اینکه برای چندمین بار در زندگیم متوجه شدم که خیلی خوبه آدم سورپرایز بشه. چون با ناامیدی کامل(و البته من هیچوقت از این جا ناامید نمیشم.حتی اگر چندماه هی بیام و هی دست خالی برگردم.پرانتز بسته.اومدم و دیدم که پست جدید اینجاست.بنابراین به کائنات سفارش میدم که لطفا مدام از این دست سورپرایز جات برای من حواله بده.چون من سورپرایز میشوم پس هستم. دوم اینکه چقدر فرضیات خوبی بود.ولی مثلا کاشکی ممکن بود که در اون لحظه ای که من بین گزینه الف و ب یکی رو انتخاب میکنم و من موازی من اون یکی رو، یک من بیرون از هردوتای ما(یا هرچندتای ما که بقول تو تکثیر میشیم.پرانتز بسته. هم بود که اصلا یک تصمیمی میگرفت که جزء هیچ یک از چویس های موجود من در اون لحظه نبوده.در اونصورت اون دیگه در جهانی موازی ما نمیبود که.می بود؟ من به این یکی کاراکتر خیلی بیشتر از موازی های خودم علاقمندم.شاید باز به دلیل خصلت سورپرایز پسندی ذاتیم. سوم اینکه خوب اگر افرادی موازی من در جهان های دیگر دارند زیست میکنند، چرا بایستی من مبنا رو بذارم بر خودم؟یعنی شاید تصمیم اولیه که باعث چند شقه شدن این راه شده رو اصلا من نگرفته باشم.یعنی از کجا معلوم که من خود

زنده رود

ادامه کامنت: سوم اینکه خوب اگر افرادی موازی من در جهان های دیگر دارند زیست میکنند، چرا بایستی من مبنا رو بذارم بر خودم؟یعنی شاید تصمیم اولیه که باعث چند شقه شدن این راه شده رو اصلا من نگرفته باشم.یعنی از کجا معلوم که من خودم از چند شقگی حاصل از تصمیم گیری "من" های قبل از من حاصل نشده باشم؟ چهارم اینکه چرا "تصمیم گیری" بین چند گزینه مبنای این چند شقگی و پدید اومدن جهان های موازی است؟چرا طور دیگه ای تعریف نشده؟ پنجم اینکه من اینو در ساعت یازده و نیم روز خواندم.بنابراین تا شب صبر میکنم بعد نتیجه رو به اطلاعت میرسونم که مسئولیت بیخوابی رو بر عهده بگیری یا نه

مسیر

متن من را یاد حرکت جوهری ملاصدرا در رشد و نظر امام درباره کرگ تدریجی انداخت

از دوستان منفوط

سلام جالبه. منم به اين موضوع فکر کردم. اوايل از اين انشقاق بي نهايت قاطي کرده بودم. يعني هر لحظه که من يه تصميم ميگيرم جهان به سمت تصميم من خم ميشه. بعد اين تتناقض برام پيش اومد که ايا اينهمه احتمالات افراد و اشياي جهان با هم تو توان جهاني که ما زندگي ميکنيم هست.... بعد ها به نتيجه منطقي تري رسيدم اينکه ما در مکان و زمان محصوريم و اين حصار براي ما اين ممکن و ناممکن بودن در اينده را ايجاد ميکند اما جهان در واقع با يک احتمال از اين بي نهايت احتمال افريده شده است . دليلش هم اينست که حضرت حق بواسطه اشرافيتش بر زمان و مکان برايند اين واگرايي بي نهايت را ميداند و در واقع ما سناريوي از پيش نوشته اي را بازي ميکنيم که اگر اختيار کامل هم مي داشتيم چيزي جز اين را رقم نمي زديم . در واقع خدا در جايگاه ربوبيتش اختيار را به من داده ولي انتخاب مرا از بي نهايت احتمالات به دقت کامل ميداند و جهاني که ما در ان زندگي ميکنيم حاصل بي نهايت انتخاب بينهايت عامل است اما خدا از ابتدا انتخاب تک تک اين ها را مي دانسته و تنها همان برايند را که چيزي جز علم خداوند نيست رقم زده است