اولی ها

 

 پر از انرژی و شورِ شروع­اند. انگار نشسته­اند آن روبرو تا پاسخ همه­ی سوالات جهان را از من بشنوند! مرا به شوق می­آورند و من در عوض به مساله­های­شان می­افزایم و آن­ها را عمق می­بخشم. معمولن سرِ اولی­ها این بلا را نمی آورم اما این­ها سر حال­اند. من هم گرم­ام. پس شروع می­کنم به شک انداختن­شان درباره­ی آنچه که ناآگاهانه یقین دارند. یقینِ ناآگاهانه پشیزی نمی­ارزد و شک مقدمه­ی فهم عمیق­تر است. برای شیرجه توی یک دریاچه­ی یخ­زده باید اول یخ­های سطح را شکست...با همه­ی وجود زل زده­اند و دارند گوش می­دهند.

-          می تونید بشمرید فقط برای اینکه از یک پیاده رو وقتی چراغ سبز میشه عبور کنید، به چقدر چیز آگاهانه یا ناآگاهانه اعتماد کردید که برای هیچ کدوم دلیلی ندارید! مثلن به رانندگی آدم هایی که دارند گردش به راست/چپ می کنند اعتماد کردید و این ینی فرض کردید نورون های عصبی همه ی آدم ها مثله همه، هیچ کدوم فراموشیِ ناگهانی نمی گیرند و هیچ کدوم در ذهن شون تغییر حالت و جهشِ کوانتمیِ ناگهانی اتفاق نمی افته! و اونایی که پاشون رو پداله غیرخطی عمل نمی­کنند و زمین زیر پاتون سفت می مونه و شیب­دار نمیشه و همه رنگِ قرمز/سبز چراغ رو قرمز/سبز می بینند یا اینکه بلاخره یه رنگی می بینند که باور دارند قرمز/سبزه! و این که همه از خوندنِ قسمت های مرتبطِ آیین نامه برداشتِ مشترکی داشتند و گرانش همچنان سرجاشه و ابرها رو سرتون سقوط نمی کنند و و و !

...همین لحظه که اینجا نشستید به خیلی چیزها به طور ناآگاهانه اعتماد کردید. مثلن امروز صب که از خواب بلند شدید باور کردید که جهان مثه دیروز رفتار خواهد کرد... که سقفی که زیرش نشستید الان ناگهان تصمیم نمی­گیره بی­خیالِ چسبندگی بشه...یا این صندلی­ها...یا زمینِ زیرِ پاتون مثلن تصمیم نمی­گیره بی­خیالِ اون چیزی بشه که ما نیروی عکس­العملِ سطح نامیدیم و یک دفه شما درش فرو برید..بهش میگیم «اصلِ یکنواختیِ طبیعت». «اصل» میگیم چون اثباتی براش نداریم. ما فرض می­کنیم طبیعت مثه سابق عمل خواهد کرد و به ما خیانت نمی­کنه!...اما یکی هم این وسط ممکنه بگه طبیعت هر دفعه کمتر محتمله مثلِ قبل رفتار کنه. گر چه بعیده حاضر باشه این گمان­اش رو از بالای برجِ میلاد امتحان کنه! ...شما به طبیعت اعتماد کردید اما بر چه اساسی؟ چه کسی چکِ تضمینی داده که طبیعت مثل قبل رفتار خواهد کرد؟

حسابی سرِ شوق آمده­اند و میخ­کوب شده­اند. حالا وقتش است که بپرسم. می­رسانم بحث را به اینکه

-          برا چی اومدید فیزیک؟ اصلن فکر می­کنید «فیزیک» چیه؟

جواب­های با ربط و بی­ربطی می­شنوم. در عینِ جواب دادن حسابی رفته­اند توی فکر. معلوم است دارند به جواب­های خودشان فکر می­کنند اما در عینِ حال از افکارشان چیزِ جدیدی دستگیرشان نمی­شود. یک وروجکی آن وسط­ها نشسته و از اولِ کلاس دارد هی ریز ریز با خودش ذوق می­کند. به­اش نگاه می­کنم و می­پرسم

-          شما؟ نه! ... شما؟ فیزیک چیه؟

-          استاد! فیزیک راهِ زندگیه

!!! انگار یک سطل آب سرد ریخته باشند روی سرم. یا سیمِ تلفن را تویِ سرم اشتباهی وصل کرده باشند به سیمِ برق! ذهنم سنگ­کوب می­کند! آن­قدر محکم و مطمئن گفته که برای ثانیه­ای سکوت می­کنم. توی صورت اش معصومیتی موج می­زند که دلم برایش می­سوزد. سرم گیج و ویج می­رود از بس فکر و حرف تویش بیدار می­شود با همین یک کلمه. چه باید بگویم؟ چه می­توان گفت؟! خودم را جمع و جور می­کنم که نیفتم!

-          خب! بریم سراغِ مکانیک

/ 4 نظر / 14 بازدید
زنده رود

من اگه جای شاگردات بودم میپرسیدم: خودتون برای چی فیزیک خوندید استاد؟ برای چی "اختر فیزیک" خوندید استاد ؟ :)

مهدیه

خانم اجازه ما هم میتونیم بیایم سر این کلاس با حال؟

سایه

بذار بشریت آرامش داشته باشه، اگر فکر کنن روی جایی ایستادن خوشبخت ترن یا بدونن جایی برای ایستادن نیست؟ (از طرف جمعیت مجانین) در ضمن ظرفیت تکمیله[چشمک]

بی خوابی

اینجا را خواندم ... چند دقیقه است دارم فکر می کنم به نشانه ی آمدنم چیزی بنویسم ... اما حرفی پیدا نمی کنم ... امان از این دست های خالی ... خوب باشی