عالی!

باید اعتراف کنم که از شنیدن­اش شعف کوچک، اما عمیقی را در قلبم حس کردم. بعد از مدت­ها این نخستین باری بود که این کلمه را می­شنیدم. می­شنیدم و باور می­کردم. «عالی»! آن­قدر از شنیدن­اش شاد شدم که در بی­خودیِ خود به چند عابر تنه زدم. حواسم از راه­رفتن پرت شده بود....

کار که تمام شد، حس کسی را داشتم که فرشی بافته و حالا دارد تارهایش را قیچی می­کند. فرشی از کلمات. بهترینِ کلمه­ها را انتخاب کرده بودم. تقریبن بهترین کلمه­ها را انتخاب کرده بودم. (لعنت! هزار و یک لعنت و نفرین به این کلمه­ی "تقریبن" که باید برای دقیق گفتن، اول جمله بیاید و همه­ی لذت جمله­ی قبل را زایل ­کند. اما همچنان که از لعنت فرستادن به این کلمه­ی بیچاره دارم دندان­هایم را روی­هم فشار می­دهم باید اضافه کنم که در حدی که در این دنیا چیزی را بشود عالی نامید، تقریب به­کار رفته در آن جمله درست است. نه! نشد! کم­اش بود! باز هم باید لعنت بفرستم به «تقریب». به این فاصله­ی همیشگی سایه و اصل، واقع و مطلق، من و ...). و مگر خودم نمی­دانستم کار عالی است. اما گوش­هایم سهم خودش را می­خواست. کار را که فرستادم بی­صبرانه منتظر بودم دکتر زنگ بزند و نظرش را بگوید. یک هفته گذشت و این انتظار کوچک را بر خودم حرام نکردم. وقتی زنگ زد توی خیابان بودم. مردد بودم که جواب بدهم یا نه. می­ترسیدم انتظار ناچیز و سترگم را با سروصدای ماشین­ها و آدم­ها خراب کنم. آخرش برداشتم. گفتم خواندید؟ گفت «خیلی... عالی بود!». لغت «خیلی خوب» را به­کار نبرد. دقیقن گفت «عالی». مساله اصلن این نبود که کسی کار «مرا» عالی توصیف کرده بود. مساله این بود که این کلمه در خارج تحقق پیدا کرده­بود و من باورش کرده بودم. مساله این بود که «عالی» وجود یافته بود؛ نه اینکه من مسبب­اش بودم. «عالی»! وه که چقدر دلم برای این لغت تنگ شده بود. این کلمه­ی «مطلق» انگار. این توصیف­ِ بی­عیب و نقص. این لغت مست­کننده. نه هیچ چیز به اندازه­ی خودش نیست. هیچ لغتی جای خودش را نمی­گیرد. هیچ­چیز این قدر خودش نیست: «عالی». باید نوشیدش. باید جرعه جرعه نوشید. مزه مزه اش کرد این کلمه­ی کم­یاب را. وقتی در جای خودش به کار رفته باشد. وقتی در جای خودش ...

بار قبلی که شنیده­بودم، سر جلسه­ی دفاعیه­ دکترایم بود. نوشتند Excellent و یک کپی­اش را هم یواشکی دادند دستم. هیچ حسی در من برنیانگیخت. اصلن باورش نکردم. من بیشتر دوست داشتم Passable می­شدم. این­طوری خیلی بیشتر کیف می­کردم. من حتی آن لحظاتی که آن امضاهای اجق وجق را در صفحه­ی آخر دیدم و یا آن روز که مثل مصرترین آدم­ها وایستاده بودم بالای سر شابلون زن که صحافی را به­زور همان­روز ازش تحویل بگیرم، چنین حسی به آن کتاب­چه نداشتم. یا در واقع حسی که داشتم کوچک­ترین ربطی به این کلمه نداشت. حتی وقتی شنیدم دکتر ث، که گویا هرگز توی عمرش از کسی تعریف نکرده­بود، پشت­سرم از کارم تعریف کرده، گرچه شاخ در آوردم! اما هیچ حسی نداشتم. چون درواقع دیگر هرگز پشت­سرم را هم نگاه نکردم. بچه­ها می­گفتند توی عکس­ها با آن سبد گلِ دوستان، خنده­های قشنگ و سرشاری کردی. آن خنده­ها اما بیشتر بابت خلاصی بود. بابت پایان یک دردسر بزرگ …!

این­بار اما فرق داشت این کلمه. بعد سال­ها قلبم باورش داشت. کار کوچکی بود که فقط برای دل خودم انجامش داده بودم. کسی که بابت این کار به­ام تبریک می­گفت قلب خودم بود. کار بزرگی­ نبود اصلن. قابل مقایسه با یک تز که اصلن! یعنی اصلن از آن­کارهایی نبود که مردم در کل کار «عالی» می­نامند. مردم اغلب این کلمه را به جای «بزرگ» به کار می­برند. همین­جوری خرابش می­کنند. کار کوچکی بود. اما یک کلمه­ی مطلق و یک شادی واقعی دربرداشت.

/ 5 نظر / 7 بازدید
الفشین

کل زندگی را می شود به بسته های زمانی تقسیم کرد که هر کدان انگار یک موقعیت اند تا چیزی به منصه ظهور برسد. موقعیت هایی که هر کدام آخرش یک برچسبی می خورد:عالی بود، خوب بود، بد نبود تا گند زدی. این برچسب را خودمان می زنیم ولی انگار با فهم امروزمان. بارها شده که یکی از این موقعیت ها به فراخور اتفاق یا رویدادی در اکنون از لابلای خاطرات درآمده و برچسب جدیدی خورده است. فکر می کنم خودی در ما وجود دارد که او نهایتا برچسبهای درست را می زند. و انگار که او بالاترین درجه رفتار ما در هر موقعیت را می داند یا بعضی وقتها به مرور می فهمد. طعم وصل این موقعیتها به بالاترین درجه شان واقعا به یاد ماندنی و شیرین است.

یاس

حالا ورداشته استدلال هم میکنه که کارکه مهم نیست عالی انجام دادنش مهمه خب منم پریروز یه گندی زدم به زندگی ام که در منتهای درجه خودش بود الان باید خوشحال باشم و پز عالی بودنش رو بدم؟؟؟

یاس

حالا چی بوده دیکه این خلوص و شکسته نفسی رو بذار کنار یکم از خود کارت بگو ! تف به ریا...

الفشین

لحظات ناب و کامل لحظاتی که اوج گرفتن رو می بینی لحظاتی که به خاطر اونهاست که می ارزه که وارد این زندگی شدیم و گرنه که: دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ور نه با سعی و عمل، باغِ جَنان این همه نیست

مصطفی

ما را از شادی دوستان، لذتی‌ست دو چندان...