این دل گرفتگیِ مداوم

سفر. باید سفر کنم. باید باز هم سفر کنم. «سفرهایی مرا در کوچه هاشان خواب می­بینند». همیشه. سفر باید «این دل گرفتگیِ مداوم» را اندکی تسلی دهد. اما سفر هم مثل افیون است! تا برگردی اثرش می رود. همان وقت باید سفر جدیدی را شروع کنی. در درون و بیرون...

در درون و بیرون... من همیشه مسافر بودم. به خصوص این ده سال اخیر را. همین زنده نگه­ام داشته. مطمئنم اگر روزی دیگر نتوانم بروم، اگر روزی، یا حتی ساعتی بایستم می میرم. از ایستادن وحشت دارم. شاید تنها چیزی که ازش می ترسم. ایستادن روی یک وجب جا، روی یک جمله، روی یک دایره کلمه ...

هیچ جا جای ماندن نیست. تنها بایدی که همیشه به­اش پایبند ماندم این است: باید رفت!

مسافر یک آدمِ بی­تاریخ است. آدم­ها شیفته­ی تاریخ­شان می شوند. شیفته­ی اینکه بایستند، یک دست را تکیه بدهند به لبه­ی جایی و بگویند: «آره! از دو سال پیش تا حالا ...». من در ده سال گذشته به ندرت جایی مانده­ام. هیچ وقت نمی­توانم موقع خرید یک گپ کوتاه بزنم با سوپری سرکوچه که «خوب از وقتی که من اینجا بودم...» شاید هم زمانی بودم! درست یادم نیست. ننشسته­ام حساب کنم. اما یادم نیست چیزی درباره­ی گذشته­ام با اشیا. با ساختمان­ها. با اتفاق­ها. بی­تاریخ­ام. همیشه انگار در سفرم. سفر جزئی از من شده است. مختصاتِ بودن­ام را برده ام به "رفتن". «هستم اگر می روم، گر نروم نیستم» ...

آن لحظه هایی که بین دو شهر، دو آبادی، دو تمدن، دو فرهنگ ... در راهی، جزء هیچ یک از آن تمدن­ها و فرهنگ­ها نیست. به هیچ ملک و مملکتی متعلق نیست. آن لحظه ها بیشتر از هروقت مال خودت است. مال توی تنها. این به نظرم گران­بهاترین چیزی­ست که می­شود در ازای تنهایی و دوری خرید. یک آزادیِ خاص و بی­نظیر. یک «تعلیق». هیچ چیز به اندازه­ی تعلیق آدم را آدم نمی­کند. وقتی معلقی، وقتی دیگر این جاذبه­ی زمین نیست که به تو وزن می­دهد، دیگر تویی و خودت. هرچه هستی، هستی. به هیچ چیز و هیچ کس مربوط نیستی. حتی به زمان. این لحظه هایی که «در راهی» و هنوز نرسیده­ای متعلق به هیچ زمانی نیست. گذشته و آینده در هم ادغام می­شوند. زمان وجودش را مدیونِ مکان است. وقتی تو در مکان زیست نمی­کنی، وقتی زیست­ات از مکان آزاد می­شود، از زمان هم می­گذری. معلق.

سفر هیچ «عرف»ی ندارد. سفر قوانینِ بی­قانون خودش را دارد. همه­ی قوانین و عرف­ها و تحذیرات مالِ حضر است. سفر انگار بال می­دهد به­ات تا از بالا زمین را بنگری، بیرون از تمامی قراردادها و قوانین نوشته و نانوشته. توی سفر مجبور نیستی درگیر هزار طناب جامعه باشی که از هزار سو می­کِشدت. قانون­ها مال اجتماع است. سفر فُراداست. قائم به خویش است. «میان»ِ دو جاست و خود هیچ جا نیست. پس در هیچ جا، در سفر، سکنی می­گزینم...

اما رسیدن همیشه برایم آغاز دل­تنگی است. همین که آفتابِ اولین روزِ مقصد روی صورتم می­تابد و اتاقم را نیمه­روشن می­کند و مجبورم می­کند باز به دنیا چشم باز کنم، دل­تنگی مثل نوسانات الکترومغناطیسی اطرافم فرود می­آید توی صورتم. بی­مقدمه. بی­ماخره. دل­تنگی برای من جای پاهای سنگین زمان است که باز خودش را در مکانِ من پیدا می­کند. باز باید به ساعت نگاه کنی. باز روزت شروع می شود. ساعت هویت می­یابد. سفر روز و شب ندارد. این حضر است که باز «روز» دارد... باز «روز از نو و روزی از نو»

 

پ.ن: یاس خوبم! این ها را که می­نوشتم یاد تو بودم که می­روی... گفتم با کلمه ها چند قدم بدرقه ات کرده باشم...گرم باشد دلت در آن سرزمین سرد... پر سفر باشی!

"The time to go is never right

 When we say goodbye … "

 

/ 5 نظر / 9 بازدید
اتی

می خونمت یگانه و پر از فکر و کلمه میشم. سرکی به من بکش و مهمون یک غزل باش!

مصطفی

شعری از مولوی هست که سخت می‌آید به این نوشته‌ها و این احوال: درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمه‌های تبر ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب جهان چگونه منور شدی بگاه سحر ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر؟ چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه که از چنین سفری گشت خاک معدن زر ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر تقدیم به شما :)

الفشین

ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه که از چنین سفری گشت خاک معدن زر ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر سفر از تلخی به شیرینی! نه هر سفری. همیشه فکر می کردم و این فکر انگار زندگی ام را در دست گرفته است که نوشتن فقط برای نوشتن کار درستی نیست. هر چند امید هست که از دل این نوشتنها چیزی نو متولد شود ولی این جور نوشتن و ریختن کلمات روی دایره لزوما سفری از تلخی به شیرینی نیست... شاید اگر این سفر بیرونی که موقعی دیوانه وار عاشقش بودم و ستون زندگی ام بود را به سفری درونی تبدیل می کردی و می نوشتی... شاید اگر همین موجودیت در سفر را در حضر می شد داشت.... تنها همین یک راه است. وگرنه این سفردر سفرها به قول خودت فقط اثر تسکین موقت دارند... اگر بتوانی در حالی که 50 سال در جایی ساکن بودی دریایی خروشان باشی که هیچ همسایه ای در دو حالت یکسان ندیده باشدت...

الفشین

ولی بین سفردرونی و بیرونی تفکیک قائلی. نیستی؟ این که نشد حرف که جدا نمی بینمش. این همه آدم که سفر می کنند ودرونشان یک سر سوزن هم.. این همه که ساکنند به چشم ولی سفرها دارند. همین خواندن و فیلم دیدن و ... حتی خواب دیدن سفر است....

الفشین

دلیلی دیگر بر گذشتن بیشتر وقت کارشناسی من در سفر [نیشخند]