توی این شهر

 

""از همان دریا که آسمان آسیمه را می­دانست

و از هر چه با من بود

و از هر چه از تو سخن می­گفت

نه

نامی نمانده­است ..."

 

 توی این شهر قدم می­زنم. شهری که آدم­هاش عبوس و گرفته و در خود راه می­روند. در حالی که جز جلوی پاشونو نمی­بینند. شهری پر از آدم­های اخمو و پکر و غم­زده. آدم­هایی همیشه در عجله. آدم­هایی که دیگه چندان آدم نیستند! مثل پیچ و مهره­هایی­اند که از بوق سحر تا بوق سگ مشغول­اند. کار می­کنند و با این حال هرگز «کافی» نیست. شهری پر از آدم­های ناراضی. آدم­هایی که به خاطر نمیارن آخرین باری که از ته دل لبخند زدند کی بود آخرین باری که فداکاری کردند که کسی رو به خودشون ترجیح دادند کی بود آخرین باری که حقیقتن و بی­حیله و ریا دوست داشتند آخرین باری که دست خدا رو روی شونشون حس کردند کی بود آخرین باری که از امید ـ آن هم در نهایت نامیدی- چشم­هاشون پر از اشک شده کی بود شهری که آدم­هاش ...کلن به خاطر نمیارن کی بود!

شهری که هر روز در­اش، نامی، کلمه­ای، زبانی، انسانی ... گم می­شود... توی این شهر قدم می­زنم و عمیقن به­اش احساس عدم تعلق می­کنم دلم برای آن «ناکجا» آن «نیست در جهان» تنگ می­شود خاطره­ای در من است خاطره­ای که بی­دار می­شود آرزوی یوتوپیا آن آرمان­شهری که تمام فیلسوفان اساسی تاریخ در جایی در قلب­شان افسانه­اش را بارور کرده­اند در سرزمین خیالم بال و پر می­گیرد همان اندیشه­ی بشری که فیلسوفانی برایش گریسته­اند و آدم­های عادی همیشه به آن خندیده­اند و از فرط تنگی عرصه­ی اندیشه و خیال به تمسخرش بسنده کرده­اند ...

توی این شهرِ مغموم قدم می­زنم و از خودم می­پرسم

ای گم­شده­ترین پیدایان!

آیا به راستی من توی این شهر به دنبال تو می­گردم

آیا به راستی من «توی این شهر»

 

"هی سبز کوچک غریب!

از کوچه­ها، از کلمات، از نام­ها،

نامی نمانده­ است ....

نشانی مرا در خلوت میله­ها زمزمه مکن

نشانی ترا در ازدحام دیوارها زمزمه نخواهم کرد"

/ 5 نظر / 18 بازدید
جراحت های یک روح تبعیدی

آرمان شهر براستی کجاست؟ دلِ کوچکِ من نیز، برای آن مدینه ی فاضله، آن شهرِ اساطیریِ گم شده تنگ می شود گاهی... گاهی که از همه ی آدم ها با دنیای رنگی کوچک شان، خسته می شود.

اخوت

در این شهر دوستی های با یک قرن سابقه هم گم می شوند دلم تنگ شده بود. برای لحظه ای نفس کشیدن با هم. همان که گمش کرده ایم و بی تابی های بی جان من هیچ خواستی را در تو برای «آن» زنده نمی کند

مصطفی

این است شاید ارمغان دنیای مُدرن برای آدم‌هایی که از روستا و خانواده‌شان می‌کَنند به سودای رسیدن به جای‌گاهی و نانی شاید؛ انسان بودن‌شان را دگرگون می‌کند تا بودن‌شان را دگرگون کند شاید...

اتی

سلام! ابوب جمع اب است و معنی اش می شود : طوفانها( البته بااصرار من طوفان وگرنه توفان ) و به زبان عربی ست ! دو نوع آرمانشهر می شناسم. درونی و بیرونی ! عده ای قید اصلاح جهان برای تبدیل شدن به آرمانشهرو زدن و دست از جستجو ی آن در دنیای واقع برداشتن و شهری انتزاعی رو در درون خودشون(ویا پس از خروج در دنیا و آنطرف مرگ) با تکیه بر عشق یا ایمان یا ... ساختن. نمونه اش سنایی و رایگان آبادش ! وعده ایی هنوز بر این باورند که همینجا درست همینجا میتونه آؤمانشهر باشه فقط باید .... و ..... و ..... اینگونه آدم ها نگاه دوسویه ای به واژه ی "خوشبین " دارن احساس معلق بودن در این جهان و تعلق به جایی دیگه بارها به سراغم اومده و حتی گاه چیزهایی رو با خودم شریک این احساس میدونم! مثلا درختی و حیوانی و برکه ایی که جمع "ما " رو در جایی دیگر تشکیل می دادن !

امیرحسین

گاهی اوقات دلم تنگ میشه برای یک بار از ته دل خندیدن ... گاهی اوقات دلتنگم ! دلتنگ یک آسودگی ..... یک بی خیالی ..... گاهی اوقات نگرانم ! نگران آینده ! نگران زحمات گذشته ..... گاهی اوقات به خودم حق میدم نخندم ، اخم کنم .. حتی اوقات تلخی کنم . اما آروم میشم وقتی آروم به خودم میگم هوالرزاق تو خدایی که اگه تو فراموشش کنی اون هنوز به یادته .