به تو!

گفتی بنویس و من نوشتن نمی دانستم. گفتی بنویس و من فقط خواندن می دانستم. گفتی بنویس و من کلمه ها را نمی شناختم . گفتی بنویس و من کلمه ها را جستجو کردم و من به دنبال کلمه ها گشتم و من کلمه ها را یکی یکی لمس کردم و کلمه ها را وزن کردم و کلمه ها را اندازه گرفتم و کلمه ها را چشیدم، بوییدم.. گفتی بنویس و من جایی را نمی دیدم گفتی بنویس و من در تاریکی ها بودم. گفتی بنویس و من شعاع های نور را دنبال کردم. گفتی بنویس و من به نوشتن همچون طنابی که از دستهای تو آویخته باشد چنگ زدم. و کلمه ها را زیر و رو کردم. و کلمه هار را یکی یکی زیر نور گرفتم و نوشتم «من با توام!»

این جمله را دوست ندارم. این جمله نه تنها «من» دارد، بلکه بیشتر از «تو» «من» دارد. این جمله را ببخش. نوشته هایم را همه را ببخش. همه را به آشفتگی ام ببخش. همه ی «من» هایم را به «تو» ببخش. 

آشفته ی یگانه

/ 0 نظر / 4 بازدید