با جیب هایی پر از شن ریزه های ساحل و فسیل های صدفی

 

­نیمه­شب بود که رسیدم. از دیدن­اش فریاااد کشیدم. حالا که می­بینم­اش می­فهمم چقدر دلم برایش تنگ شده. طرحی از «بی­کرانه». از «ابدیت». از «نامتناهی». گمان کنم دریا را بیشتر از هرچیز در جهان دوست دارم. یک موزه­ با قدمت صد ساله یا دویست ساله نیست. تاریخ بشری در مقیاس با تاریخِ دریا مضحک به نظر می­رسد. با این حال برای نگه­داشتنِ این «قدیم» بزرگ و غریب و مرموز نیازی به چاردیواری نیست. محکم و ملایم و پرچین و آرام آنجا نشسته. زمان در برابر عظمت­اش بازیچه­ای بیش نیست. لحظه­ی نخست میان هجوم تاریکی، شکوه و عظمت­اش مرا مبهوت کرد. تا افق­اش هیچ چیز نبود جز تاریکی. و دست­های الهه­ی آب­ها که مدام به ساحل چنگ می­زند اما گویا اجازه­ی جلوتر آمدن را ندارد. شب­ها قدری زنجیرش شل می­شود و پر خروش­تر به ساحل چنگ می­اندازد و روزها دوباره پایش را محکم­تر می­بندند. رویارویِ دریا برای یک لحظه خودم را از یاد می­برم و این حس بی­نظیر است. خارق­العاده­است. کوچکی خودم را در مقابل این تصویرِ «بی­کرانه» می­بینم. حقارت خودم را احساس می­کنم. آن زمان که می­­بینم هر آن، جز پاره­ای از تصویر این «بی­کرانه» در زاویه­ی کوچک مردمک چشمم نمی­گنجد. این ناگنجایی را در ذهنم لمس می­کنم. دست­های روحم را می­کشم بر سطح این «ناگنجایی» و مست می­شوم از این عظمت. از تصویرِ «نامحدود»ی که در نهایت ذهن من نهایتی ندارد. حس می­کنم که دنیای بزرگ من با همه­ی دغدغه­هایش، با همه­ی بزرگی­ای که برای من دارد، برای «او» چقدر ناچیز و حتی «لم یکن شیء مذکورا»ست. که دغدغه­ها و آرزوها و ...ها و همه­ی من­های من در برابر «بی­کرانه» چقدر کوچک و ملموس­اند. که دوردست­ترین آرزوهای من برای «ابدیت» چقدر نزدیک­اند. بزرگ­ترین تخیلات من در دل این سترگِ بزرگ که تاریخ و معما و راز و ... همه را می­بلعد، چقدر کودکانه و ابلهانه است... از این حس که بزرگی­ای وجود دارد که این­چنین کرانه­های وجود مرا در خویش می­گیرد، در خویش فرو می­برد، در آغوش می­گنجاند ... غرق لذت می­شوم.

دریا را دوست دارم خودم را به خودم می نمایاند. دریا را دوست دارم مقیاس­های ذهنم را بزرگ می­کند. با موج­هایش ویران می­کند و از نو می­سازد. دریا را دوست دارم با ملایمت مداوم و لطافت سرسختانه­اش سنگ­ها را صیقل می­دهد. دریا را دوست دارم این «بی­کرانه» این تصویر «ابدیت» این آوازِ ساکت و پرخروشِ «مطلق». این گستردگی ساده­ی پر رمز و راز، این بسیطِ مرکبِ مرموز و مخوف، این آرامِ هراسناک، این آغوش بی­نهایتِ گسترده­ی مهربان و گاه خشم، چقدر شبیه ..چقدر ... چقدر «تو»ست! دریا را دوست دارم مرا یاد «تو» می­اندازد.

/ 7 نظر / 17 بازدید
زنده رود

انسان و بی نهایت هوم...

الفشین

بی نهایت زیباست/ اما من دیدم که گاهی حتی می شود بی نهایت را ندید/ وقتی.../بماند

الفشین

از این حس که بزرگی­ای وجود دارد که این­چنین کرانه­های وجود مرا در خویش می­گیرد... تعریف جدی من از انسان: انسان کرانه داری خواهانِ بی کرانگی ست... و شاید بزرگترین اشتباه بشر معاصر فراموشی این بی کرانگی ست و دردناک ترین تجربه را وقتی داریم که فکر می کنیم یا بی کرانه ای وجود ندارد، یا به این بی کرانه "نمی رسیم"...

الفشین

تعریف جدید در کامنت قبلی درست است

نسرین

اره-دقیقا این حس رو داشتم-وقتی روبه روی دریا می ایستادم-ولی باید اعتراف کنم ته دلم چیزی شبیه ترس هم بود-اضطراب داشتم روبه روش -شاید از فرط کوچک بودن!

یاس

این قسمت بزرگ کردن مقیاس های ذهن واقعا برات لازم بود دستش درد نکنه اون دوستت که تشویقت کرد این سفروبری و قدرش رو بدون برای مقیاس های ذهنت هم که شده بازم بهش سربزن!ا

شغف

وما قدروالله حق قدره