قصه­ی دیو آنه­ها

 

گمان می­کنم دیده بودم­اش. یعنی راستش تصویر زنی کوهنورد در ذهنم هست با نامی که آهنگی این چنینی دارد. اوه من! من چطور ممکن است بیشتر از یک بار دیده باشم­اش. آدمی مثل من! یک­بار بیشتر که توی آن مهمانی گروه شرکت نکردم. شرکت! ... مثل همیشه­هایم. از اینکه کسی نام مرا به­خاطر نمی­آورد به خودم می­بالم. دوست ندارم توی خاطری –توی بیشتر خاطرها- بمانم. خاطرها غالبن مثل یک عکسِ بد از آدم می مانَند! که هی باید آدم به اش ادای احترام کند! دوست ندارم توی بیشترخاطرها بمانم. این­جوری می­توانم خودم باشم: کسی که مجبور نیست منش، چهره و لبخند خاصی داشته باشد. جوری که مردم به خاطرش دارند. کسی که می­تواند از فردا صبح تصمیم بگیرد زندگی دیگری را تجربه کند یا حتا کمتر بخندد و بیشتر از این سکوت کند ...

ولی آهنگ نامش شبیه همین بود. بدتر از همه شاید این است که زن­های کوهنورد اندکی توی ایران هستند! همین باعث می­شود آدمی با حافظه­ی من خیال کند همان است... اصلن «این همانی» یکی از بحث­های دردآور فلسفی­است...بهتر است این ساعت شب ولش کنیم! لیلا. بله. احتمالن نامش همین بود. تازه خبر مرگش را خواندم. قبلن یکی دیگر از گروه هم سقوط کرده بود. زیاد نمی­شناختم­اش اما حتمن دلم برایش سوخت. شاید به خاطر این­که لحظه­ی سقوط تنها بوده. شاید هم به این خاطر که ... لیلا هم موقع مرگ تنها بوده. روی برف­ها لیز خورده. و یک جنازه­ی یخ­زده.

اوه! مرگ قشنگی­است در نوع خودش .... مرگ قشنگی است. یک­جوری وسوسه­کننده­است. خیلی وسوسه کننده­است. قبلن ها غرقِ دریا شدن به نظرم خاص بود. دریا آدم را صدا می زند. مخصوصن وقتی تنها روبرویش بایستی. صدایش را حس می کردم ولی با کسی ازش حرف نمی زدم چون مردم برایشان عجیب و نافرم بود. اما یادم هست یک­بار شنیدم کسی لب دریا به دیگری می گفت: انگار آدم را می­خوانَد، نیست؟ بعد دیدم یکی دیگر هم جز من صدایش را شنیده است! به هر حال فراخوان عمومی نیست! اما برای من خیلی زیبا بود. حالا بعد سال­ها یک­جور مرگ زیبای دیگر ... قشنگ است. زیبا شاید نه ولی قشنگ است. نمی­فهمم روی چه حسابی وصیت کرده همان­جا دفن­اش کنند. من اساسن برایم اهمیتی ندارد 'مدفن' آدم ها. ولی گویا یک جای صعب­العبور هم بد نیست! این­جور کوه­نوردها یک­جوری ضد ماتریالیست­اند! یعنی فکر کنید کسی دلش نخواهد از عامل مرگش جدا شود! یک­جور دوستی با دشمن! در آغوش گرفتنِ قاتل! ... یک­جور مهرپنهان و درونی به امری پیش­بینی ناپذیر و خطرناک و رام ناشدنی که هرآن ممکن است خلاف خواست تو عمل کند. این یکی «زیبا»ست واقعن. زیبایی هم هرجا که باشد ممدوح من است. خوب معمولن آدم­ها توی جایی «پست» به خاک فرو می­روند. ولی آدم دلش می­خواهد به کسی که توی جایی «مرتفع­» تر دفن شده مرگ­اش را تبریک بگوید انگار! ...

/ 4 نظر / 15 بازدید
زنده رود

سلام.چه حس بی نظیری داشت این نوشته. هی میخوندم به انتظار این که بلاخره یه جایی این حس مسحور کنندگیش متوقف بشه و یه ذره عادی بشه! ولی نشد.غرقم توی اون اشاره گذرایی که به بحث "همانی" در فلسفه کردی(و اصولا میدونی که هر بحث فلسفی تازه کننده داغ این دل داغدار منه!) ، و در عین حال به شدت مسحور این توصیفات جالبت از مرگ و از مدفنی مرتفع و صعب العبور، و از همه بیشتر"فراخوان غیر عمومی دریا"... حیف این احساس بی نظیرم که با این کلمه ها کامنت میشه و اینجا میاد.راستش روز به روز دارم از این کلمه های فقیر ناامید تر میشم :)

سلامتی

سلام "بی نظیری"ای که می بینی "در"توست... "غیرمن"مثل"عدم" می مونه.هست ونیست. وچقدر این بحث های فلسفی ومنطقی بد طرح میشن.همین"این همانی" دریا.چند شب پیش نصف شب تو دریا غرق شدم.اونجا خودم بودم و خودم.(فراخوان غیرعمومی دریا)

الفشین

آدمها دوست دارن در مکان های "مقدس" خاک شوند. یک جور پاکی و در عین حالی ارتفاع و دوری از پستی توی کوه است که یک سری آدما رو دیونه خودش می کنه. آدم دوست داره توی مکان مقدسش و توی "بهشت"ش بمونه.... و یکی رو می شناسم که خواست در کتابخانه اش به خاک سپرده شود...

الفشین

ولی بگما، من با همه ارتفاع پرستی ام دریا رو ترجیح می دم. بی انتهاست...