این قَدَر!

                           آن قدر حرف هست که نمی توانم بنویسم. آن قدر حرف هست که نمی توانم جمع کنم. آن قدر حرف هست که نمی توانم بگویم. آن قدر حرف زاده می شود پشت سر هم وکلمه پشت کلمه که گاه قلم را می اندازمش ان طرف و حالم به هم می خورد از نوشتن. باز اما می بینم نوشتن بهتر از ننوشتن است. آن قدر دارم می نویسم که تصور پاره کردن این نوشته ها و رها کردن کلمه ها و سکوت، سکوت درونی، رویایی است، رویایی شیرین. کاش از شر کلمه ها خلاص می شدم! کاش راه دیگری برای انتقال بود، برای گفتن بود، راهی که در آن "من" نباشم. "من". این "من" که همه ی کارها را خراب می کند. که همه چیز را ویران می کند. که می خواهد حرف بزند و هرچه با او درگیر می شوم گویا بازنده ام. انگار چیزی از درون من دارد فوران می کند دارد منفجر می شود، انگار چیزی می خواهد همه ی پوسته ی ذهنم را، همه ی پوسته ی روحم را، همه ی پوسته ی این هستی را بدرد.

 

                            دیگر از تنها ماندن می ترسم! از تنها ماندن با خودم می ترسم! من! منی که یک لحظه هم هیچ چیز را به تنهایی ترجیح نمی دادم و نمی دهم. و سال های سال تنها اتهامم این بوده که آدمها را نمی دیدم، که آن قدر تنهایی ام بزرگ و عزیز و دلپذیر بوده برایم که آدمها را حساب نمی آوردم، این من، حالا از تنها ماندن با خودم می ترسم! نه که فرار کنم. نه. که این روزها بیشتر از همیشه به تنهایی ام می گریزم. می گریزم و می ترسم.

کاش چیزی بود که به آن پناه ببرم. که از این تنهایی که همچون هیولایی هولناک شده است به سویش بگریزم. و این کلمه ی گریز همیشه مرا یاد "تو" می اندازد. یاد "ففرو الی الله". آغوشت را پیدا می کنم و همین که می دوم می بینم نیستی. گمت میکنم. د رتاریکی های خودم. در تاریکی های وجود خودم. خدای من. این همه تاریکی از کجا آمده؟

                            

                            کاش می شد از این منی که هستم از این زندگی از همه چیز فرار کنم به "تو". فرار کنم به "تو" برای همیشه. برای ابد. و هیچ چیز از من باقی نماند. نه ‌‍یگانه ای نه انسانی نه خاکی نه گردی نه ...ای . حتی یا لیتنی کنت ترابا هم نه. حتی آن هم نه. هیچ چیز. مطلقن هیچ چیز. کاش در تو گم می شدم. در تو ناپیدا می شدم. در تو نابود می شدم و از این بیماری عظیم بودن، از این رنج سهمگین و ناتمام کسی بودن، نجات پیدا می کردم. چقدر بیزارم از این "من". از این "بودن". از این من ی هست. که چپ می روم راست می آیم باهاش چشم تو چشم می شوم. لعنت به این منی که گریزی از آن نیست.صبح می شود. چشمم را باز می کنم و می گویم باید بلند شوم و خوب که نگاه می کنم شب شده است، ساعت 12 شب است و دارم می نویسم

 

تو مرا نویسنده می خواهی. تو مرا بیچاره می خواهی. تو مرا گمگشته می خواهی. مهم نیست...مهم این است که تو مرا می خواهی

 

ساعت 12 شب است و من هنوز دارم می نویسم. چراغ را خاموش می کنم. همه جا تاریک است

 

آن قدر می نویسم...

 

آن قدر می نویسم ...تا کلمه هایم آتش بگیرند و آنگاه در میان زبانه هایش تو را ببینم که می

گویی:یا موسی انی انا الله رب العالمین قصص 30

 

من منتظرم...منتظر...تا قلم در دستهای من...تا قلم در دستهای من....تا قلم...

 

 -کاش می شد می رفتم جایی که "من" نباشم. که از زیر بار سنگین "تعین" و بودن خلاص می شدم. که همه ی هستی ام ذره ذره به آن هستی مطلق بر می گشت. همیشه می ترسیدم که مرگ "تعین" را نابود کند حالا با تمام وجود آرزویش را دارم. آرزوی نبودن، نیست شدن، رها شدن، آزاد شدن از بودن، نابود شدن. دوست دارم بنشینم و تماشا کنم که چه طور ذره ذره ی وجودم، قطره قطره ی هستی و حیاتم، به "سرچشمه" باز می گردد.

-"و آب را از سرچشمه باید گرفت"

-و چه دوست می دارم این جمله را که"انا الی ربنا منقلبون" زخرف 14

-حبل الوریدم درد می کند!

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
خر در چمن

گاهی آدمی می خواهد فریاد بزند لیک نوشته هایش ناله ای می گردند با چنگ هایی که به همه جا انداخته می شود. پ.ن: زندگی چیز ِ خاصی نیست! ساده اش بگیر تا بی خیالت شود! مرتب آپدیتیم

یاس

خیلی خوب شد که دوباره می نویسی بشریت واقعا خوشحال شد!

الفشین

حرفی باید زد که زدنی باشد. حرفی ندارم. هرچند کلمه ام. شاعر شده ام. قشنگم؟؟؟؟؟!

سایه

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود بگو ,از خودت بترس,فریاد کن,فقط تسلیم نشو نور در جایی که تاریکی عمیقتر به نظر میرسه باید در تاریکی صبر کنی

سایه

خوشحالم برگشتی