درد

دردها دروازه های جهان های دیگر اند. 

/ 5 نظر / 31 بازدید
ستاره

با اینهمه در معلومه ادم دربه در میشه!

زنده رود

اوهوم.درکیدم اینو.

netresident

هه قبلا یه کامنت خوب داشتم الان یادم نمیاد

سلامتی

زیباترین و درست ترین تعریفی که تاکنون از فلسفه شنیده ام: فلسفه نه زادۀ سودمندی است نه شکوفان گشتۀ هوسی فارغبال. فلسفه ذاتاً سرشتۀ ضرورتِ فرد است. چرا؟ چون مقصد فلسفه باید شکار اسب تک شاخ باشد. فلسفه باید چیرگی بر جهان باشید. اما این همه مشتاقی برای آن از چه روست؟ چرا نباید به زندگی فارغ از فلسفه ورزی و به آنچه در جهان یافته ایم قناعت کنیم؟ چرا نباید به آنچه از پیش بوده، به آنچه در آن جا به وضوح فراپیش ماست، بسنده کرد؟ به این دلیل: همۀ آنچه فراپیش ماست، هرآنچه در آن جاست، تمامی آنچه به ما داده شده، و همۀ چیزهای حاضر و روشن، در ذات خود جز قطعه ای صرف، جز تکه ای، پاره ای و ته ماندۀ چیزی غایب [و ابتر] نیستند و ما را یارای آن نیست که به آن ها بنگریم و جای خالی آنچه را در آن جا نیست احساس نکنیم. در هر موجود داده شده، در هر دادۀ موجود در جهان، انی خط شکستۀ ذاتی را... می بینیم. می بینیم که زخم مثله گشتگیِ آن موجود، درد از اصل بریدگی آن موجود، درد اشتیاقش که در طلب پارۀ گم گشتۀ خویش است و ناخرسندی خداییِ آن به نزد ما ناله سر می دهد...

سلامتی

این ناخرسندی همچون دوست داشتن بدون دوست داشته شدن و همچون دردی است که در اعضایی که نداریم حس می کنیم. دلتنگی برای آنچه نیستیم، شناخت خویشتن چونان چیزی لنگ و لوچ و ناکامل، این است آن ناخرسندی... خوسه ارتگا ای گاست، فلسفه چیست؟، فصل پنجم. نقل از: سیاوش جمادی، زمینه و زمانۀ پدیدارشناسی، مقدمه.