نوشتن، سفر کردن، زیستن

 

مرز مشخصی ندارند این ها. مگر می توانی زندگی درونی و بیرونی ات را جدا کنی از هم. متاثرند: تاثیر و تاثر. و تاثیر و تاثر نه بین دو پدیده ی جامد و صلب. بین دو هستیِ سیال و بدون مرز. دو هستیِ بی­مرز و مرموز که در هم نفوذ می­کنند و یکدیگر را تغییر می دهند. هر هستی­ای مرموز است. و مرموزترین قسمت اش «ادراک» است...

اما سفر. این یکی به نظرم یک چیز قشنگی دارد در اش...بین زیستن و نوشتن است

انسان جهان دارد، خودش. و بیرون اش نیز جهانی­ست. کلمه ها در این دو جهان جاری اند. فقط کلمه ها. فقط این موجودات اسرارآمیز اجازه ی تردد بین هر دو جهان را دارند. اینجاست که انسان می درخشد. به خاطر «کلمات». نطق. گفتن. انسان از زندان طبیعت می گریزد با این حفر. کلماتی که مثل حفارانی از جهان بیرون به درون و بالعکس می روند و می آیند. نوشتن شبیه است به حفاری. به نقب زدن. رفتن به دنیایی که هیچ کس جز انسان اجازه اش را ندارد. شکستن مرزهای طبیعت، طبیعتِ صامت. شکستن سکوت طبیعتِ صامت. شکستن سکوت سنگ حتی... اگر انسان نباشد، اگر ادراک در قالب کلمه ها جاری نشود، «آن برگ درخت جنگل دور» افتادن یا نیافتادن اش بی معنی ست. اینجاست که انسان است که به جهان معنا می بخشد. چون اوست که ادراک می کند. اینجاست که به این باور می رسم که خدا جهان را برای انسان آفریده است. چون جهان بی انسان، جهانِ بی معنا، بود یا نبوداش یکسان است.

مفهوم خدا هم بی انسان یک مفهومِ «ادراک نشده» است. یک مفهومِ به کلمه در نیامده و سرگردان. یک کلمه­ی ناگفته است. «و در آغاز هیچ نبود، تنها کلمه بود». و بشارت خدا به چه چیز می­تواند باشد جز «کلمه» و چه چیز می­تواند زندگی ببخشد، «مسیح» باشد، جز کلمه و «بشرناک به کلمه منا اسمه مسیح». این کلمه ای که { } و جهان بیرون و درون را با حفاری خود متصل می کند. این کلمه ای که جهان درون و بیرون را فرقی نمی نهد. این کلمه­ی راستین. این کلمه­ی ستوده...

نه! راستش هرچه فکر می کنم جهان بیرون از درون جدا نیست. چیزهایی هست که اگر من نباشم هست. اما «هست»ی سرگردان و بی معنا... من حتی فکر می­کنم که این به وضوح نشان می دهد که «اندیشه» امتداد می­یابد. «آگاهی» نمی­میرد. با مرگ نابود نمی­شود. برایم واضح است. اگر من دیده­ باشم آن «برگ درخت جنگل دور را» پس آن برگ درخت در آگاهی من زیست می­کند و امتداد می­یابد. پس من با مرگم نابود نمی­شوم. چون آن برگ درخت هست. اگر آگاهی با مرگ من بمیرد، هستیِ آن برگ بی مفهوم می شود. ادراکی از آن برگ که در من بوده یا آن من­ای که آن برگ را ادراک کرده و جزو هستی اوست بی مفهوم می شود؛ عدم می شود و عدم وجود ندارد پس این ممکن نیست. من به آن برگ می اندیشم پس او هست. حتی اگر من نباشم. حتی اگر نباشم می اندیشم؛ در آن هستی. من نمی میرم چون هستی هست. من بیرون از خودم- بیرون از این مرزهای شناخته شده­ی خود- زیست می کنم، چون خودی منفصل نیستم. چون خود- هیچ خودی- منفصل نیست. هستی به من راه دارد و من به هستی. سفر همین است. زیستن و تردد میان این دو هستی. و ادراک اتصال آن­ها. در «تعلیق»ِ سفر این اتصال را بهتر حس می­کنی. این جاری و سیال بودن هستی را. اما به محض اینکه بایستی، متوقف شوی در خود، محدودیت هستیِ خودت را درک می­کنی. اینجا، این توقف، این حضر، است که درون و بیرون دارد. سفر بیرونی و درونی ندارد. سفر سفر است.

/ 4 نظر / 16 بازدید
مصطفی

بالاخره نظراتِ ما در این مورد به هم نزدیک شُد مثلِ این‌که :)

« خلقتم للبقا لا للفناء واسمعو دعوه الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛ ... دعوت مرگ را به گوش گیرید، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند.

یاس

جالب بود درباره سفر یه وقتی هم آدم بگذارد آدم از خودش سفر کند و یا حتی از زیست جهانش.. آنوقت ببیند بیرون از خودش خودش چه شکلی بوده

آینه

شاید اگر شما یه مدت پیش مثلا دوره کانت و هگل در غرب زندگی می کردید و دیگر این که نوشته هاتون هم پخش می کردید ؛صاحب یک ایسم می شدید.و شما رو در یک چارچوب می گذاشتند و ازتون رد می شدند.متاسفانه.من هم خیلی اوقات می خواستم بنویسم شاهکار های هنری خلق کنم ولی هر چه سعی می کردم خودم را پایین تر از آن می دانستم که تا حافظ مولوی یا شکسپیر و میلتون من چیزی برای گفتن داشته باشم.حالا که نوشته های شما رو می بینم میفهمم که برای نوشتن خیلی انتزاعی فکر می کردم.شاید لازم نباشه یک سفر مثل منطق الطیر از آغاز تا انجام نوشت.شاید همین صحبت های دوستانه همین افکار شبانه بتوانند اثری هنری و دلکش شوند.