شادی...

در هر زندگی چیزی دهشتبار وجود دارد. در عمق هر زندگی چیزی دهشتبار، سنگین، سخت و گس وجود دارد. چیزی مانند یک رسوب، سرب، لکه، رسوب غم، سرب غم، لکه ی از غم. جز کشیش ها و بعضی سگها همه ی ما کمابیش به بیماری غم مبتلا هستیم، کمابیش. این بیماری حتی در جشنهای مان نیز وجود دارد.شادی کمیاب ترین ماده در این دنیاست.شادی هیچ ارتباطی با سرخوشی، خوش بینی و یا شور و شوق ندارد.شادی یک حس نیست، چرا که تمام احساس های ما محسوس هستند.شادی از درون سرچشمه نمی گیرد بلکه در بیرون پدیدار می شود. شادی چیزی است جاری، سبک چون هوا، در پرواز، یک هیچ. ما برای غم اعتبار بیشتری قایل هستیم تا شادی. برای غمی که پیشینه اش، وزنش و عمقش را به رخ می کشد. شادی هیچ بیشینه وزن و عمقی ندارد. در دم متولد می شود، در پرواز است، در لرزش آوای چکاوک. شادی پر ارزش ترین و کم ارزش ترین ماده در دنیاست. تنها کودکان آن را می بینند. کودکان، قدیس ها و سگ های ولگرد.

وتو. تو شادی را در حین پروازش به دام می اندازی و بعد در همان لحظه آزادش می کنی. کاری جز این نمی توان با آن کرد. و تو می خندی. تو در برابر این شکوهی که اهدا شده، در برابر این شکوهی که دریافت شده می خندی. با این همه، تو هم مانند همه، با این امر دهشتبار در زندگی ات، با این سایه ی بی نهایت سنگین، سخت و گس، سر و کار داری. تو در زندگی ات برای غم هم مثل سایر مسایل جا باز می کنی. تو چنان با محبت در را به روی غم می گشایی که غم خودش را، راه و رسم تیره اش را، گم می کند و دیگر قابل تشخیص نیست.

حظ و  فیض همیشه با قیمتی گزاف به دست می آیند. شادی بی نهایت تنها با شهامتی بی نهایت به دست می آید. من شهامت تو را در خنده ات می شنیدم. عشقی چنان قوی به زندگی که حتی زندگی هم نمی توانست آن را تیره کند.

                                                                                                  کریستین بوبن

        من هم، مانند همه، با این عمق تیره روبرو هستم و برای سقوط نکردن در آن -اگر چه ممکن است این طور به نظر نیاید اما- گاهی حتی دست و پا می زنم. گاهی فکر می کنم دانایی هایم همه از جنس تاریکی اند وگرنه دانستنی که از جنس نور باشد باید این زندگی را سبک تر کند. گاهی هم می پندارم باید از این مرحله گذشت...اما یقین دارم روزی به پیش رو و گذشته ام بدون اندوه نگاه می کنم. من امید دارم.

/ 5 نظر / 29 بازدید
سايه

ادمها با اميد زنده اند. retern to the light becouse always there is hobe

فاطمه.س

دانايی... از جنس تاریکی؟ می شه؟ دانستنی که از جنس نور باشد باید این زندگی را سبک تر کند! ‌سبک به چه معنا؟ مگر نه اين انسان کامل ما رنجش از همه ی انسان ها بیشتر بود؟

فاطمه.س

چرا «هست» م؟ واضحا تقصير اون «هست»ه واقعيه که اين همه دردسر برا ما درست کرده!

yas

" من امید دارم." قشنگ بود!

شغف

هرکه او بیدارتر پردردتر...هرکه او هشیارتر رخ زردتر اگه حقیقتا به سمت دانایی حرکت کنیم باید زنده تر بشیم و در اون زندگی شادی و غم و کلا تمام مفاهیم معناشون متفاوت میشه. چون هم چیستی و هم هستی ما در حرکته انچه داریم به انچه نداریم بدل میشه...نور...ظلمت...نور...ظلمت...تا بی نهایت