صندوق دار و شورِ دیوانه وار

 

 

«مرا پناه دهید ای زنانِ ساده­ی کامل ...»- فروغ

 

  یک شیرینی فروشی سر خیابان ما هست که وقت هایی که خیلی حالم بد است و خیلی خسته ام و می دانم با این قیافه که برسم خانه حال همه را می گیرد، می روم ازش خرید می کنم.

شیرینی خریدن البته در من یک عادت چندین و چند ساله است اما...

  اصلن خرید کردن یک هنرِ زنانه است. خانم ها می دانند چگونه این هنر کمک می کند به زیستن. وقتی حالشان بد است می روند حسابی پول خرج می کنند! آخر هفته ها، غروب های جمعه...خرید کردن نوعی خیانتِ به سرمایه داری ست. خیانتِ به جامعه­ی مردسالار و پول سالار و سرمایه سالار. خیانتِ به قداستِ پول، سرمایه، انتقامِ خاموش از “فکرهایِ پس اندازی” که برای بقای سرمایه داری لازم اند. پس انداز، پس انداختن! هه! پوزخند به ترس از فردای نیامده. بی اعتنایی به محبوبِ اعظم! زنان این "خائنانِ بالفطره" خوب بلدند چگونه باید از خدای پول انتقام بگیرند. چگونه باید نفرت خود را از این خدای خشن و کاغذی و جامعه­ی سرد و بی روح و بی عاطفه که در اش فقط سرمایه، اعتبار است و «اعتبار»دار است لاجرم که حق حرف زدن دارد، بیان کنند. چگونه این خدایِ بزرگ را به سخره بگیرند و او را از حد موجودی عزیز در بهترین جای کیف ها، تا سرحدِ واقعی اش پایین بکشند. من این نیروی مرموز زنانه را بدون هیچ راهنمایی در خود کشف کردم! فهمیدم وقتی حالم بد است و از دنیا خیلی دل خورم باید مهمانی بدهم، هدیه بخرم، شام بدهم، شیرینی بخرم و حسابی پول خرج کنم. این تنها دهن کجی ایست که به خدای پول و بورس و سهام و یورو و دلار و ...اووه!

 توی شیرینی فروشی بودم راستی! می روم یکی دو جعبه شیرینی می خرم، تر و خشک و نانِ شیرین و سوخاری و ...تا جایی که دستم جا داشته باشد و بتوانم بکشم. شیرینی فروشیِ بزرگی ست، از این ها که سفارش ات آن قدر طول می کشد که پشیمان می شوی! کلی باید توی صف بایستی. شیرینی هاش بسیار زیبا و بسیار بی مزه است. مزه ی مکانیکی می دهد! لابد بس که ماشینی تهیه می شود. وقتی می خوری یاد همه ی مزه های مدرن می افتی! وای! اولین باری که انسان مزه ی غذای انبوه و جمعی و دسته ای و فله ای و ابَرمقیاس را چشید چه حالی شد واقعن؟! چیزی که دیگر برای کسی پخته نمی شود. به جز برای تنها کسِ بی کسانِ مدرن! این کسِ ناکس! پول!

 ولی مگر شیرینی غیر مکانیکی هم دیگر داریم؟ چاره چیست؟ به علاوه کار من بیشتر یک جور اعتراض است! یعنی شیرینی خریدنِ من یک اعتراض به شیوه­ی اداره ی جهان است! پس مزه اش چه اهمیتی دارد! خلاصه این مقدمات را گفتم که برسم به صندوق دارِ اینجا! یک دخترکِ ژیگول و خوش منظر. موهای قهوه ای اش را دور گردن اش و در امتدادِ شال اش حلقه کرده، پشتِ cash نشسته و انگار مشغولِ مهم ترین کارِ جهان است! من وقتی از آن صفِ طویل روبرویش می رسم جوری ام که روی پا ایستادن هم برایم دشوار است. اما با این حال همیشه چیزی عجیب در این دختر می بینم که تازه امشب فهمیدم چیست.

 چشم هاش. چشم هاش می درخشد. پر است از شورِ زندگی. پر است از یک اشتیاقِ ساده به بودن و یک باورِ ساده به این که «زندگی خوب ست! زندگی بی شک خوب ست!» چیزی بدیهی که ما آدم های گستاخی که با شدت و بی محابا به همه چیز، من جمله بدیهیات و به خصوص بدیهیات!- شک کردیم، ناچار از دست اش دادیم. امشب که چند بار سرش را بالا آورد و به تازه واردها سلام کرد این چیز عجیب را توی چشم هاش شناختم و آن قدر به وجد آمدم که دلم می خواست بگویم اش آن فاکتورِ لعنتی را بی خیال! بگو این شورِ بی شائبه­ی زیستن را از کجا توی چشم هات ریختی...

 

این یادداشت در اینجا هم با اندکی تغییر منتشر شد.

 تصویرِ بالا، The Mothers از  Kathe Kollwitz، را خواهرم برای این یادداشت انتخاب کرد.

/ 3 نظر / 4 بازدید
یاس

جالب بود فقط توصیه میکنم دفعه بعد کمتر به چشمای صندوق دار زل بزنی!

آشنا

سلام خرید کردن خیانت به نظام سرمایه داری نیست . بر عکس دوام نظام سرمایه داری در مصرف گرایی و اسراف و تبذیره و در خرید بی حد و حساب

مهدیه

سلام ولی ببین گلُم! حالا دلت هوس شیرینی کرده و خواستی پول بدی بخری لازم نیست از این توجیهای فلسفی واسش بسازی که آره خیانت به سرمایه داری و دهن کجی به پول پرستی بوده! اتفاقا سرمایه داری به خرید کردنا و مصرف زنده است! میخوای به سرمایه داری و زندگی مدرن و این چیزا دهن کجی کنی شیرینی نخر خودت بپز که مزه ماشین هم نده!