همه می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد! (بيگانه-کامو)

بیگانه را خواندم! خلاصه ی داستان را می توان در این پاراگراف یافت:

((همه ی انسانها به طور یکسان محکومند که روزی بمیرند. نوبت او نیز روزی فرا می رسد. چه تفاوتی داشت اگر او را پس از متهم کردن به قتل به خاطر اینکه در مراسم تدفین مادرش گریه نکرده است(!) اعدام کنند؟))!

و وقتی مرگ به معنای نابودی باشد پس ((شیوه ی زندگی ای که مردم انتخاب می کنند، سرنوشتی که بر می گزینند، برایم چه اهمیتی داشت)) ((با چنان روشی زندگی کرده بودم و می توانستم با روش دیگری هم زندگی کرده باشم))!

کاملن درکش می کنم هم مرسو-شخصیت داستان- و هم کشیش را! کافیست دنیای مرسو را مدل کنیم، زشت و زیبا خوب و بد تفاوتی ندارند.

تصویر سازیش از زندان و توصیف چگونگی عادت کردن یک انسان آزاد بسیار برایم جالب و تامل برانگیز بود:((...آنگاه غالبن فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه ی درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان بالای سرم نداشته باشم آن وقت هم کم کم عادت می کردم...وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود..که انسان بلاخره به همه چیز عادت می کند...  ))

می خواستم چیزهایی درباره اش بنویسم ولی دیدم ژان پل سارتر همه چیز را -در مقاله ای راجع به این کتاب-گفته:((برای او (بیگانه) همه چیز مجاز است، چون خدایی در کار نیست و چون انسان خواهد مرد.)) و این :((بیگانه ای که او خواسته طراحی کند، درست یکی از همان بی گناه های وحشت انگیزی است که جار و جنجال ها و افتضاحات عجیبی در اجتماعات راه می اندازند چون مقررات بازی آن اجتماعات را قبول ندارند.))

پ.ن:درباره ی خود سارتر هم شنیدم با اینکه در فلسفه اش اخلاقیات جایی نداشته اما آدم اخلاقی ای بوده(!) و وقتی راجع به این از او سوال می کنند می گوید به خاطر تربیتم است! (به قول راحله فلسفه ای که به درد زندگی نخورد به چه دردی می خورد؟!)

پ.ن.۲ راستی راحله پنج شنبه امتحان داره براش دعا کنید!

/ 6 نظر / 30 بازدید
سارا

مرگ که اشکالی نداره اين بده که همه ادم ها محکومند که زندگی کنن. هيچ کس با ميل خورش پا به اين دنيا نميذاره!!you did very nice job.good luck.byby

نسيم

در مورد اخلاق سارتر : لابد عادت کرده بود به خوش اخلاقی ! در مورد زندگی : همه بهش دوچاريم و شايد هم مبتلاييم. بعضی ها با اين بلا آشنا می شن و بهش عادت می کنند( یه درد مزمن که کم کم جزئی از وجودشون می شه!) و بعضی ها باهاش بيگانه می مونند و به اين بيگانه زيستن خو می کنند. چون باهاش اخت نمي شن ممکنه حتی نتونند بفهمند آيا مرده اند يا زنده !

فاطمه.س

حال کردی با بيگانه؟ من که خيلی حال کردم. جالبه که سارتر و کامو از معدود کسانی هستند که با وجود اين که حتی ذره ای اشتراک در پارادايم های فکری ام باهاشون ندارم ولی تا اعماق وجود با کتابهاشون حال می کنم.

يگانه

به نسيم: من خوش اخلاقی اش را نگفتم خود ((اخلاق)) منظورم بود!/ به نظر تو ((بيگانه)) به زندگی عادت نکرده بود؟ درحاليکه در آخر داستان هنوز می خواست زندگی کند. به نظر من آن چيزی که او با آن بيگانه بود دقیقن همان زندگی ای بود که به آن عادت کرده بود! به فاطمه: وقتی می گويی حال می کنم دقيقن می فهمم منظورت را -البته بايد به ليستت چند تای ديگر از جمله کافکا را هم اضافه کنم که به نظرم از کامو خيلی جالب تر می نويسد-....اما اين روزها اينها ارضايم نمی کند، به وضوح تمام خطاهايشان را- در کنار تمام نبوغشان- می بينم. دلم حقيقت ناب می خواهد مثل سوزش آفتاب ناب عريان بی پرده و شايد بی بازگشت the rest are details!

فاطمه.س

منم حقيقت ناب می خوام خداااااااااا!

پرهام

کتاب را می خوانم به زودی!