«برفت و طبع خوش باش ام حزین کرد»

 

مرد عکس ها را در دستش گرفته. مثل چیزی با ارزش. مثل تنها سند از واقعیت. تنها دلیلی که بگوید این ها زمانی همرزمانش بوده اند. تنها مدرکی که ثابت کند گذشته ای که ازش حرف می زند وجود داشته. عکس ها را نه مثل عکس که مثل موجوداتی زنده در دستش گرفته. صدای دل­اش را می­شنوم. لابد با وزنی شبیه این­که: «هیچ عکاس عاقلی جز من/دل به این عکس ها نمی بندد».

یک عکس را جدا می کند. درباره ی لبخند دوستش در عکس حرف می زند. من به لبخند خودش، لبخندی که دارد باهاش به عکس نگاه می کند؛ نگاه می کنم. صدایش پر از صافی ایست که من مثل کمیاب ترین گنج ها تنفس می کنم اش...تنفس می کنم صدایش را ذره به ذره. آرزو می کنم کاش می شد زنگ این صدا را رنگ این صدا را جایی ذخیره کنم. سیو کنم برای روزهای مبادایم که حالا دیگر به قول قیصر، هر روز است. مرد لاغر و استخوانی و تکیده شده. آهنگ صدایش فقط یک عالمه حرف دارد. یک عالمه حزن دارد. یک عالمه چیز دارد که کلمه ندارد. مرد از مرد در عکس حرف می زند. مرد پیر شده اما مرد در عکس جوان مانده. همیشه هفده ساله... مرد رفته. مرد مانده.

فضای عکس دور است برایم. رنگ هایش به رنگ های جهان من نمی خورد. دوست دارم چشم های مرد را قرض کنم ببینم او رنگ ها را چطور می بیند. حیف که نمی شود. به رنگ خودم نگاه می کنم. به رنگ دنیا نگاه می کنم. به رنگ عکس خیره می شوم. به رنگ خدا فکر می کنم که صبغة الله چه رنگی باید باشد؟ نمی دانم. اما در رنگ های عکس چیزی هست که به من می گوید «نگاه کن!» پاسخ می دهم «با "این" چشم ها؟» می گوید «بهانه نکن. طلب نکن. سخن نگو. فقط نگاه کن»

منتظرم که قصه­ی حمید را بشنوم. مرد اما انگار دارد فقط با خودش و عکس حرف می­زند. دارد قصه را برای خودش تعریف می­کند. قصه­ای نیمه تمام. تا همیشه نیمه. قصه ای که او به آخرش نرسیده. و من می­کوشم میان گفت­گوی او با خودش داستان را بفهمم.

تنها دوست و نزدیک ترین دوستش بوده. مرد تعریف می کند که چطور وقتی مرخصی بوده حمید آمده دنبال اش. که مدت ها دنبال این بودند که با هم بروند توی یک گروهان. تنها آرزوی شان. دوستش در نهایت شادی آمده خبر بدهد که بلاخره برگه را گرفته. می آید سراغ اش که بروند.

«حمید آمد سراغم. در زد. داشتیم ناهار می خوردیم. با کلی ذوق و شوق برگه رو نشونم داد. گفت بریم. من تازه بعد از کلی اصرار خانوادم اومده بودم مرخصی. بعد زخمی شدن و بعد مدت ها. به پدر مادرم قول داده بودم. نمی تونستم به شون نه بگم. به اش گفتم تو برو حمید من میام. سه روز؛ فقط سه روز دیگه. توی هم رفت. لبخندش پاک شد. خاموش شد. گفت باشه. رفت.

دو شب بعد عبدالله {دوست دیگرش} آمد دنبالم. شب. گفت می گویند جنازه ی حمید را آوردند. بریم واسه شناسایی. پشت موتورش نشستم. باورم نمی شد. می گفتم الان میریم میبینیم که اشتباه بوده. رسیدیم سردخونه. عبدالله رفت بپرسه از متصدیش. متصدی دفترش را باز کرد. شروع کرد به نگاه کردن لیست. من نرفتم تو. از پشت شیشه می دیدم. می گفتم الان میگه اسم تو لیست نیست، برمی گردیم. متصدی دستش روی نقطه ای در دفتر ایستاد. عبدالله اشاره کرد. رفتم تو. با خودم می گفتم حتمن پلاک اشتباه شده. الان که روی جنازه رو بردارن میبینن که حمید نیست. روی جنازه رو برداشتن. عبدالله گریه کرد. تیر خورده بود رگ گردن حمید. لبخند داشت. همین لبخند رو. من برگشتم. بی صدا. تا صبح فقط دور اتاق می چرخیدم. و فقط یک کلمه می­گفتم :«خداااا»....

حمید کشتی گیر بود. تک تیراندازش کرده بودند. دوستاش می گفتند از شب تا ده صبحِ فردا یه ریز می زده. هیچکی نمی تونست جاشو بگیره...»

هر وقت می­گردم توی ذهن ام تا تصویر یک مرد واقعی را بر آن منطبق کنم نخست این مرد به ذهنم می آید. تکیده. با چهره­ای استخوانی. ساده­پوش و بی­مدعا. آن قدر مغرور است که از جهان چیزی بر خویش حمل نکرده. زمین را قابل ندانسته. چنان در جهانِ روح فرو رفته که جهانِ مرتبه­ی اول (ملموس) در حضورش قوس برمی­دارد. بی­هیچ اغراقی. کنارش که می­نشینی، حضورش که در فضا و مکان­ات گسترده می­شود اندکی، تصویری از جهان را می­بینی که پیش از آن هرگز ندیده­ای.

 

مردی که مانده آقای علی دادی. مردی که رفته حمید. فامیلی اش یادم نیست. نقل قول ها مال اسفند ٨٨ است. امروز دیدن یک عکس، لبخند آن عکس را برایم زنده کرد.

آن روزها دلم نمی خواست ازش بنویسم. دلم نمی آمد یعنی. نمی شد اصلن. نمی توانستم. توی آسمان بود کل اش. نمی توانستم بیاورم اش به قالب کلمات. انگار آلودگی بود در ذهنم این کار. گرچه «نوشتن» همیشه آلودگی ست... گذاشتم این حرف ها آن قدر بماند در من که بشود گفت اش. برای اینکه بعضی حرف ها و خاطره ها گفته شوند، قدرت گفتن اش را بیابی کلی زمان لازم است. بعضی ها را هم هیچ وقت نمی شود گفت. حالا می فهمم که چرا بوبن در «فراتر از بودن» به محبوب از دست رفته اش می گوید من این کتاب را درباره ی تو، امروز نوشتم و ده سال دیگر نیز خواهم نوشت. زمان می تواند و لازم است برای نوشتن. حرفی که بی زمان است هنوز در ذهن، نمی شود به کلمات آلوده اش کرد. برای وجود بخشیدن زمان لازم است. برای «بود» کردن چیزی که فراتر از بودن است زمان دستگیره ی ناگزیری ست...

/ 4 نظر / 29 بازدید
الفشين

خدااااااااااااااااااااااااا... وقتي اينو مي گفت.من خودم رو مي ديدم كه دارم هي توي اتاق مي چرخم و مي گم خداااااااااااااااا....

الفشين

نمي دونم... خيلي سخته... مخصوصا نقل اون شب

الفشين

نمي دونم... خيلي سخته... مخصوصا نقل اون شب

بی خوابی

امشب هوس وبلاگ خوانی کردم ... یاد این جا افتادم و آمدم ... بی راه هم نیامدم ... راجه به اخرین پست ، آره ... این درست است ... تخیلی که بتواند جای ادم های دیگر زندگی کند خیلی زود صاحبش را پیر می کند ... یک چیز دیگر ؛ ما فرض می کنیم که فردا زنده از خواب بلند می شویم تا بتوانیم از طعم ژله لذت ببریم ... اما این فرض و قرارداد برای آن زندانی حالا دیگر وجود ندارد ... ضرورتی که ما ازش فرار می کنیم حالا جایگزین آن قرارداد شده ! البته بیا راجع به این فرض لعنتی حرف نزنیم ... وضع خیلی خراب است و گندش در می آید ! اما این پست اخیر ؛ یک جمله از توماس مان در ذهن دارم ، می گوید : نوشتن برای آن دسته از احساسات است که مشمول مرور زمان شده اند و سرد ، وحالا می شود با کمال آرامش به شان نگاه کرد و سنجیده و فارغ از احساسات تند روی کاغذ آورد ... البته این زاویه دید متفاوت از آن چیزی است که در انتهای متن نوشته ای ... باشد به عنوان ساز مخالف !