این هستیِ دیوانه

 

هر روز ... نه هر روز نه..هر روزی که خیال می کنم خیلی زود آمده ام دانشگاه می بینم اش. یعنی قبل از هفت و نیم. با یک کلاسورِ زرشکی در دست اش.

یک بار که زود رسیده بودم و دیدم قبل کلاس وقت دارم، دویدم تا کپی و برگشتم دوباره به سمت کتابخانه. توی این بازه که من رفتم و برگشتم هنوز همان جا بود! انگار که هیچ جابه جا نشده بود. قدری که دقت کردم دیدم نسبت به درخت های باغچه، به اندازه ی کمی جابجا شده، اما قدرِ چند قدمِ من بیشتر توی این بازه جلو نرفته. رویم نمی شد نگاه اش کنم. می ترسیدم خوشش نیاید. یا شاید نگاه پر از شوق و تشویق و تایید مرا اشتباهی نگاه تحقیر و غرور بخواند. پس فقط زیر چشمی نگاه اش کردم. موقع رد شدن از کنارش، سرعت من در برابر او لابد مثل حرکت برق و باد بود. ولی گمان نکنم مثل من هر لحظه این را حس کند. حتمن برایش عادی شده. چه خوب. چه خوب که یک چیزهایی برای آدم عادی می شود. چه خوب که آدم فراموش می کند...

برای یک فرد عادی راه رفتن اصلن نیازی به دستوری از جانب مغز به طور مستقیم ندارد. یعنی مغز آدمِ عادی فرمانروایی ست برتر از آنکه خودش را برای راه رفتنِ فرد، درگیر کند. ما عادی ها فقط وقتی که می خواهیم تغییر مسیر بدهیم، یا با مانعی برخورد می کنیم، به فرمان مغز نیاز داریم. در باقی مواقع در قدم زدنِ عادی، فرمانِ هر حرکت، فقط از طریق نخاع می رسد. بی آنکه مغز-که مسئول فرمان های ویژه و اساسی ست – خودش را درگیر این موضوع بی اهمیت کند. یک فرد عادی –به لحاظِ بدنی- و غیرعادی –به لحاظ ذهنی- در طول روز تا به صدو پنجاه هزار مساله فکر می کند (برای یک فرد عادی –از هر دو لحاظ- هم این عدد فقط تا یک سوم کاهش می یابد که باز مقدار کمی نیست.) می توان فکر کرد اگر تمامی تصمیم های ما –و نه فقط تصمیم های تغییراتی- موقوف بر مغز بود ذهن بسیار بیش از این خسته می شد.

اما او توی هر حرکت اش مجبور است تمامی عضلات اش را یکی یکی هماهنگ کند. به نظر نمی رسد راه رفتن – یا هیچ نوع حرکت دیگری- برای او امری عادی باشد. بلکه تک تک عضلات اش را یکی یکی در هر قدم باید با فرمان مستقیم مغز هماهنگ کند تا بتواند قدم بعدی را بردارد. یعنی امری بی نهایت سخت –نه فقط به لحاظ فیزیکی بلکه حتا- به لحاظ متافیزیکی و ذهنی برای او

ما عادی ها که تعادل حرکتی داریم...-ها! ها! تعادلِ حرکتی!- تعادل!!! (این پاراگراف را واقعن نمی توانم تمام کنم! از من بعید است یعنی! تا بیشتر از این به ریشِ نداشته ی «تعادل» نخندیدم ... همین طور ولش کنم بهتر است!)

(بذارید یه بار دیگه امتحان کنم. یه جور دیگه ببینم میشه نوشت اش...) راه رفتنِ عادیِ ما آدم های عادی شبیهِ عقل ورزیدن است. عقل ورزیدن یک روشِ مواجهه با هستی ست که برتر بودن اش هرگز اثبات نشده، بلکه همواره فرض دانسته شده. برای انتخابِ این روش، برای عقل ورزیدن، کافی ست یک بار تصمیم بگیری. بعدش عقل کار خودش را بلد است. روتین. بدون اینکه نیاز باشد دوباره برای حاکمیتِ دیکتاتوری اش تصمیم بگیری، خودش عمل می کند. تو منشِ مواجهه ات را با هستی یک بار انتخاب می کنی: عقل ورزیدن. مثلِ راه رفتنِ عادی. دیگر وجودت درگیر نخواهد شد. عقل کار خودش را بلد است. پادشاهیِ خودش را به اثبات می رسانَد.

او اما در هر قدم برای هماهنگیِ تک تکِ عضلات اش باید بکوشد. راه رفتنِ او مثل "عقل ورزیدن" نیست که یک بار برای همیشه اتخاذ اش کنی. راه رفتنِ او شبیهِ دیوانگی کردن است. دیوانگی کردن سخت ترین مواجهه­ی با هستی ست. در آن، تو هر آن باید تصمیم بگیری. هرگز نمی توانی یک بار برای همیشه اتخاذش کنی. هر آن باید اراده اش کنی. و چگونه می توانی برای ابد اتخاذاش کنی وقتی ابد جمع دردناک و رنج آورِ لحظه لحظه هاست...

او در راه رفتنِ خود هر لحظه حضور دارد. همانندِ «هستی»، در بودنِ خود. با آنکه این گزاره ی به ظاهر بدیهی ذهن بسیاری از نوابغِ تاریخ را مشغول کرده اما باید بگویم، مساله هرگز چنین نیست که «هستی وجود دارد» یا_به قولِ هایدگر- «چیزی هست». بلکه مساله این است که هستی خیلی هست. هستی دیوانه وار هست. چنین نیست که هستی یک بار وجود یافته و برای ابد باشد. و این نظریه ی عقلاست. عقلی که همه چیز را قیاس از خویش می گیرد ... (نظریه ی «ساعت»ی و مکانیکی هستی از داروین و یه دو جین عاقلِ جاهلِ دیگر!...) بلکه هستی هر لحظه وجود دارد. هستی هر لحظه وجود می یابد. همچون کسی که هر لحظه خود را ادراک می کند. همچون راه رفتنِ او که هر لحظه تمام عضلات اش را باید با هم هماهنگ کند. چنین است که چگونگیِ «هستی» به راه رفتنِ او شبیه تر است تا راه رفتنِ من. راه رفتنِ ما.

هر بار که از دور می بینم اش...و می رسم ...و از کنارش می گذرم... به همه ی این ها فکر می کنم. برای من او هیچ وقت عادی نمی شود. هیچ وقت فراموش اش نمی کنم. هر بار «می بینم اش». هر بار تمامی جهان برای من متوقف می شود و تنها او را می بینم که می رود. هر بار تمامی هستی در قامتِ او بر من عرض اندام می کند. هستی اش را می بینم که چگونه در محدوده ی آن تن در رنج است. با این حال یک لحظه از هستن نمی ایستد و خدا می داند که چه شوقی و چه نیروی شگرفی او را این گونه می غیژاند و به پیش می راند. از کنارش که می گذرم ابتدا همه ی دردِ بودن اش را...و بعد کم کم شکوهِ این ابَرهستی را در تمامی ذرات وجودم حس می کنم....هر بار از نو به راه رفتن اش ...به شوق اش برای دانستن ...به "هستن" اش ..به هستیِ راسخِ او می اندیشم و از خودم می پرسم چقدر می بینی اش؟ می بینی "چقدر" هست؟ آیا تو باز از درازی راه گله خواهی کرد؟ آیا می توانی هنوز به دردی که در پاهای همیشه دوان و خسته ات حس می کنی بیاندیشی؟ آیا باز از این شورِ روز افزون و چاره ناپذیر در دل که تو را این چنین به جنون می خوانَد و این همه بی سرو پا می خواهد بر من شکوه خواهی کرد؟ ببین! خوب بنگر! به این هستیِ در تکاپو که این گونه خود را می جوید. این هستیِ این همه هست.این هستیِ دیوانه

/ 7 نظر / 18 بازدید
زنده رود

بر سر کسی که احساس یه مرده رو داره، بر سر هستی اش چه اومده پس؟ ببخشید که احتمالا هیچ ربطی به این متن نداره

الفشین

خیلی هست/ حتی در حالتی که ما فکر می کنیم نیست...

آخرین مطلبی که از شما خونده بودم، در وبلاگ قبلیتون، یه مطلبی راجع به ایران و اسلام بود. شانسی!! دوباره وبلاگتونو پیدا کردم. نوشته هاتون منو به وجد میاره

آشنا

سلام به قول شما گریزی از نوشتن نیست خیلی ساده و شکسته دارم می نویسم

الفشین

داشتم فکر می کردم که خوبه ما جزیی از هستی هستیم... یعنی هست هستیم و برای هستیدنمون نیازمند هیچ واسطه ای مثل ارادهو اختیار و تعقل و خلاقیت و .... هزار ویژگی که برای حیات بر می شمرند، نیستیم... هستیم... (البته انگار شدت هستی نیاز به اراده و تکاپو داره...)

یاس

این دیوانه ی هستی!ا