تبریک سال نو؟!

دلهره ی عجببی ست! پیام های تبریک پشت سر هم میرسند. .ظاهر پیام ها لبخند و گل و شادی است اما باطن شان....باطن شان حاوی دلهره ی عجیبی است. برای همین است که پیام های تبریک مرا متعجب می کنند. ما دقیقن چه چیز را به هم تبریک می گوییم؟ قرار است دقیقن چه چیز را به هم تبریک بگوییم؟؟! اینکه زمین به سرجای قبلی اش برگشته؟ اینکه درست در فضا برگشته ایم به نقطه ای که سال قبل بودیم؟ ولی زمین که به نقطه ی قبلی برنگشته است. زمین هیچ وقت به جای قبلی اش بر نگشته است. چون خورشید و تمامی منظومه شمسی من جمله زمین -این «سنگ تیپا خورده ی مهجور»- با سرعت ۲۲۰ کیلومتر بر ثانیه به سمت مرکز کهکشان می چرخد. و کهکشان هم. هر لحظه دارد از کهکشان های مجاورش دورتر می شود. ما هرگز هرگز به نقطه ی قبلی بر نمیگردیم. شاید اگر نظریه جهان های نوسانی درست باشد و جهان بعد نابودشدنش دوباره به وجود آید آن وقت ترکیبات دیگری از ما (ما؟!) ممکن است به احتمال ناچیز در دور بعدی و در جهان آتی در لحظه ای بازگردند به آنجا که ما سال قبل بودیم. ولی کل جمله ی قبل روی هواست! چرا که بانابودی جهان زمان و مکان هم در هم میپیچد. پس ما هرگز هرگز هرگز به نقطه ای در گذشته باز نمیگردیم. نه ما و نه هیچ ترکیبی از ما!

پس این دلهره ی عجیب برای چیست؟ چرا اصرار داریم تظاهر کنیم چیزی تکرار شده است؟ چرا اصرار داریم تظاهرکنیم امری کنترل پذیر و متناوب برای ما رخ داده و مثلا این رخداد را فهمیده ایم و وقوعش را پیش بینی کرده ایم و حال فهمیدن تکرارش را جشن می گیریم؟ اینکه پیش بینی مان از بازگشت غرورآمیزمان به نقطه پسین سال قبل، درست از آب در آمده را جشن می گیریم؟ یا حرکت مان در منظومه شمسی را گرامی می داریم؟

دومی به نظر درست تر می رسد! اما حرکت مان در منظومه شمسی که سالگرد خاصی ندارد. حتا نتوانسته ایم برایش آغاز و پایانی متصور شویم. پس لابد تظاهر می کنیم حرکت مان در منظومه شمسی سالگرد خاصی دارد. با اینکه همه می دانیم ندارد. لابد بهش نیاز داریم. به اینکه با این کار به نوعی حس کنیم زمان تحت تسلط ماست چرا که آنرا «شمرده ایم». «حساب» اش کرده ایم. و چون حسابش کرده ایم فهمیده ایم اش! و چون فهمیده ایم اش بهش مسلط شده ایم و چون مسلط شده ایم این تسلط را جشن می گیریم. هر ملت و مذهب و قومی هم یک روزی این تسلط را برای خودش جشن می گیرد. غافل از اینکه همه اش کشک است! ما نه توانسته ایم کامل «حساب»ش کنیم. نه توانسته ایم بفهمیم اش. و نه به آن مسلط شده ایم. و نه اصلن می دانیم زمان چی هست! مفهوم ی که هرچه بیشتر بهش می اندیشیم مبهم تر می شود!


این فکرها را می گذارم در جعبه ی یک فایل مجازی و خوب درش را می بندم و مثل یک زندانی خوب و سر به راه طبیعت، پیام های تبریک را «مودبانه» جواب می دهم!


/ 0 نظر / 48 بازدید