زنده باد چار شنبه!

جمعه هایم را قرار داد بستم! حالا دیگر هفته هایم جمعه ندارد. شنبه ها را هم که پیشاپیش پیش فروش کرده بودم. پنج شنبه ها را هم قولش را جای دیگری داده ام. یکشنبه تا سه شنبه را هم که خودم کلاس دارم. شنبه، یکشنبه، دوشنبه، سه شنبه، ....فقط می ماند چار شنبه!

پس

زنده باد چار شنبه!

&&&&&&&&&&&&&&&&

باورم نمی شد با کمتر از سه ساعت خواب شبانه و با زبان روزه بتوانم ۱۹ ساعت سر پا باشم و از این ۱۹ ساعت ۱۲ ساعتش را در حال تدریس، و تازه دانشجوام هم کلی بهشون خوش بگذرد.

البته خداییش سر کلاس آخری (۵/۵ تا ۵/۷) سرعتم کند شده بود و گمون کنم تازه مثل آدمیزاد حرف می زدم!

&&&&&&&&&&&&&&&&

اومد توی آزمایشگاه و خواست  کلاسهای تئوری این ترمش را که درست از بعد از ظهر شروع می شد با چند ساعت از آزمایشگاهم طاق بزنم.  گفت خیلی مشکلات دارم و..  من هم پذیرفتم. به هر حال فیزیک ۱ با آزمایشگاهش چندان برایم فرقی نمی کرد و تومنی صنار هم تفاوتش بود!‌ البته من فقط به خاطر انسان دوستی و درد هم نوع و اینا دیگه(:پی) این بود که فی البداهه رفتم سر کلاس و فیزیک ۱ گفتم. البته ترم قبل هم همین طور بود ولی از قبلش می دانستم که قرار است فی البداهه بگویم! هنگام ورود من به کلاس، چهره های دانشجویانی که منتظر استاد خودشان بودند، دیدنی بود: دهانهای نیمه باز و چشمهای گرد شده! در حالیکه به زور جلوی خنده ام را می گرفتم،

گفتم: سلام! من هم به اندازه ی شما سورپرایز شده ام!

&&&&&&&&&&&&&&&&

چند نکته هم یاد گرفتم:

اول اینکه هیچ استادی هیچ وقت نباید با اسیستنتش مشورت کند! چون در این صورت هر چه که می شنود در همان حد است! 

دوم اینکه هیچ آدمی که سرش به تنش بیارزد شب سر اتوبان سوار ماشین  نمی شود هرچه قدر هم که نزدیک تر باشد! البته این بار شانس آوردم! به خاطر حس مثبتی که نسبت به راننده پیدا کردم سوار شدم و این حس مثل تله پاتی دو طرفه برقرار بود. پس از استراحت بین راه خسته نباشیدی گفتم و گفت:((ببین چایی ای چیزی خواستی بگو تعارف نکن)) و این دعوتش آنقدر مهربانانه و پدرانه بود که پاسخ ((ممنون، لطف دارید.)) کوچکترین ربطی به آن نداشت! دیدن این آدمها در دنیا واقعن مایه ی دلگرمی است.

و لابد همه ی این چرندیات یعنی اینکه روز سختی داشتم!

و پاسی از نیمه شب گذشته به خوابگاه می رسی در حالیکه همه خوابیده اند و هیچ کس انتظارت را نمی کشد و افطار و سحریت را یکجا در سکوت مطلق نیمه شب می خوری

و گفتم: خدا یا شکر!

گفت: دلخوری؟

گفتم:نه!

        دلتنگم!

/ 10 نظر / 3 بازدید
خانه ما

مطلب پايينی جالب بود ... بعضی جاها يک نوع ديدگاه انتخاب شده داشت...يا بهتر بگويم اجازه رشد داده نشده بود.برقرار باشی

باران

اين قسمت خوابگاه رو درک می کنم ... وقتی ميای و هيچ کس منتظرت نيست !

yas

اگر پاسى از نيم شب بگذره و به خوابگاه هم نرسی ، کسی اهمیت نميده ، اگه افطار و سحرى و صبحانه و ناهارو ... همه رو هم يک جا یا تك تك بخوري ، یا اصلا نخورى ، باز کسی اهمیت نميده، اگه چهار شنبه هات هم زنده نباشه (مثل من ) باز هم کسی اهمیت نميده...

yas

سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت...

يگانه

خيلی خوب بابا قبول! وضع تو بدتره! ديدن آدمهايی مثه تو هم آدمو به زندگی اميدوار می کنه:دی

فاطمه.س

آخییی!‌ الهی من ...!‌ دلم برا دوتاتون کباب شد. فکر کنم این که گفتین خیلی بده!

كرگدن تنها

سلام بانو. ممنون از سر زدنت. من پزشک عمومی هستم. اما اولش قرار بود پزشک روح و جان بشوم. نشد ديگر. نشد. «گداخت دل که شود کار جان تمام و نشد ...» مانديم ديگر. بگذريم. شما چطور؟ شما استاد چی يا چه هستيد؟

فاطمه.س

راستی! من قيافه‌ی خودمو در اولين جلسه‌ی فيزيک ۱ يادمه. دهانم نيمه باز و چشمم گرد شده نبود. از قضا سعی می کردم خيلی هم با شخصيت و بی‌تفاوت به نظر بيام! ضمنا تو هم قبل از اين که دهن باز کنی هيچ چيز تعجب بر انگيزی نداری!

عباسحسيننژاد

سلام! اين عکس بود بود در باران جان فکر کنم: http://sabad.aminus3.com/image/2007-04-30.html اگر نبود در اينجا ببيند شايد پيدا شود: http://sabad.aminus3.com/portfolio/ و گرنه بگوييد تا ببينم كدام است و كجاست!

يگانه

به فاطمه: بابا تو که بازم نگرفتی! قضيه اين بود که اونا منتظر دیدن استادی بودن که تو چارت اسمش بود..