جان مشتاق

و اینک گاه بعثت است. گاه بر انگیزش. گاه رستاخیز جان. جانی آماده. جانی مشتاق. جانی که پس از این برانگیزش از هر حزن و خوفی ایمن می شود که لاتخف انک انت الاعلی. و پس از این برانگیزش جان مشتاق اش برای همیشه زنده می شود که حیُ لا یموت در او تجلی یافته است. و پس از این او "دیده" است و او "دانسته" است و پس از این او می بیند و می داند و می شنود که به سمیع البصیر و علیم پیوند خورده است.

اما این تمامی داستان نیست. بر او گفتار سنگین فرود آمده است که انا سنلقی علیک قولا ثقیلا  و با این بار سنگین دیگر خواب شب و آرامش شبانه اش نیز بر باد رفته است که "یا ایهاالمدثر" "قم فانذر" "یا ایهاالمزمل" "قم الیل الا قلیلا" و او از این نزول سنگین بر خویش می لرزد.

جان مشتاق و آماده ی او در این خیزش تا حقیقت رفته است و دیده است و شنیده است و چشیده است و ...چه می گویم...و حال برای ابد تنها شده است. در اعلی علیین. برای ابد. در برتری فهم اش و در سطح ادراکش و در شفافیت روحش و در عمق نگاه اش و در ظرفیت ادارک اش تنها شده است. و از این پس "آنکه دیده است" با "آنکه ندیده است" هرگز جمع نخواهد شد و "آنکه می داند" با "آنکه نمی داند" هرگز فهم نخواهد شد و آنکه غرق مهر"او" ست با آنکه از مهر او سرد است هرگز گرم نخواهد شد.  و عقل او به جنون متهم می شود که "ما صاحبکم بمجنون" و مهر او به خشم. و او که نزدیک است از شوق ایمان آدمها خود را هلاک کند از شمشیرشان زخم بر می دارد و نه تنها از زخم شمشیرشان که از زخم زبان هایشان و از کینه ی دلهای نافهمشان و از نفاثات فی العقد در خود خواهد پیچید. و نه آنروز که تا امروز.

و "او" این جان مشتاق بر کشیده و برآمده و بالا آمده زین پس هرگز به ادارک فهم خود پسندان و خود پرستان و خرافه پرستان و مال اندوزان و شهوت رانان شهر در نمی آید

و زین پس او تنهای مدینه است

و این است راه، راه تنهایان

و اکنون

"به معراج بر آیید گر از آل رسولید"


/ 5 نظر / 6 بازدید
ياسمن

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح...

ياس

أفمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا ...

لیلا

فکر می کنم نباید در موردش مینوشتی.نمی دونم احساسم میگه نوشتنش محدودش میکنه .این نظر منه البته که شما کار خودتون رو می بکنید.[لبخند]

سلامتی

"و حال برای ابد تنها شده است". همیشه از "همیشگی" میخکوب می شوم. برای "همیشه"؟، می دانیم چه می گوییم؟ می "دان"یم؟