جهانِ دیوانه گان (دیوانه نویسی ها)

 

نمی­دانم تا کنون زنده­گی دیوانه­ها، بیماران روانی، یا بیماران دمِ مرگ –زنده/مرده- را از نزدیک لمس کرده­اید. جهان آن­ها را شناخته­اید. اطرافیان­شان باید به «حداقل»ها فکر کنند. باید آن­ها را به زنده­گی امیدوار نگه دارند. کاری غریزی. حتی پیشاغریزی. بی­آن­که بدانی چرا باید زنده­گی کرد، فقط به غریزه­ی زیستن باید بیاندیشی. چیزی برای دل­خوشی. لبخندی حتی به هر آن­چه که در جهان ما خنده­دار به نظر نمی­رسد: امید

بالای سر یک دیوانه نمی­توانی از باید و نباید سخن بگویی. با او باید از کوچک­ترین دل­خوشی­هایی که برای او قابل درک است، از لذتی که او می تواند حس­اش کند از سرخی یک گل، هیجان یک بادبادک، سبزی یک درخت ... حرف بزنی. زند­ه­گی یک دیوانه شبیه زنده­گی یک کودک است: کنار تخت­اش باید توی کیف­ات دنبال شکلات بگردی و او منتظر صدای جقجقه­ای است که او را به­این جهان وصل کند. تو باید تنها «صدا» را، این قاصد اولیه­ی هستن را به او بفهمانی. حتی اگر در عین حال از این­که رویت عاروق زده ناراحت باشی. این ناراحتی مربوط به دنیای توست نه دنیای او.

دنیای یک دیوانه، یک تیمارستان، از بسیاری هنجارهای اجتماعی دور است. عرف و منطق و چرایی در آن­جا هیچ مفهومی ندارد. یک دیوانه اگر از چیزی خوشش بیاید آن­را خواهد خواست ولو اینکه آن چیز بسیار عجیب باشد یا دادن­اش ممکن نباشد مثلن رنگ روسری­ات را که دوست داشته باشد می­گیردش!

در آن­جا قانون، باید و نباید، چرایی و حتی چگونگی قابل درک نیست. فلسفه هنوز هم متعلق به جهان اشراف است. اگر نه اشراف مال، که اشراف عقل. با دیوانه ­باید از «حداقل»های زیستن حرف بزنی. با کلماتی ساده که هیچ کنایه یا استعاره ای نداشته باشد، چون او جز آن­چه که می­بیند و تجربه می­کند از چیز دیگری ادراک ندارد. یک دیوانه یا عقب­مانده­ی ذهنی یا کسی که در شرف مرگ است، یا کسی که افسردگی شدید دارد، جهان­اش، جهان منطقی­اش، منطق­اش ویران­شده است. وقتی به چشم­های تو خیره می­شود باید بدانی که از حرف­هایت چیزی نفهمیده­است. دغدغه­های تو برای او بیش از حد شیک و دور از درک است. او کوچک­ترین ادراکی از آن­ها ندارد.

در این جهانی که مردم­اش از بدو تولد مجبورند برای کم­ترین ها و حداقل­های زیستن بجنگند و شب را به روز و روز را به شب برسانند، در این جهان دیوانه­گان، که دانش­مندان­ و اندیش­مندان­اش نیز بیرون از آتمسفر خفه­کننده و پر دود و سیاهِ پروپاگاندای این تیمارستان، نه فکر کردن که نفس کشیدن هم نمی­دانند، سخن گفتن از چیزی بالاتر از سطح اولیه­ی زیستن بیش از حد شیک و اشرافانه به نظر می­رسد. در این جهان دیوانه­گان شاید که تو از لبخند زدن و تکان دادن جقجقه ناگزیر باشی.

تقدیم به کسی که می­گوید "تو بالاتر از کلاسِ اجتماعیِ ایران حرف می­زنی»

/ 4 نظر / 30 بازدید
زنده رود

اول اینکه : " او "راست میگوید ! دوم اینکه: باز هم خیلی شیک گول خوردم و تا آخرش در یک فضای تعلیق مست و ملنگ چرخ خوردم و پایین آمدم! سوم اینکه: قبل از اینکه آن ضربه نهایی از این فضای تعلیق بیرونم بکشد داشتم فکر میکردم من به آن دیوانه های تیمارستانی یا محتضران دم مرگ شبیهم یا به آنهایی که تسلایشان میدهند. و باز خیلی شیک نتیجه گرفتم که خوب، اولی!!! چهارم اینکه: به نظرم حتی فهمیدن اینکه این طبقه بندی در دنیای ما قابل پیاده کردن است اینقدر نیاز به ذکاوت ندارد که آن قسمت دومش.یعنی اینکه بفهمی و باز بتوانی اینقدر خم بشوی که خیلی طبیعی لبخند بزنی و جقجقه تکان بدهی. اینجاست که من آن دو کلمه معروفم را درمورد بعضی ها که خودشان نمیخواهند اینطوری ببینممشان لحاظ میکنم: قرب و بعد :) پنجم اینکه: خوشبحال واژه های اینجا!

شغف

تو از کدامین گوهری؛ که هزاران هزار سایه های شگفت خود را در تو می آویزند و این چگونه تواند بود، که هر سایه ای را صورتی و هر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می بینم، و تو تنها یک ذات، و تو تنها یک چیز.

یاس

اگه یه کتاب روانشناسی برداری و مشخصات خیلی از بیماریهای روانی رو بخونی می بینی که بسیاری از ماها یه مراتبی از اونها رو داریم!ا راستی مرز دقیق نرمال و غیر نرمال بودن کجاست؟

آینه

سیرم از فرهنگی و فرزانگی عاشقم من بر فن دیوانگی