ساحل اميد!

در پیچ و تاب دلهره و طوفان

در قلب موج های وحشی و سرگردان

هرجا دلم به زورقی خوش شد

                             با پیچ و تاب موج

                              در هم شد و شکست

هر جا به هر کناره ای بردم راه

                  تا یک نفس بیاسایم و

                    قلبم  ز تاپ تاپ هراسش بایستد

آن نیز هم گسست

ای ساحل امید!

بس دوری از خیال این خسته ی صبور

زین پس در این کشاکش مرد افکن زمان

دیگر خیال روی ترا هم نمی کنم

دیگر به هر کناره به امید ساحلی

                          در دور دست ها

                                   رو نمی کنم

اینک منم رها

در بین موج ها

عظمتی که من از شعر می شناسم در این است که کلمه ها را سبک می کند، همچنانکه موسیقی زمان را. اما این کافی نیست. من به دنبال چیزی هستم که این زندگی را قدری سبک تر کند و سنگینی ماده را از آن بستاند. «سبکی اندیشمند».

چند بار به این من شاعرم پیشنهاد دادم شعرهایش را جایی بچاپاند ولی هر بار طفره می رود. نمی دانم چرا این قدر از اینکه اسمش را پشت جلد یک کتاب ببیند وحشت دارد. به گمانم مشکل در همان به ثبت رسیدن است! دوست ندارد جایی غیر از اداره ی ثبت احوال به ثبت برسد! شاید هم قدری خجالتیست....به هرحال شما می توانید از این موقعیت سو استفاده کنید و از اینکه جزء اولین خوانندگان شعرم هستید به خودتان ببالید!!!!

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

چه زود منصرف شديد. اين نشان می دهد که موضوع اميدواريتان چندان هم که ادعا می کرديد برايتان اصالت نداشته است.

فاطمه.س

پس تو هم رفتی قاطی از ما بهترون؟ گمونم فقط من تا حالا به عمرم شعر نگفتم!

سایه

شعر خودته؟!! ایول بابا عجیبه!چه نزدیکیه غریبی داره احساس من با تو؟ با این که از من دوری ولی اینک منم رها در بین موجها

يگانه

به ياس: اگر فکر می کنی آدم می تواند دنبال«راه های دررو» نباشد «پاپيون»‌ را يک بار ديگر ببين! من پاپيون را بيشتر درک می کردم تا بقيه ی زندانی ها را. و اگر فکر می کنی گريزی برای بار تحمل ناپذير بودن وجود ندارد بايد بگويم به قول بوبن این دانایی-حتی این دانایی و نه احتمال- دليل نمی شود که دنبالش نگرديم. به خودم اجازه می دهم اين جمله را اين طور بازنويسی کنم: اگر جای خالی چيزی وجود دارد پس هست. (اصلن معنا هم ندارد که آدم عاقلی مثل من -دست کم من شاعرم، به گفته ی خودت- از چيزی حرف بزند که وجود ندارد! ;) ) به بدون نام: کلن منصرف/ نااميد نشدم. از «کرانه» جستن نااميد شده ام. يعنی تصميم گرفتم يک زندگی بی کرانه داشته باشم! می دانم ممکن نيست..دنيا پر از چيزهای ناممکن است..(بحث منطقی درباره ی شعر؟!) و چرا بدون نام؟ اين هم از دردسر های «جایی به ثبت رسیدن»است؟ به فاطمه: در بهتر بودن من از تو که شکی نیست :دی «ولی از ما بهترون» تا ان جایی که من می دانم به آدمیزاد نمی گویند:پی به سایه: برای من عجیب نیست...

جستار

مي‌خواهمت چنان كه شب خسته خواب را مي‌جويمت چنان كه لب تشنه آب را محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را بي‌تابم آنچنان كه درختان براي باد يا كودكان خفته به گهواره تاب را بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را حتا اگر نباشي، مي‌آفرينمت چونانكه التهاب بيابان سراب را اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را قيصر امين پور فروردين 77 وناگهان چقدر زود دير مي شود! قيصر شعر امروز هم رفت!

انسيه

جز اون تاپ تاپش بقيه اش که چنگی به دل نمی زنه!

ستاره

ای ول بابا شاعر بده خودم چاپش کنم. اگه نمیخوای اسم خودت پشت جلد باشه من حاضرم فداکاری کنم و مرام بزارم ها

بچه فنی

سلام! ممنونم که سر زدی رفيق! خوش باشی و سلامت.

پيروز

بنده از دستور به خود باليدن كه شماي خجالتي فرموديد اطاعت كردم زيبا بود دوست من من هم به‌روزم و منتظر....