مردي كه تا پيشاني در اندوه فرورفت!

می خواستم متنی بنویسم که با این جمله شروع می شد: پیچیدگی های ذهنی یک موجود یا آفریده بیشترین چیزیست که مرا شیفته ی خود می کند جوری که به زحمت می توانم بی خیالش شوم! نه در واقع نه! در واقع بین شش هفت تا نوشته سرگردان بودم که یکیش با این جمله شروع می شد. و خوب شانس آوردید. آخرش تصمیم گرفتم هیچ کدام را نگذارم! و در عوض ...

((داشت شروع مي شد كه خفه اش كردم. درست وسط جمله بود كه نقطه گذاشتم. نمي خواستم كلام تمام شود. نميخواستم جمله معنا پيدا كند..... نقطه را گذاشته بودم وسط كلمه. حتي فرصت تمام شدن كلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله. نمي دانم نقطه را كجاي كلمه گذاشته بودم. .... بس كه با شتاب اين كار را كرده بودم. بس كه مي ترسيدم. ........ و اين همه، و شدت اين موج ويرانگر، به خاطر آن بود كه او مي دانست. يعني مي فهميد. و هيچ چيز و هيچ چيز و قسم مي خورم هيچ چيز، نه؛ هيچ چيز مثل فهميدن مرا درهم نمي كوبد. وقتي كسي ادراك نمي كند، يا كم ادراك مي كند من مي توانم دانايي ام را هيولاوار بر او بگسترانم و از حيرت و بهت و شگفتي اش كيف كنم. اما او مي فهميد. او به شدت و با سادگيِ اعجازآوري همه چيز را مي فهميد. آن قدر كه گاهي روح مرا كنار ديوار ميگذاشت و بعد با يك حرف ساده يا يك پرسش، يا يك كلمه ـ كه از آن پيدا بود عمق همه تقلاهاي روح مرا فهميده است ـ به آن شليك ميكرد. چند بار اين كار را كرد و من هر بار مي ديدم كه روحم خم ميشد و درخود مچاله ميشد و ميافتاد آن جا. پاي ديوار. خوب ميدانست جادوي مرا چه طور با يك كلمه باطل كند. من دائم در كوچه هاي تنگ و شيبدارِ معناهايِ سخت ميدويدم و از نَفَس مي افتادم و او اما تنها با گامي به من مي رسيد. گاهي براي گريز از او يا براي اثبات برتري ام با شتاب ميرفتم. آن قدر با شتاب كه همه، بيگمان همه، جا مي ماندند...اما وقتي به عقب نگاه ميكردم، بُهتزده ميشدم: ايستاده بود درست پشت سرم. بي هيچ تقلايي. ... باز فرو رفتم.... از اين كه مبهم ترين و نگفتني ترين و باكره ترين و پنهان ترين و پرمعنا ترين و پاك ترين حرفها را كه با سلوك وحشتناك روحي كشف كرده بودم به سادگي بستن گره ي روسري اش يا جلو كشيدن آن، يا عقب زدن موهاي روي پيشاني اش مي فهميد، دچار چنان هيجان سُكرآوري مي شدم كه مستي هيچ باده اي نمي توانست كسي را اين چنين سرمست كند. انگار آن بالا ايستاده بود و مرا كه لاي مشتي مفهوم گنگ و لغزنده دست و پا مي زدم مي پاييد. من در برابرش، در برابر دانايي اش، در برابر فهميدن هايش، مثل كودكي بودم در برابر دريايي از ماشينها در بزرگراهي بي انتها. وحشتزده و ناتوان و پر از بهت و حيرت و ترس. من هيچ گاه از زيبايي چهره اي يا چشمي يا نگاهي يا لبخندي، اين چنين درمانده نمي شوم كه از زيبايي و شكوه و بزرگي و توانايي دانستن و فهميدن روحي پيچيده و وسيع. انگار در او شنا مي كردم. ... همه ي ترس من از اين حقارت بود. از محاط شدن در كسي كه پاياني نداشت. دست كم براي من نداشت. براي همين بود كه نقطه را گذاشتم. وقتي نقطه را مي گذاشتم، كنارم بود. .. در يكي از پيچ هاي تند كه به سرعت مي دويدم، لحظهاي بي هوا برگشتم تا نگاهش كنم كه ديدم با فهمش چنان مرا در كنج حقارت بارِ دانايي ام درهم كوبيد كه روحم مچاله شد. به زانو درآمد. گريست. نميدانست او. اين را نمي ديد. نميدانست به چه اتهامي بايد چيزي نيامده بازگردد. همان جا بود كه با بي رحمي نقطه را گذاشتم. .. انگار مشقي نيمه تمام. يا سيبي كال. ..

حالا من دور خواهم شد. تا آن جا كه از افق مكالمه ي نيرومند او در كسي يا چيزي پناه بگيرم. من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه ي زيبايي هاي فهميدن هايش را براي كسي رها خواهم كرد كه او را هرگز درنخواهد يافت. نه، هرگز درنخواهد يافت. حتي ذره اي درنخواهد يافت. و خوب ميدانم جز من، اين منِ از نَفَس افتاده، هيچ روحي نميتواند او را آن چنان كه هست، آن چنان كه نيازي به تاكردن و كوچك كردن و مچاله كردنش نباشد، ادراك كند. و اين، اين گذاشتن ناگهاني نقطه در دل كلمه، اين سلاخي و كشتارِ كلمه، پرمعناترين و بزرگ ترين و غمبارترين و غريب ترين و تلخ ترين و عميق ترين تراژدي روح انساني است. اكنون تا چشمها فرورفته ام. نفسم را در سينه حبس كرده ام و منتظرم. ديگر چيزي باقي نمانده است. شايد دقيقه اي. ثانيه اي. لحظه اي. اندكي درنگ. تنها اندكي. تنها اندكي درنگ كافي است تا از پيشاني هم بگذرد. از پيشاني كه گذشت ديگر تمام شده است. آن موج نيرومند. آن حرف نيمه تمام. آن ... آن تقابل نابرابر دو روح. و خيلي چيزهاي ديگر. و همه چيز.))

مصطفی مستور

/ 10 نظر / 5 بازدید
انسيه

خييييييييييييييييييييييييييييييلی آشنا بود. خييييييييييييييييييييييييييييييلی.

انسيه

اين ازون پستاست که دوسل دارم ۱۰۰تا کامنت براش بذارم! الان حسم مثه آخرای پاک مردن مرغست!

yas

موافقم ، ما واقعا شانس آورديم!!

yas

"آن تقابل نابرابر دو روح." را خيلى دوست دارم..

م.ر.ت

خوشحالم از آشنايی با اين فضای جدی و تامل آفرين!

فاطمه.س

ببين! بيا من و تو کورس کتاب کپی کردن بذاريم. موافقی؟ اين کتاب عشق بی قاف و فلان رو من همين چند هفته پيش خوندم. بدک نبود! مگه نه؟

سايه

ندانستن ترسناک است ولی کم دانستن ترسناکتر است نمی دانم تمام دانستن چگونه است؟ حس کسی که ديگری همه اش را دانسته نميدانم

سايه

راستی اپ کردم ا

يگانه

به فاطمه: ((عشقی بی قاف بی شین بی نقطه)) عمرنم فکر نکن که من نشستم از روی کتب اینجا تایپ کردم! متنش رو نت بود:دی موافقم! کتاب بعدی ((سرانجام مردی که بی مهابا عشق ورزيده است)) اثر سعيد سليمانی منم که کارو زندگی ندارم که! ايشاله تا آخر اين ترم اخراج ميشم اونوقت بدون وجدان درد ميشينيم کتاب می خونيم! به سايه: چه عجب!

الفشین

.........