((تنها))يی!

وقتی فکر می کنم که فقط تو هستی و من و من و تو و باقی صورتک هایی بیش نیستند که هر یک را که کنار می زنم تویی و باقی نیستند، وحشت می کنم. وحشت تنها در برابر تو بودن. دوست دارم به جایی پناه ببرم. می پندارم وحشت قبر باید عظیم باشد وحشت تنها بودن، تنهای تنها با هیچ کس نبودن و امکان تنها نبودن را نداشتن.

آنروز غروب وقتی به خانه آمدم و با یک ساختمان خالی مواجه شدم، وقتی نه انتظار آمدن کسی را می کشی و نه امکان تنها نبودن را داری، وحشت تنهایی را حس کردم.مثل اینست که راه گلویت را بگیرد. انگار چیزی عظیم روی قفسه ی سینه ات سنگینی می کند.صدا. این جور وقتها این قاصد قلابی ((بودن)) ها را به کار می گیری.صدا را . رادیو را روشن می کنی و صدایش را روی سرت می گذاری تا همه ی حجم اتاق را پر کند-درست مثل روشن کردن لامپ در تاریکی که می خواهی نور همه ی تاریکی را کنار بزند-صدا را می فرستی تا همه ی سکوت را پر کند، در هم شکند، شکست دهد، و همچنان که به آشپزخانه می روی تا یرای خودت و تنهاییت یک لیوان چای دم کنی، صدا هم پشت سرت می آید و خوشحالی که تنها نیستی!

اما حالا تصور کن که برق برود و صدا و نور هم!

بعدش فقط وحشت است و تنهایی و قبر.( به نظر می رسد برق کله ی من هم رفته باشد! لابد جایی برق از سرم پریده است.)  و حالا خوب که چشمهایم به تاریکی عادت می کند فقط وحشت است.

وحشت یک مدل باینری

فقط من و تو

و باقی؟

صورتک ها

و باقی؟

اشباح

و باقی

بازیچه ها

و با تو روبرو شدن،تنها در برابرت ایستادن، تنها بتو نگریستن،

تنها با تو سخن گفتن، تنها از تو شنیدن

چاره ای ندارد جز

تنها به تو پناه بردن

            ((و قد لُذتُ بک یا الهی!))

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سکوت بود و گلویی که شوق آوا داشت تکیده بود ولی انتظار فردا داشت

مرتضی کریمی

به توصيفی که از واقعيت کرده ام اعتقاد دارم. واقعيت جامعه امروز ما خيلی مرده است. و خدا هم در واقعيت مرده مرده است. اما معتقدم می توان پرتو باريکی را در درون زنده نگه داشت...... و اميد و خاک....

فاطمه.س

ممممم... قبر؟ مممممممم... ت ن ه ا ی ی!‌ ممممم... م ن م ی ت ر س م! خيلی زياد.

ياس

نمی دونستم من که نيستم ايتقدر دچار ترس و توهمات ميشی...

ش.پگاه

سلام بد جوری تو هول ولا ميندازی آدمو ... قربانت شين .

ليلا

الهی! هب لی کمال الانقطاع اليک ...

ليلا

می گم که مممممممممم ... من بچه ی بدی شدم کم پيدا شدم شما چرا :دی

پیچک سر به هوا

سلام مدتی بود نيامده بودم اين طرفا... . . . نمی دونم دربارۀ این پست چی بگم،از بس یه جوری بود بعد از خوندن ش،دیدم به تره یه سری به پستای قبلی تون بزنمو... . . . و زدم . . . این جا آدم را یاد الکترون های بیتاب در لایه های آخر ناپایدار می اندازد فجیییییییییییییییییییع!

yas

دقيقا : الکترون هایی که گاهی ميرن يه لایه بالاتر و از خودشون فوتون ساتع ميکنند!!

سلامتی

یک آن شد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود وقتی که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود چشم در چشمت!