زیارت یک قدیس

 

همان شبِ آخر توی شهر بازی تیلووِی بودیم که...میان برف های همه جایی و صدای چرخیدن اسباب بازی ها و صدای جیغ بازیگران سقوط آزاد و فریاد شوق بچه ها در سقوط ترن به اعماق و نورها و چراغ ها و خانه های به سبک چینی و مجسمه های یخی خوش تراش و قلب های سیمی با نورهای متغیر و آدمک های رقصان و کشتی نمادین دزدان دریایی با هشت پای چند متری و درخت های کریسمس و قهوه های خوش بو که توی آن سرما حتی بویش آدم را مست می کرد و جایگاه های زغال هایی که معنای راستین گرما را وقتی می فهمیدی که کنارشان می ایستادی تا خودت را گرم کنی و آتش بازی های رنگ به رنگِ کریسمس که هیچ کاری نمی توانستی در مقابل اش بکنی جز اینکه از شوق فریاد بکشی و خیره شوی و بگذاری نورهای رنگارنگ اش تمام خانه ی چشم ات را پر کند. همان جا بود که...دیدم دیگر نمی توانم قرار بگیرم. به همراهانم گفتم باید بروم. گفتم می خواهم بروم. پرسیدند کجا؟ گفتم می خواهم ... را ببینم. دقیقن همین شکلی که شما به این جمله نگاه کردید به من نگاه کردند. توضیح اش مشکل بود. نمی خواستم میزبانم را اذیت کنم. گفتم خودم می روم و با آخرین مترو بر می گردم. خانم مسنی که کنار جایگاه زغال ها پیدایش کردم و نقشه را جلوی رویش گرفتم و گفتم "این قبرستان" جواب داد «Firstly you are very well come to Denmark»  و سپس جوری که انگار دارد با خودش گلایه می کند گفت متاسفانه با اینکه ساکن اینجاست تا به حال نرفته. بعدش گفت چون اشخاص Crazy mind ممکن است قبرها را خراب کنند احتمالن شب ها درش را می بندند. اما نه نگاه های همراهان ام و دلایل شان و نه احتمالات آن خانم بود که آن شب منصرفم کرد. فقط وقتی دربان تیلووی با مسئول قبرستان تماس گرفت و مطمئن شد که شب ها بسته است بود که مجبور شدم قبول کنم امشب نمی شود.

صبح فردا قبل طلوع آفتاب از خانه زدم بیرون. دوستانم را بیدار نکردم. برایشان یک یادداشت گذاشتم که باید بروم. گرچه نمی دانم وقتی بیدار شدند چه شکلی شدند از دیدن اش. اما باید می رفتم. پیدا کردن مسیرها توی آن صبح خلوتِ عید قدری مشکل بود اما پرسان پرسان رفتم. با قطار تا یک ایستگاهی و بعدش بیست دقیقه پیاده توی چهل سانت برف و زیر بارش برف. اما سردم نبود. گرم بودم. گویی به زیارت می رفتم. به زیارت یک قدیس. از کنار دریاچه ی یخ زده گذشتم و رسیدم به قبرستان. صبح روز کریسمس. هیچ کس نبود. به دنبال قبر گشتم در حالی که قلبم از شوق می تپید. انگار دوستی قدیمی و پر هیبت را به دیدار می روم. نشانه ها تا یک جایی رساندندم. از مسئول قبرستان کمک خواستم. پیش از شروع پاسخم با چهره ای بشاش شروع کرد به گپ زدن که اهل کجایی و خوش آمدگویی و بعدش شروع به نصیحت کرد که مثل توریست های آمریکایی نباش و قرار بگیر و همه جا را ببین ...دل توی دلم نبود. به حرف هایش نمی توانستم گوش بدهم می خواستم زودتر بروم. بلاخره راهنمایی کرد. قبر را پیدا کردم اما مطمئن نبودم. اسم فامیل فقط بود چون مقبره ی خانوادگی محسوب می شود و این اسم فامیل در کوپنهاگ زیاد است. روی خود قبر را هم برف پوشانده بود. آخرش پرسیدم. مطمئن شدم. از نرده ها رد شدم. وارد شدم. برف ها را کنار زدم. گل سرخ بی رمقی از زیر برف ها پیدا شد. یخ زده اما ریشه دار. خواهرش آن هم کنارش خفته بود. دو تا درخت بید مجنون روبروی قبر بودند. یک درخت بزرگ هم بالای قبر. با شاخه هایی پر برف و صدای کلاغ ها. اشکم بغضم را روان کرد. {...} . شعله ای از آتش مقدسی که در دل او گرفته بود و زندگی اش را خاکستر کرده بود در قلبم حس می کردم. آرامشی در دلم بود. جمله هایی ازش که در ذهنم حک شده بود توی سرم می چرخید

«در جهان روح چنین نیست...»

«زمان می گذشت امکان باقی بود و ابراهیم ایمان داشت

زمان می گذشت امکان نامحتمل می شد و ابراهیم ایمان داشت»

«... و چه کسی بدین خاطر او را دیگر دوست نخواهد داشت»

 «مردم معمولن به اکناف عالم سفر می کنند تا رودها و کوه ها، ستارگان تازه، پرندگانی با پر و بال کمیاب، ماهیان عجیب الخلقه و نسل های عجیبی از انسان ها را سیاحت کنند. آنان خود را به بهتی حیوانی تسلیم می کنند که به وجود خیره می شود و گمان می کنند چیزی دیده اند. من به این چیزها علاقه ای ندارم. اما اگر می دانستم شهسوار ایمان کجا زندگی می کند پای پیاده به زیارت اش می شتافتم»

/ 7 نظر / 4 بازدید
آشنا

جالب بود

محمد

خدا کیر کگور رو به خاطر ترس و لرزش رحمت کنه!

یاس

این چه وضعیه من اعتراض دارم وقتی حس کامنت داشتم اینجابسته بود حالا که حسه رفت و یادم رفت چی میخاستم بگم باز شده؟؟؟ (هوای آلزایمر مارو هم داشته باشید دیگه)

یاس

هر بار که بچه ها اینجا پیشنهاد میدادن آخر هفته کجا بریم من میگفتم قبرستان بهم میخندیدن تا یه مدت هم برام جک درست کرده بودن که حالا کدوم قبرستونی میخای بری؟ چند باری هم خواستم نظرشون رو به باغ گل و پارک نزدیک اونجا جلب کنم و راضیشون کنم...اما گول نخوردن راستی چرا مردم اینقدر از قبرستون ها فرارین؟ ای کاش اینجا بودی...

م.ح.ي

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو مرسي خانم دكتر

یاس

این نفر قبلی دانشجوته نه؟ ازت نمره خواسته توی کامنت خصوصی توهم اومدی گفتی چشم!!! بعد بهش گفتی که اسمتو کامل بنویس که بتونم راحت توی لیست پیدا کنم. ها؟ استاد هم استاد های قدیم....

amirhosein

salam, khob pas shoma ye khanum doctorid....kheilyham khub... khastam tashakor konam azinke mano ba shakhsiate dg k in aqa bashe ashna kardid,koli azash raftamo khundam,joze ashkhasie k khob dusesh daram, yeki dgeham k ba webloge shoma azash bshtar shenakhtam foko bud, rasti ketabe tarikhe jonunesh chera hichja nist....?