ملاقات با خاطره ی اگرتَهَ

 

یکی ازهم کلاسی ها نامم را برده است. میانه ی این ترم به کلاسش رسیدم. ذوق داشتم از بودن روبرویش اما. ساکت و آرام کلاس را می رفتم و می آمدم. به کسی هم آشنایی نمی­دادم. سرم حسابی توی لاک خودم بود و غرق سوال­های خودم. رفتن من به کلاس، لزومن بسان یک شاگرد نیست. اغلب می نشینم روبروی استادی و به صداهای درون خودم گوش می دهم. فکرهایی که در من رشد می­­کنند در مواجهه با کسی. اگر «من»­ام در مجاورت استادی یا دوستی «منِ دل­پذیری» باشد می­نشینم. وگرنه خیلی زود زحمت را کم می­کنم. بهترین راه مواجهه با یک فکر، بحث و دیالوگ نیست. چون موقع بحث کردن مجبوری حرف بزنی و موقع حرف زدن کمتر می توانی فکر کنی. بهترین راه وقتی است که او افکارش را با دیگری بیان می کند و تو می شنوی. اما مخاطب مستقیم هم نیستی که مجبور باشی همه ی انرژی ات را صرف شنیدن کنی. بلکه مخاطب غائبی! و من می رفتم سر کلاس هایش. مثل یک مخاطب غائب. بی صدا و آرام. با کمترین اندرکنشی با دیگری. بی اینکه مجبور باشم حضورم را در نظر بگیرم. مثل یک روح. سبک می رفتم. بی بحث حتی. فقط خودم را در آن فضا می گذاشتم. و بعد می رفتم می آوردم اش! کلاسش برایم مثل آهنگ جدیدی بود که فضا و مکان را رنگی دیگر می داد. اما همین که خودم را می آوردم آن موسیقی رنگ می باخت. من هنوز قادر نبودم آن موسیقی را باور کنم تا جهان را با آن بنگرم. هنوز نمی توانستم به آن واقعیت ببخشم. مرا نمی شناخت. یعنی انتظار نداشتم بشناسد. اما آن هم کلاسی گفت تا اسمت را گفتم شناخت. گفت منتظرت است. پس رفتم که ببینم اش.

از دور کفش هایش را دم در می بینم. بی درنگ کفش هایم را در می آورم. انگار مواجهه با امر غیر عادی برایم عادی­تر شده باشد از امر عادی! شاید همین غیرعادی بودن را با این جمله بیان می­کنم: چه اتاق قشنگی دارید! و شاید این کلمه­ی قشنگ را ناخودآگاه به این خاطر می­گویم تا از نفوذ غرابت اتاق در خودم بکاهم. اتاق ساده­ای ست. کف اتاق کف پوش نقش­داری پهن است روی میز و  صندلی­ها را ترمه­های ساده­ای پوشانده. شباهتی به یک اتاق کار ندارد. در عوض جای دنج و آرامی ست. حالا استاد با وجود سن و سال اش بلند شده است به خوشامدگویی... کتابی روی میز نیمه باز است که مشغول خواندن­اش بوده. صفحه ای که باز است مطلبی مربوط به نقوش معماری قزوین است.

«دکتر {} هم حمایت می کند از ترجمه­ی این کتاب». کتاب هایی را که می خواسته به من معرفی کند پیش می آورد. اما قبل آن کتابی مربوط به رمز شناسیِ هندسی. کتاب را ورق می زنم اما چیزی نمی­بینم. حواسم پرت است. دارم توی خودم دنبال چیزی می­گردم. کلمه­هایی از ذهنم بیرون می­کشم که انگار از جهان او دوراند و هر بار خودم را سرزنش می­کنم که نه، این نه، منظورت را نمی فهمد، این طوری نه... صدایم قدری گرفته است. خودم را می یابم (همان من مغروری را که همیشه مشغول اندازه­گیری دیگر هستی­ها و وجود­هاست که حالا بلافاصله دارد) خودش را اندازه می­گیرد. از این رام و آرام شدنِ این منِ سرکش و ناآرام، دلم خنک می­شود. چقدر دلم تنگ شده بود برای تحت تاثیر قرار گرفتن.

در سخن گفتن اش"«تحکم عقلا" نیست بلکه ملایمت دلنشینی ست حتی وقتی می­گوید باور کنید «باور کنید...باید این گنج­ها شناسانده شوند». آرامش خاصی در دلم احساس می­کنم. خاص و عجیب. تصویر ذهنی من از آهنگ سخن گفتن­اش، گویی صورت ذهنی آن «خدای مهربون خودم» را دوباره متصور می سازد. تصویری که هر آدمی پس از بلوغ عقل و به خصوص در این جهان معنازدایی شده برای تداعی­اش به تنهایی باید از هفت کوه سترگ فلسفه و هفت دریای عظیم عرفان و هفت هزار سال تاریخ بشری و اسطوره و عقل و هفت هزار کلمه­ی گم کننده­ی دیگر بگذرد ... آرامش عجیبی احساس می­کنم. آرامشی که اندکی بعد به آن قدری ترس اضافه می­شود. ترس از چیزی ناشناخته. از مواجهه با کلماتی که نمی­توانم دنباله­شان را حدس بزنم. کلماتی از زیست-جهانی دیگر که از منِ کنونی دور می­نماید. می­کوشم «من»ی از خودم را احضار کنم که مناسب باشد اما «من» مناسبی در خودم نمی­یابم. از خودم می پرسم این فیزیک دانِ سرگردان چگونه از اینجا سر در آورده است.

-خوب من قبلن مقدمه­ی شما رو بر کتاب {} دیده بودم و خیلی برام جالب بود. اما نمی دونستم شما...

چشم هایش پایین است و توی چشم هایم نگاه نمی­کند. اما برعکس از این کارش احساس بدی ندارم. حتی وقتی نگاهش پایین است تا من حرف بزنم قدری نفس راحتی می­کشم و فکر می­کنم.

توی اتاق اثری از کامپیوتر نیست. کارش تحقیق و مطالعه است در بین کتاب­هایی که پی­دی­اف اش پیدا نمی­شود. و بین صفحات نت هم هیچ وقت مطلب دست اولی نمی­شود درباره­شان یافت. ادا هم در نمی­آورد مثل خیلی­هایِ امروز که یک کامپیوتر ولو بی­استفاده باید توی اتاق­شان داشته باشند. و در جایی که دربان دمِ درش هم یک تلویزیون مدار بسته زیر دستش هست، اتاق­اش خالی است از این ضرورتِ قرن. و شاید این بی­تفاوتی­اش به ضرورت­های قرن است که به او ابهتی عجیب بخشیده است. اتاق او به نمازخانه­ای ساده می­ماند. لابلای حرف­هایش که گیرایی­شان راه اندکی برای سربه هواییِ همیشگی من باقی می­گذارد، چشم می­گردانم توی کتاب­های کتاب­خانه­اش. کتابی با نام «کنگ» روبه بیننده چیده شده و لابلایش کتاب فلسفه­ی سهروردی و عین القضات و شاهنامه و حافظ را می­بینم. باقی را با یک نگاه نمی­توانم بخوانم. روی نام «کنگ» بر می­گردم.

«کاش می­شد! کاش می­شد گفت این زندگی­ها ..این آدم­های ساده...آن روستایی یا مزرعه دار نجات پیدا می­کنند اما متاسفانه چنین نیست» می گوید «معرفت. این تنها نجات دهنده ازاین ویرانه­ی بی­فرهنگی ست که همه را می بلعد "معرفت" و هیچ جایگزینی هم ندارد ایران شناسی اسلام شناسی و غرب شناسی. بی این سه، راهی به گریزگاه آرامش و تعادلی نخواهد بود. نگاه کنید این نقشه­ی گلیم قشقایی ست. این موضوع کار جدید من است» قاب روی میز، تصویری از طرح یک گلیم است با زیرنویسی لاتین در کنار عکس. استاد درباره­ی کار گلیم می­گوید «گویی هر چه بی­ادعاتر و دورتر از دغدغه های روز، نزدیک­تر به حقیقت. این ستاره های هشت پر را می بینید. این رنگ ها را ببینید و این سه مقام را در طرح. رنگ شادِ زمینه را. و طرح کناره ها، دیالکتیک نور و ظلمت را می بینید؟ » می گویم انگار آن شخص در دل این نقش شهودش را نسبت به جهان به سال ها بعد منتقل کرده است.

لابلای حرف هایش بحث را می کشاند به تعادل « این ستاره های هشت پر نماد تعادل در ایران باستان است. این نقش گلیم را ببینید. مال 2500 سال پیش است. ستاره های هشت پر در مرکز قرار گرفته اند و 24 سوار از آن ها مراقبت می کنند. رمز عدالت و تعادل و اعتدال. این کلمات همیشه با هم می آیند. این طرحی که روی زمین پهن است را نگاه کنید. گرچه "نولید انبوه" است اما باز ستاره های هشت پر را می بینید. این ساختمان که  درش هستیم خیلی قدیمی ست. طرح سقف را ببنید. ستاره ی هشت پر» نگاهش به قاب روی میز برمی­گردد « نگاه کنید. ستاره های هشت پر در نقش این گلیم. این نماد تعادل است. این خود، ذکر است. نگاه کردن به این ستاره مثل گفتن ذکر آرامش بخش است. اگر ناراحتی ای داشته باشید آدم را آرام می کند.» یک آن در می یابم که شش جهت ام را این ستاره های هشت پر احاطه کرده اند. و من احساس نامانوسی دارم از این عبادتِ ناخواسته.

از انتظار می­گوید. «انتظار. این کلمه ای است به وسعت تاریخ» و خاطره ای از کُربن می گوید «نوشته شب­های نیمه­شعبان را می­آمده تهران و این شب را توی کوچه ها می­گشته». کار دوست داشتنیِ من! «حالا اما دیگر آدم ها با این واژه­ی انتظار نمی­توانند رابطه برقرار کنند». از عرفان های کاذبی که باب شده می­گوید. از تقلیدهای ناشیانه از غرب. و از خلاءهای وجودی انسان. گله­گی می­کند از دنیا. «مثل بدنی شده است بی سر». خدای من! چقدر این تعبیر را در ذهنم به کار برده ام! چقدر این تمثیل برایم گویاست! «روزنامه، مجله می­خونید؟» سوالش را از منِ درونم می پرسم، می گوید نه  به هیچ وجه. جواب درونم را قدری ملایم تر می کنم: «خوب خیلی به ندرت. وقت نمی­کنم» به سمت کیف اش می رود و ماهنامه­ی {} را می­گذارد جلویم. «نگاه کنید. اینجا» تمام صفحه به طور کامل عکس یک نظامی است. با داغی روی پیشانی­اش. نمی­توانم حدس بزنم موضوع چیست و چه می خواهد بگوید. قدری گیج می شوم. «این صفحه...» عنوان مقاله­ی صفحه­ی مقابل را می­خوانم. "...". مصاحبه به نظر می­رسد. مجله را می­بندم و از خودم دور می­کنم. مثل کسی که آن­قدر درد نوشیده باشد که یک جرعه­ی دیگر هم جا نداشته باشد. «ما را تکفیر کرده اند...ایشان گفته الکفر کلهم امه الواحده...این ها هم یک شعبه اش هستند. همین روزهاست که ما را دستگیر کنند! (لبخند) قبلن فقها تکفیر می­کردند. حالا گویا نظامی­ها! از چیزی که خلاف روال معمول باشد می­ترسند» این جملات را با نهایت ملایمت همیشگی اش می­گوید. و با خنده. موقع گفتن شان لحن اش هیچ تغییری نمی­کند. می ترسم برایش. می فهمم که نمی فهمندش. مردم چیزی را که نمی­فهمند به نزدیک­ترین چیزی که می­فهمند تقلیل می­دهند. و نزدیک­ترین چیز غیر عادی در فرهنگ عامه "کفر" است. شاید به همین خاطر است که تکفیر فقط توسط فقها انجام می­شده. -هرچند فقها هم اشتباهات تاریخی معروفی دارند- و اما حالا گویا دیگر نیازی به تخصص ندارد! "تکفیر". تعجبی ندارد. او متعلق به جهانی بیگانه است. جهانی که نمی­دانم چه بنامم­اش. (جهان ایجابی. جهان هنر.) جهانی که برای باورمندان دو چشم، واقعی نمی­نماید. عالم ناپیدا یا به قول خودش "جهان مینوی". با شوخی­ای که یعنی جدی بگیرید می­گویم ولی مواظب خودتون باشید دکتر. انگار جمله ام را نشنیده باشد. «اینها مرا نه تنها ناامید نمی­کند بلکه امیدوارتر می­کند. من اصلن "یاس" را نمی­شناسم این کلمه در واژه های من نیست. می­دانید که یاس جزء لشکر شیطان است»... «مجوز نشرمان را هم احتمالن به زودی باطل می­کنند» به! پس دارم ترجمه کتابی را قبول می کنم که احتمالن هرگز چاپ نخواهد شد. نمی دانم چرا من به هر جایی دل می بندم ویران می شود! من هم سفره­ی دلم را باز می­کنم و چند لقمه­ای می گیرم برایش از دردهایی همانند.

-می دونید هر روز باید به خودم و دیگران جواب بدم که چرا ... به نظر خیلی ها روش­ام یه جور کار جنون آمیزه... امید من به چند تا چراغیه که هنوز اینجا روشنه. چند نفری که مثل شما هنوز کار ارزشمند می­کنن

بحث را می کشاند به خاطرات دوستان و شاگردانش و بعد: «ببینید یک حکیم اثر گذاره نه اثرپذیر. مثلن امام خمینی توی نوفل لوشاتو غرب­زده نشد! زندگی شو بخونید ... یه وقت فکر نکنید این ها که برای شما اتفاق افتاده تقصیر امام خمینی­ست ها! نه. ایشان...» گویی زیاده­روی کرده باشم در درد دل! اما جمله­اش را قطع نمی­کنم. آن­قدر این ارادت بی­پیرایه و نازک او در این جهان بی­ارادتی­ها برایم جذاب است که می­گذارم جمله­اش را تمام کند. برایم جالب است این ارادت خالصانه­ی کسی که خودش هم زخم­خورده­ی شورهای بی­شعور است.  لبخند می­زنم و می گویم «البته که نه! من معتقدم دشمنِ اصلی ما جهل است در صورت های مختلف ....» تلفن دفترش زنگ می خورد. با خنده می­گوید «از نگهبانی است. به ام میگن می تونید تشریف ببرید!» دلم نمی خواهد اما خداحافظی می کنم. بیرون که می آیم سبکم. انگار کار سنگینی را انجام داده باشم.

 

برای اولین بار زود رسیده­ام! قبل از استاد! شاگردانش اطراف کلاس می­پلکند. کلاس چند دقیقه­ی دیگر شروع می­شود. می­بینم­اش که از سمتی از سالن می­رود به سمت پله­ها. با هیبت «وضو». آستین­های بالا زده و آب روی صورتش. یک دلِ سیر سِیرش می­کنم. بس که ندید پدیدام! ندیده­ام استادی را که نماز بخواند! توی آکادمیا ممنوع است! طبق قانونی نانوشته. مایه­ی تمسخر و استهزاست. اما او جرات اش را دارد. جرات انجام کاری را که با «reason» قابل توصیف نیست. «reasonable» نیست! عقل زمانه را اقناع نمی­کند. آدم­هایی که انجام­اش می­دهند روز به روز بیشتر به دیوانگان می­مانند. و من یک دل سیر این دیوانه را، این آخرین دیوانه را، سِیر می­کنم ...

 

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
الفشین

آستین بالا زده برای من معنی ها و طعمهای گوناگونی دارد اما: شیرین، تلخ و بی مزه. و همه این طعمها به آدمی بستگی دارد که این کار را کرده و این که چقدر در این کار خلوص و معرفت دیده باشم

الفشین

با این حرف استاد موافق نیستم. در واقع هنوز پرسشمندم در قبال ان که گفته: «کاش می­شد! کاش می­شد گفت این زندگی­ها ..این آدم­های ساده...آن روستایی یا مزرعه دار نجات پیدا می­کنند اما متاسفانه چنین نیست" چون اولامعرفت ابعاد مختلفی دارد که فقط در کتابها نیست و ثانیا چه بسیار کتابخوانان که به حقیقت دست نیافته اند. چند تا کتاب با هم خوندیم که در عین برداشتهایی مشترکی که داشتیم، در جهاتی با هم به بحث پرداختیم؟ و چه بسیار تعابیری متناقضی که در برداشت دیگران یافته ایم

مصطفی

روزها و بلکه ماه‌‌هاست که منتظرم باز از این جنس دیدارها، روزی‌ام شود؛ یادم می‌آید آن روزهایی که مکَه بودم و روبه‌روی کعبه می‌نشستم، فقط تأمل می‌کردم در آن مصطفایی که الان نشسته روبه‌روی کعبه و دارد در این فضا نفس می‌کشد؛ و همیشه، دل‌ام برای آن مصطفایی که آن‌جا، ساعت‌ها روبه‌ىروی کعبه نشسته بود، تنگ می‌شود، خیلی تنگ...

سایه

به هر دو جهان اگر یک نفس زنم با دوست ...

اتی

این پست رو که خوندم حس کردم انگار سالها قبل توی یکی از دهها سررسیدم خاطره ی ملاقاتی شیرین را نوشته ام و بعد آن را فراموش کرده ام و حالا در تمیزکاری ها و ورق زدنهایم پیدایش کرده ام! زبان و دیدش خیلی نزدیک بود به من! دوسش داشتم و با تمام گرفتاریها دیشب 3 بامداد همشو خوندم! ممنون از سرزدنتون و کاربرد کلمه ی جادویی " عالی" !