تفریحات ناسالم!

 

«به شب­هایی می­اندیشم که قادر به دیدن­شان نخواهم بود» دختر پرتقال- یاستین گوردر

یکی از تفریحات ناسالم من این است که می­روم یا در واقع می­پرم توی جهانِ یک شخص یا شخصیتی که جهان­اش چه بسا counterexample جهان من است. جدای از این که این تفریح دست کم همان قدر که سقوط آزاد برای جسم مضر است باید (این تعلیق ذهن) برای آگاهی ضرر داشته باشد، چندان هم مختارانه نیست. یعنی این سرعتِ من در بازسازیِ جهان دیگری و نگاه و احساس او و پریدن تویش دست خودم نیست. به خصوص هر چقدر جهان شخص مقابل از جهان ملموس من متفاوت­تر باشد هیجان­اش بیشتر است! فکر می­کنم برای تعمیم افکار از این خطرکردن­ها گریزی نباشد.

مثلن الان با شنیدن یک جمله ناگهان و بی­گاه پریدم توی جهان کسی که قرار است فردا صبح اعدام­اش کنند. اول بگم که اگر من جزو فعالان حقوق بشر بودم حتمن ترتیبی می­دادم اعدامی­ها را به جای "فردا صبح" همین "آخر شب" اعدام کنند!

به نظرم اعدام در صبح علی­الطلوع یک جرمی است که خودش شاید با کمترین رنجی قابل قیاس باشد. فکر کنید فقط که برای چنین کسی چه زجری است درست از نیمه­ی شب تا صبح...

بعد الان دارم فکر می­کنم که من آن کس هستم. دارم طعم جهان­اش را برای خودم تصویر می­کنم. مشکل اصلی از نظر من اعدام در صبح نیست. بلکه مشکل عمیق­تر از این حرف­هاست. یعنی فکر کنید صبح برای چنین کسی یک نقطه­ی انقطاع است در فضا-زمان اش. یک پایان. یا شاید :«پایان». یک دیواری که محکم و برای آخرین بار و همیشه به­اش می­خورد و هیچ. هیچ­چیز نمی­ماند. هیچ­چیزی نیست که بشود به­اش امید داشت. یک جورایی طعم گند ژله­ی توت فرنگی­ای که من الان می­خورم به اینکه فردا صبح زندگی ادامه دارد بستگی دارد. به یک شکل عجیبی نفس بخشی ذرات اکسیژنی که الان در ریه­هایم در رفت و آمد است، رنگی که از دیوارهای زندان می­بینم، صدای گوش­خراش آواز هم سلولی­ام و حداقل آرامشی که در این لحظه برای بودن به­اش نیاز دارم، اینکه بذاق دهان­ام را قورت می­دهم و قلبم که هنوز پمپاژ می­کند (طبق برخی نظریات همه­ی اعمال انسان، حتا آن­ها که به ظاهر اختیاری نیست، با اختیار او انجام می­شود) و امتداد نگاه­ام روی اشیا و اعتمادم به اینکه پاهایم را روی زمین می­گذارم و همه و همه به اعتمادِ بی­دلیلِ من به صدقِ این گزاره وابسته است که « زندگی فردا صبح ادامه دارد»

حالا با تردید جدی درباره­ی این گزاره، همه­ی آن جملات بی­معنی می­شوند. قوامِ جهان من از بین رفته. چسب­هایی که قطعات جهان­ام را به هم وصل می­کردند و آن­را یکپارچه می­ساختند خاصیت چسبندگی­شان را از دست داده اند و وا رفته­اند. انگار که چهار نیروی اصلی ناگهان از بین رفته باشند و همه­ی ذراتِ پیرامون­ام –در جهانِ معنایم – از هم گسسته باشند و روی هوا معلق مانده باشند. «زندگی فردا صبح ادامه دارد» مورد تردید جدی است و کسی در ذهن­ام مدام می­گوید «زندگی فردا صبح تمام می­شود». این آگاهی­ای در آینده است که به اکنون راه می­یابد و آرام آرام، رنگ و بو و طعم همه چیز را در اکنون، در خود می­بلعد. جهان پیرامون­ام به آرامی کم رنگ می­شود. صداها آن مفهوم همیشگی­شان را از دست می­دهند. مثل اینکه اسید سولفوریک زیادی از سقف جهان معنایم نشت کرده باشد، همه چیز آرام آرام در این مایعِ غلیظ و سیاهِ عدم و نیستی حل می­شود و چکه می­کند. تمامیِ معانیِ جهان­ام را که در طی سال­ها ساخته بودم و چیده بودم اضمحلال می­یابد. همه چیز به جز ... (فکر می کنم در این لحظات در جهانِ فرد تنها معانی­ و رنگ­ها و بوها و طعم­هایی باقی می­مانند که قوام­شان را فقط از جهانِ فرد نگرفته باشند و تنها متصل به خودش نباشند.)

توی چاردیواریِ سلول­ام راه می­روم و به نور ماه که برای آخرین بار روی دیوار، کورسوی نقشی از میله­ها کشیده نگاه می­کنم. لابد ابیاتی درباره­ی ماه یادم می­آید که دیگر هیچ طعمی ندارند. سرو صداهای مبهمی می­شنوم که دیگر برایم مفهوم نیست. فکر می­کنم «آوا» به هرشکل بیانگر نوعی امید است. هر آوایی شنیده نمی­شود بلکه آن آوای مفهوم شده توسط واسطه­ی انسانی به فهم در می­آید که برای این­کار دلیل یا در واقع امید داشته باشد. و حالا برای من دیگر باید «امید» به هر شکلی مبهم باشد. (چیزهایی هست که در این لحظه می­تواند به من آرامش بدهد. مثل دانش­ام درباره­ی ماده. ولی من به عمد درباره­ی آن­ها فکر نمی­کنم. چون من به جهانِ زندانی رفته­ام. زندانی که به جهانِ من نیامده است.)

بعد توی نقش­ام خوب می­مانم و ذهن­ام را خوب در آن می­چرخانم تا جهان­ام در جهان اعدامی خیس بخورد و سعی و صبر می­کنم تا تمام معانی و رنگ و بوها آرام آرام در اسید مرگ حل شود تا ببینم چه معانی­ای باقی می­ماند ...

البته این بازیِ خوبی نیست و قابل توصیه نیست. ممکن است نتوانید از نقش­تان خارج شوید. چون در واقع همه خوب می­دانیم گزاره­ی «زندگی فردا صبح ادامه دارد» همواره و هرشب در معرض تردید جدی­ست ...

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلامتی

مرگ-آگاهی اندیشه برانگیزترین اندیشه در عصر اندیشه برانگیز ما این است که ما نمی اندیشیم(هایدگر). منم این کار رو زیاد می کنم این تجربه کردن جهان دیگری.

از دوستان منفوط

سلام به نظر من اعدامی به چیرهای دیگری فکر میکند اول به احتمالاتی که می توانند اور از این تقدیر برهاند البته انهایی که مجرم ترند غالبا در زندگیشان اینده را نمی دیدند و محتمل الان هم کمترمی بینند اما چیزی که مشخص است این است که با نزدیک شدن صبح سخت ترین چیز مواجه با عمل خویشتن است. یعنی خود قاضی محکمه خویشتن بودن البته ممکن است کسانی هم باشند که ارزوی مرگ میکنند(البته تا قبل از اویزان شدن)

از دوستان منفوط

سلام خب اگر به خواست شما خودم را توی موقعیت بپرانم... راستش بر حسب اتفاق چند روزیست که موقعیتی شبیه به این اعدامی دارم از این نظر که درگیر پایان شده ام و از قضا لذتی بی انتها نصیبم شده است. شاید این لذت ناشی از به هیچ انگاشتن همه چیز است. به هیچ انگاشتن همه چیزهایی که گمان میکنم دارم و منی که گمان میکنم هستم. وقتی همه اش را به هیچ انگاشتی به فراغت خاطر می رسی. و وقت میکنی به طعم گند ژله توت فرنگی دوباره فکر کنی و از قضا اینبار خوشمزه تر از همیشه به نظرت می رسد. ممکن است معانی زندگی کوچک ما در تقابل با این پایان رنگ نبازند که پررنگتر شوند شاید این انقطاع و تعلیق حس ازاد بودن را بدهد . شاید این پایان مسکنی باشد بر دردهای بی انتها و انجا چه شیرین میشود این پایان ... فارغ از ان که بعد از ان چه خواهد شد

اومدم دیدم دو تا پست از نویسنده بر جای مانده!!!! بعد از مقادیر متنابهی تعجب، لازمه خرسندی خودمو به اطلاعتون برسونم اینم بگم پست قبلیه بیشتر چسبید خوب بود تا یه جاهایی اما خرابش کردید، بخصوص تو این جمله "تمامیِ معانیِ جهان­ام را که در طی سال­ها ساخته بودم و چیده بودم اضمحلال می­یابد" و کل پاراگرافی که با "توی چاردیواریِ سلول­ام .." شروع میشه. اینجا بیشتر بنظر میاد شما خودتونو (یعنی با سابقه ای که دارید و کارایی که کردید) در موقعیت اعدام فرض کردید نه این که بپرید تو ذهن یه اعدامی. اینجاها من اعدامیه نه اعدامی من یه بار دم دادگستری اتفاقی یه اعدامیو دیدم؛ شنیدین این ضرب المثله رو: آنکه دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید. چشمتون روز بد نبینه نمی دونید تو دلش چیا بود!!! هر حرف رکیکی که امکان داشت تو اون مدت کم بگه دریغ نکرد میون زن و بچه مردم

زنده رود ویران شده

این چه وضعیه؟ لطفا به این وبلاگتون بگید اگر بار امانت نمیتواند بکشد بیخودی مسئولیت قبول نکند! برای چی نصف کامنت منو خورده؟؟؟

جواب سوالتون: شاید، البته وقتی خودم فهمیدم کی ام چرا شاید! شما یه متن تو فضای مجازی نشر دادید و من هم تو همون فضا نظرمو ابراز کردم. حالا این که من کی ام چه تاثیری تو کجا داره؟ برای خالی نبودن عریضه: یه وبلاگ خون؛ همین!! وقتی همه اینجا اسم دارن؛ به طور ضمنی اسم نداشتن خودش هویته(اسمه)، نیس!!؟

مشتری

چی شد که اومدم اینجا... آها! یه وبلاگ دیگه می خوندم که اسمش هم یادم نیس... یه کامنت گذاشته بودید و یحتمل چیز جالبی توش گفته بودید که من پی گیر شدم و اومدم تو وبلاگتون و نوشته هاتونو خوندم و همونطور که گفتید از ""اخلاص" اش لذت بردم و مشتری شدم! برای رعایت قواعد بازی انگار بد نیس:مشتری ضمنا اینطور که گفتید"همه اونایی که اینجان منو میشناسن" من شما رو نمیشناسم فکر هم نمیکنم شما منو بشناسین

moshtari

moshtari setare nis sayarast

آشنا

به نظرم فکر کردن به مرگ زندگی رو قشنگ تر می کنه به شرطی که مرگ رو "شوم زوال" نبینیم جدا از این در متن به موضوع جالبی اشاره کردی: فکر می­کنم برای تعمیم افکار از این خطرکردن­ها گریزی نباشد یعنی که این نه دغدغه ذهنی شما که یه جور بازی فکریه برا تعمیم افکار و گزاره اعدامی هم معرفه و خاص نشده بنابراین در همون سطح باقی مونده و به عمق موضوع نرسیده به نظرم برای کامل کردن این شناخت باید برا زندانی اعدامی یک هویت و سناریو خاصی پی ریزی کنی و ادامه ماجرا رو هر چه عمیق تر در فضای ذهنیش واکاوی کنی

جراحت

سلام. چه موضوع خوبی رو برای نوشتن انتخاب کردید و بهتر از اون مثال اعدامی. چون خیلی وقت ها بهش فکر می کنم. این که چه حسی داره به چی فکر می کنه. در چه حالی هست. اما این ادراکش از جهان اطراف رو هیچ وقت ندیده بودم. شاید فکر می کردم چقدر وقت کم داره تا به گذشته و آینده ش فکر کنه. به چیزایی که جسته و گریخته شنیده. شاید سعی کنه به خاطر بیاره. کلنجار رفتن باهاش حتا انرژی زیادی می گیره..