«... من غم گسار سازم و او غم گسار من»

از صبح می فهمم دنیا باز سرناسازگاری دارد و من بتر. خرابم باز. ساز را برداشته ام ببرم آن طرف شهر. زدم ناکارش کردم بعد که بستم هیچ جور صدای قبلی را نمی دهد. دلم ریش ریش است. این سومین بار است توی هفته که می روم کارگاه ساز درست اش کنم! این ساز هم سرناسازگاری دارد. اما دروغ چرا! خودم هم مثل او کوک نیستم! ...

- آقا! خیابون بهارستان پیاده میشم

- نه! پونک باختری میرم!

- خوب اونو که میدونم! من خیابون بهارستان میرم!

صدایم را درست نمی شنود. خودم هم با این شدت صوتِ محیط صدای خودم را نمی شنوم! راننده مرد مسنی است حدود شصت سال که موها و لباس هایش را مثل پسران بیست ساله پیراسته و صدای ترانه ی پاپ ماشین اش جوری است که از فاصله­ی دور که می آمدم فکر کردم باید جوانک تازه به دوران رسیده ای باشد. مدرنیته آدم ها را جوری می پروراند که پیری را نمی پذیرند؟ اضافه ی کرایه را با بی اعتنایی و کژ خلقی خاصی رد می کند عقب. این پیرمردها یک چیزی شان می شود؟! فکر می کنم خوب لابد عصبانی ست و خلق اش تنگ است. اما دختر جلویی که دست هایش را برای دادن پول جلو می آورَد مرد اضافه ی پول را "جور دیگری" به اش می دهد. من فقط لاک های نارنجی اش را می بینم. یادم باشد اگر برگشتم برای سادگی دست هام یک دهن بخونم!!!

خیابان را بالا می روم. توی پیاده رو پسر کوچولویی رو به چمن ها نشسته و شلوارش را کشیده پایین و ... همین طور که از کنارش می گذرم سرش را به عقب بر می گرداند و توی چشم هام نگاه می کند. در فرصت آنیِ عبور، در پاسخ نگاه اش لب پایین ام را می گزم و سرم را به راست و چپ می چرخانم.

... توی کارگاه بست می نشینم که این ساز تا آن صدای قبلی را ندهد از اینجا نمی روم! پدرِ ساز آخرش خنده اش می گیرد که «من بیشتر دیگه بلد نیستم!» بش لبخند می زنم و می گویم راهم دور است و این هم «صداش هنوز اون صدا نیست». می­گوید بمان تا پسرم پیدایش شود. پسر می آید و بلاخره صدای دلخواه مرا «آن صدا» را ازش در می آورد. دارد سیم را می پیچد که برق می رود! اوه! چقدر شب شده!...

از کارگاه که می آیم بیرون تازه سرشب است اما شهرک غرب شبیه یک جاده ی متروکه شده است. شونصد تا ماشین جلوی پایم ترمز می زند! این یعنی فرهنگ... جامعه... تمدن... کثافت! ... آخرش ساز را پشت سرم پنهان می کنم تا بلاخره یک ماشین گیرم می آید!

حالا بهتر شد! شب خوب است! تاریکی آن تفاوت های ملموس را می زداید! حالا همه آدم هستند!

خانمی که کنارم سوار می شود هر دو دقیقه بر می گردد توی رویم خیره می شود! خدایا این دیگه چشه! بلاخره یک بار زیرچشمی نگاه اش می کنم. تازه می فهمم! چطور تا حالا نشنیدم!

-        جوجه است؟

انگار منتظر همین باشد جوجه ی سیاه کوچولویی را که لای نایلونی پیچیده از زیر مقنعه اش در می آورد و نشانم می دهد.

-        آره. بردمش دام پزشک. مریض شده

-        دام پزشک؟

-        آره. این بار دومیه که می برمش. دفعه ی قبل هم بردم گفت سرما خورده..این دارو ها رو داد

-        ببینم

داروها را از کیف اش در می آورد و نشان می دهد. هنوز باورم نمی شود که آدم یک جوجه ی مرغ را بکند حیوان خانگی اش!

-        خوب شد؟ (!)

-        آره. ولی این بار دیدم زیر گلوش یه چیزیه. دکتر گفت چیزی نیست از لاغریه

-        آها!

-        آخه می دونی هی صدا می کرد آدم دلش می سوخت ...

 

یادم باشد اگر برگشتم برای این آدم هم یک چشم ......

 

 

پ.ن: اینو اولین بار که شنیدم تقریبن داشتم بی هوش می شدم...

/ 0 نظر / 17 بازدید