«ای که تو را در گذر نسل ها و عمرها یافته ام»

ای که تو را در گذر نسل ها و عمرها یافته ام 
من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم 
با آسمان آشنا شو 
با ستارگان انس بگیر 
با آنها معاشرت کن 
با ماه رفیق شو 
با آسمان شب ها خو بگیر 
آن جا وطن ماست 
سرزمین آزادی ماست 
میعادگاه آزاد ماست 
من در هر ستاره، در جلوه ی هر مهتاب، 
در عمق تیره ی هر شب 
در هر طلوع، در هر غروب 
چشم به راه آمدن توام
بیا! هر شب بیا! 
از ستاره ها نشان مرا بپرس
از مهتاب سراغ مرا بگیر 
از سکوت کهکشان ها زمزمه ی مهرجوی مرا با خود بشنو!
بیا! هر شب بیا!
در خلوت هر مهتاب، تنهایم 
در سایه ی هر شب، چشم به راهت گشوده ام 
در پس هر ستاره پنهانم 
در پس هر ابر در کمینم
بر سر راه کهکشان ایستاده ام.
بر ساحل هر افق منتظرم 
بیا! خورشید که رفت بیا! 
شب را تنها ممان
تاریکی را بی من ممان
من آن جا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی 
با دیو شب تنها نمانی
دیو شب بی رحم است گرسنه است وحشی است 
خطرناک است وحشتناک است
پرنده ی معصوم و کوچک من!
آفتاب که رفت پرواز کن 
از روی خاک برخیز 
این خرابه ی غم زده را ترک کن!
–علی شریعتی مزینانی

 

این نوشته برایم تکراری نمی شود...این نوشته با همه ی سادگی، تک است. انگار از زمان بیرون پریده است. چقدر "زنده" است. چقدر کلمه ها "حضور" دارند. چقدر "جاری" است. انگار هیچ زمان براش نگذشته است وقتی می گوید "بیا" ...چقدر خطاب به "هیچ کس" نوشته شده است... انگار مخاطب اش جایی است که هیچ جا نیست. به خصوص "اینجا". نوشته همین طور راه خودش را می پیماید و مخاطب اش را در "گذر نسل ها و عمرها" می جوید. در "هر ستاره، در جلوه ی هر مهتاب، در عمق تیره ی هر شب، در هر طلوع، در هر غروب" چشم به راه آمدن اش است. آمدن کسی که این نوشته برای اوست. و نوشته برای چه کسی است مگر کسی که وقتی می خواندَش کلمه ها را از عمق ذات شان درک کند، ریشه ی کلمه ها را توی قلب اش حس کند. همان کسی که فکر کند اگر این خطوط را من می نوشتم و به من الهام می شد هم همین را می نوشتم، همین رنگ، همین طعم، همین آهنگ. چقدر همه اش "همان"ی است که باید باشد. چقدر منتظر شنیدن اش بودم. چقدر یکی باید این را می گفت. چقدر جای این کلمه ها در جهان، در جهان من خالی بود اگر نویسنده اش آن ها را نمی نوشت، اگر نویسنده اش به هر دلیلی مثل نامیدی بسیار از اینکه بتوانند مخاطب شان را بیابند- میانه ی راه از نوشتن شان منصرف می شد. وای که چه خوب شد که نامید نشد از نوشتن شان. و بعد مخاطب، دست های ذوق اش را بی اختیار دراز می کند از پشت دیوار موهوم زمان و دست های نویسنده را می فشُرَد. (و دست های شوق همیشه از زمان عبور می کنند. ) و نوشته که چون گیاهی از درون سربرآورده است از جستنِ مخاطب خویش هرگز نمی آرامد. بلکه "بر ساحل هر افق" منتظر است. گویی رسالتِ گوینده اش را بر عهده دارد و وجودش تا یافتنِ او در ناآرامی است.

نویسنده "در خلوت هر مهتاب" تنهاست. و خدا، تنهایی ست. پس نویسنده در این وحدت می تواند از تکثر این عالم بال بگیرد و از جهان بیرون برود. برای همین است که متن، این همه "بیرون" است و در "ناکجا" به سر می بَرَد. کلمه ها بوی سرگردانی می دهند اما بوی غبار زمان را نه.

نویسنده تنهاست چرا که به آنچه حقیقت دانسته وفادار مانده است. تنهاست با ترس و دلهره ی درونی اش از این پرسشِ بی­ پایان که آیا درون ­ام در فهم حقیقت­ ام برصلاح است؟ و شاید خویش را با فحوای این گزاره دلداری دهد که تا می­ توانسته آنچه را که بر حق می­ دانسته بدان کوشیده است. و آنچه را که بدان رسیده نوشته است ...

نویسنده ی باردار کلمات که در زمان و مکان خویش مخاطب اش را نمی یابد، چنان مریم که بادار «کلمه ی مسیح» بود- از شهر بیرون می رود و کلمه اش را در تنهایی به دنیا می آوَرَد اما همچنان نومید نمی شود و آن کلمات را می سپُرد تا پس از مهلت کوتاه زندگی نیز بیرون از زمان، به دنبال مخاطب خویش سرگردانی شان را زندگی کنند. و نشانی نویسنده برای مخاطب آشناست. مخاطبی که در اکنون نیست. پس از "ستاره ها نشان مرا بپرس". و صدای ام را از "سکوت کهکشان ها" بشنو. چرا که زمانی که تو خواهی رسید، زمانِ من به پایان رسیده است. اما "زمزمه ی مهرجوی من"، مرا از این تونلِ طولی زمان عبور می دهد به عرض اش. تا دست های هم را بفشاریم از شوق. و "آنجا وطن ماست". چرا که ما هر دو در زمین و زمانِ خویش بی وطن بوده ایم. 

/ 3 نظر / 39 بازدید
مهدی

رسیدن به آسمان هفتم. آسمان هفتم معنای کاملیه

netresident

یاد اون پستت درباره‌ی حریف افتادم دنبال حریف میگشته بنده خدا، پیدا نمیکرده!

باغبان

دیوار موهوم زمان... رسالت نویسنده.... بهره بردیم.... ارادتمند باغبان