شگفتی

 

«آن­که میل به زندگی دارد باید آماده ی مرگ باشد» ـ بورکهارت

«ساده ترین چیزی که مشاهده می­کنیم رازی در بر دارد. این گهواره­ی همه علوم و هنرهای واقعیِ بشری است. کسی که این را نمی­داند و در برابر این رازِ بزرگ به اعجاب و تحیر نایستاده، مرده­ای ست، شمعی ست خاموش» ـ انیشتین

 

به­نظرم شگفتی از دانایی شورانگیزتر است. کسی که دیگر از چیزی به شگفت نمی آید باید برود گور خودش را بکند! شگفتی عصاره­ی زنده­بودن است. با این همه دانایی قدرت به شگفت آمدن را زایل نمی کند. یکی از دوستانم ناراحت بود که با داناتر شدن، توانِ به شگفت آمدن را از دست بدهد. اما به نظر من ربطی ندارد. شگفتی در لحظه ای اتفاق می افتد که بتوانی همه­ی دانایی­ات را از یک واقعیت حاضر کنی و در عین حال خودت در آن لحظه حضور داشته باشی و از این­که توان ادراک واقعیت را داری و از رابطه­ات با اشیا و از حضور خودت به شگفت آیی. دانستن شگفتی نمی­آوَرَد اما در عین حال توانِ به شگفتی آمدن را نیز از بین نمی­رود. حتی می­تواند آن­را عمیق­تر و دقیق­تر کند. چنان­که "درختی که دانا می­بیند آن درختی نیست که نادان می­بیند". شگفتی یعنی اینکه هیچ­گاه به «امکان» عادت نکنی. عادت «امکان» را در ذهن ضرورت می­بخشد و آنچه ضروری می­نماید و عادت­ پذیر، انسان را به هیجان و اعجاب نمی­آورد. قدرتِ به شگفت آمدن یعنی هیجانِ نفیِ عادت. نیرویی که با آن هیچ­گاه هیچ شکوفه­ی بهاری، هیچ برگ پاییزی، هیچ «وجود»ی، هیچ لبخندی، هیچ شادی و یا حتی غمی عادی نمی­شود. (بله! حتی غم. واقعیت این است که آنکه این توان را دارد همان­گونه که شادی را رساتر و با قدرت بیشتری احساس می­کند، غم را نیز عمیق­تر و دقیق­تر احساس می­کند و هیچ­چیز به اندازه­ی این هیجان دائمی برای قلب مضر نیست. تضاد زندگی با خودش؟ نه، این عنوان خوبی نیست. من نامش را "امتداد زندگی در خودش" می­گذارم. چون مرگ را در تضاد با زندگی نمی بینم. بلکه بیشتر ترجیح می­دهم بنویسم زندگی چنان شور و ولعی دارد در پوئیدن و بلعیدنِ واقعیت که از شوق حتی دم خودش را گاز می­گیرد! با این حال هرگز از زندگی بیرون نمی­رود. چون جایی بیرون از آن وجود ندارد.)

تو هر لحظه دانایی­ات را در رابطه با امکانِ اشیا و ارتباطِ آن­ها با وجودِ محض در ذهن­ات حاضر داری. و لذا هر لحظه می­توانی حتی از بودن­ات، از نفس­کشیدن­ات، راه رفتن­ات به شگفت آیی. اما متاسفانه یا خوش­بختانه این نیروی مرموز، ربطِ مستقیمی به دانایی ندارد. کودکِ انسان در چهارماه و یک هفتگی تسلط خودش را بر دست­هایش کشف می­کند. انگشتان دست­اش را جلوی صورت­اش می­گیرد و در یک حرکتِ دیدنی با تعجب آن­ها را باز و بسته  می­کند. او از ادراک قسمتی از حضورش در این جهان شگفت­زده می­شود. بی­آنکه به عللِ این شگفتی علم داشته باشد. (و پس از چندی به آن عادت می­کند و دیگر شگفت­زده نمی­شود. بی­آنکه به عللِ این عادت علم داشته باشد.) شگفتی حس رابطه­ی اشیا با ورا و آن­سوی نهایتِ وجود آن­هاست. خمودگی و کسالت و افسردگی آن زمانی از راه می­رسد که ما رابطه­ی مان را با ورای وجود اشیا و حتی خودمان از دست می­دهیم و آن­ها را محدود و محبوس می­بینیم.

من اما همچنان قادرم از هرچیز جدید یا قدیمی به شگفت آیم. و این معنای زنده­بودنم است. گرچه گاهی احساس می­کنم «مرگ» نیز قادر نیست بر این حس، در آن لحظه که فرا می­رسد، اثر بگذارد. چرا که گمان می­کنم خود، سرشار از شگفتی­است و مرا در بیشترین دوری از عاداتم قرار می­دهد. عاداتی که شاید حتی به وجودشان واقف نباشم.

دوست دارم اینجا یک پرانتزِ خطرناک باز کنم و از اشتیاقم بنویسم. مردم غالبن گمان می­کنند این علاقه به زندگی­ست که امری بدیهی­ست. مردمی که در تمام امور بدیهی دیگر شک می­کنند علاقه به آنچه را که "زندگی" می­شناسند، امری بدیهی و غیرقابل شک می­دانند و هر کسی را که از مرگ حرف بزند بی­هیچ فرصتی یا متهم می­کنند به فسردگی و بی­ذوقی و یا زهد رندان نوآموخته! در حضور چنین آدمیانی که جای جای این جای­گاه را پرکرده­اند حرف­زدن از مرگ جسارت زیادی می­خواهد که غالبن همان را هم همان مردم به حماقت تعبیر می­کنند. با این حال من این پرانتزِ خطرناک را باز کردم که بنویسم، اگر حقیقتِ زندگی "شگفتی" ست مرگ از زندگی چه کم دارد؟ چرا باید آن­را از دایره­ی زندگی بیرون برانیم؟ آیا مرگ ـحتی در هر پارادایمی- سرشار از شگفتی نیست؟ آیا برای یک "زنده" چیزی مرموز­تر از "مرگ" وجود دارد؟ آیا بر می­خیزیم و می­بینیم که بر نخواسته­ایم؟! آیا بلند می­شویم و می­بینیم هیچ خبری نیست؟! واقعن چه خبر است؟ گرچه بر آن باورم که هر انسانی در طولِ بودن­اش در همین جای­گاه، بارها می­میرد، اما مرگ، خودِ مرگ، آن آخرین مرگ، برای من درب بسته­ای است که آن­سوی­اش پر از رازهای شگفت است. رازهایی آن­چنان شگفت که حدس می­زنم رازِ زندگی تنها یکی از آن­ها باشد. من بی­نهایت مشتاقم بدانم از میان پرداخت­های ذهنی من و دیگر آدمیان درباره­ی "آگاهی"، این رازآمیزترین و ناشناخته­ترین واژه­ی هستی، کدام­یک درست است؟ "آگاهی" پس از مرگ چه می­شود؟ "من" چی می­شود؟ مرگ با cogito ergo sum چه می­کند؟ آیا چیزی شورانگیزتر از این؟ آیا این تنها ترس و حقارت ما نیست که چنین اعجابی را برایمان تلخ می­کند و ما را از اندیشیدن به چنین پرسشِ زیبایی پرهیز می­دهد؟ به راستی چه رمز و چه هیجان و چه شگفتیِ سرشاری در دایره­ی کوچکی، که برای زندگیِ بزرگ تعریف کرده­ایم، قادر است با مرگ هماوردی کند؟

خلاصه برای من "شگفتی" پایانی ندارد، آن لحظه که به وجود خود از وجودِ خود آگاهم. حتی در زمان­ها و آناتی قادرم از زیبایی­های وجود کسی که با من دشمنی می­ورزد به شگفت آیم. قادرم "لطیفه"­ی وجودی را ببینم که ممکن است چشم­های خودِ آن وجود از دیدن­اش محروم باشد. از این­رو هیچ­گاه حتی با مخالفان درجه یک­ام احساس تضاد نمی­کنم. دوست دارم و خوش دارم که دست­شان را بگیرم و بیاورم و خوبی­ها و زیبایی­هایی که می­بینم با آن­ها قسمت کنم، اما در قلبم احساس دشمنی نمی­کنم. «عشقی چنان قوی به زندگی که حتی زندگی نیز قادر به تیره کردن آن نخواهد بود.»

/ 10 نظر / 16 بازدید
یگانه

“عشقی که بردبار است، آماده ¬ی انجام است، رشک نمی‌ورزد، فخر نمی‌فروشد، مغرور نمی‌شود، نفع خویش را نمی‌جوید، به خشم نمی‌آید، همه چیز را عذر می‌نهد، به همه چیز امید می‌بندد، همه چیز را تاب می‌آورد و هرگز زوال نمی‌پذیرد"

از دوستان منفوط

سلام «آن­که میل به زندگی دارد باید آماده ی مرگ باشد» ـ بورکهارت به گمانم این نقل قول تناسبی با آنچه نوشته شده ندارد. و در باب اینکه حقیقت زندگی را شگفتی بدانیم، به گمانم این صرفا برداشتی ماجراجویانه از زندگی است . برداشتی ماجراجویانه برای دنیای امروز که غالبا به هستی از منظر لذت می نگرد. و این جریان لذت چون به سد مرگ می رسد توانی بر درکش ندارد جز اینکه انرا ماجراجویی جدید تصویر کند و خود را محظوظ از این شگفتی جدید دریابد. حقیقت انست که انسان متاله مرگ را پدیده ای بزرگ تر از یک ماجراجویی می داند و درک ان چنان در او جریان دارد که نه شادی و نه غمی در دنیا برایش بزرگ و عمیق جلوه کند زیاده جسارت است یا حق

آشنا

سلام نوشته خوب و درخشانی ست اما به نظرم بین آگاهی یا پیش آگاهی و دانایی تمایز ظریف و جذابی نهفته است که دقت در آن بحث را دقیق تر پیش می برد آنچه شما در این نوشته دانایی به کار بردید به نظرم آگاهی ست وگرنه دانایی همیشه سر نقطه شگفتی و حیرت قرار دارد و از همین روست که عالمان و دانشمندان در تحقیق و پیشبرد دانایی خود تا به دریافت تر و تازه ای می رسند طربناک و شگفت زده و شادمان می شوند دریافتی تازه ای که بدان اگاهی نداشتند اما با علم دانایی سر نقطه شگفتی و حیرت قرار گرفتند. اما در مورد شگفتی یعنی اینکه هیچ­گاه به «امکان» عادت نکنی به نظرم سخن درستی ست و از همین روست تا پیامد شگفتی حادث می شود اغلب تعجب خود را با جمله امکان ندارد بروز می دهند .

یاس

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند ...

یگانه

«آن نوع آزادي كه در هنگام اكتشاف يك مجهول علمي و فعاليت نبوغ هنري درمقدمه انتقال به واقعيت تازه؛ در درون محقق و هنرمند شكوفا مي شود؛ از نظر عظمت و ارزش رواني بالاتر از واقعيت كشف شده و اثر هنري به وجود آمده نباشد؛ يقينا كمتر نيست . شما عاشق شگفتي و حيراني مردم نباشيد ؛‌شما خود را رودخانه ايي فرض كنيد كه يك واقعيت مفيد مانند آب حيات از رودخانه درون شما به مزرعه معارف مردم جامعه ؛ سرازير مي شود» _ هنر از دیدگاه اسلام (محمد تقی جعفری )

الف شین

اپ نکردی که شکوفایی... مردم از این هوس...

شغف

همه حیرت در همینه: چیزی هست

شغف

درک هستی اشیا،دیگری و خودمون در رابطه با عدم اونها علت حیرت ماست.یعنی جایی که اشیا فقط هستند و علیت و چیستی و تمام واسطه ها در بودن از بین میرن.وقتی می بینیم چیزی هست و این بودن چسبیده به نبودنه مبهوت می شیم.سیر حقیقی غور در هستی اشیا،خودمون و دیگریه. حی،به هستی حی شده وهست ها رو رویت میکنه.

آینه

حیرتت ره می دهد در حضرتت مولوی

آینه

شاید صورت مساله که شغف گفت که اساس حیرت است را بهتر باشد این طور گفت از زبان لایب نیتس (چرا به جای هیچ چیزی هست)