کلاس

 

این روزها هیچ­جا به اندازه­ی کلاس (=اتاقی برای آموزش!) احساس آرامش ندارم. آن بیرون جهانی ست پر غوغا. شاید به شدت حمله­ی مغول! نه حمله­ی فیزیکی بلکه برای من که می­بینم و مبناها را تا حدودی می­شناسم یک حمله­ی متافیزیکیِ واقعی از تمامی ایده­های بشری که در این منطقه­ی حساس از زمین در حال دیالکتیک و جنگ بی­پایان اند...

زیاد فرقی نمی­کند این "کلاس" کجا تشکیل شده باشد، من در اش مستمع باشم یا سخنران، و موضوع­اش چه باشد، مهم این است که در اش حرف از «یاد»گیری ست، من آمده­ام چیزی یاد بگیرم یا یاد بدهم.... وارد "کلاس" که می­شوم، درب که پشت سرم بسته می­شود، حس می­کنم اینجا جهانی جدا ست. دنیایِ «دیگر» است. جهانی ست که در اش حتی آن ایده­ها که پشت در می­جنگند می­توانند بنشینند و با هم حرف بزنند و میان حرف­هایشان گاهی حتی لبخند. وقتی به «یاد»گیری فکر می­کنم، به هیچ چیز دیگری نمی­اندیشم. ذهنم را آزاد می­کنم تا برای خودش هرچه خواست بیاندیشد و به هر جا که خواست پرواز کند و بچرخد و گاهی هم از زیبایی ایده­ یا ادراکی به سماع آید...

آن درِ کوچک که بسته می­شود به روی آن دنیای بزرگ، من نفس راحتی می­کشم و غرق می­شوم در دوست­داشتنی­ترین حس دنیا: «آموختن». وقتی غرق یاد گیری ام هیچ­کس و هیچ شروری دست­اش به من نمی­رسد، عالم برای دقایقی باریک در امن و امان به سر می­برد. ارشمیدس را می­فهمم که چگونه آن سرباز یونانی را ندید و صدایش را نشنید وقت مرگ، در حالی که غرق فهم خویش بود... انگار که فرشته­ها مرا برای دقایقی به فیَضانِ بخششِ بی­منتی، با خود برده­باشند از عالم انسان­ها و چشم­ام را بر خرابی­ها و ویرانی­ها و نقص­ها بسته باشند. دست گذاشته باشند بر چشم­هام و آن­گاه که دست­را بر داشته باشند من عالم دیگری ببینم سراسر زیبایی و نیکویی که در آن تمامی رویاهای بشری در حال آمد و شد اند. آن نهرهای روان و آب­شارهای بلند و آن جوی­های شیر و عسل و حوریان و پریانِ معنا که به خدمت ایستاده­اند، آری آن وعده ها که رفت همه حق بود، ای دریغ که همه را همین­جا می­شد یافت؛ بهشت همین­جاست...

برعکسِ آن دوران دانشجویی­ام، که کلاس­ها همیشه "دو در" داشت برایم(!) حالا دلم می­خواهد کلاس، هر کلاسی...کلاسی که من برایش کلی دقیقه شماری کرده­ام که ساعتی را درش بیاسایم از آن جهنمِ جهان، هرگز تمام نشود! غم می­نشیند روی دلم وقتی استاد دفترش را می­بندد و می­رود. انگار همه­ی جادوی زیبای من، با خروج او به پایان می­رسد. باز باید برگردم. باز باید رفت ... کاش وقتِ آموختن بسیار بود. کاش می­شد همه­اش در "کلاس" بود. کاش می­شد جهان را به "کلاس"ی بزرگ بدل کرد...

/ 7 نظر / 18 بازدید
زنده رود

من این سطرها رو که میخونم یک کودک مشتاق رو تصور میکنم که سر کلاس خلقت نشسته و با دهن باز داره به استاد ازل گوش میده. به چشماش نگاه میکنم. شراره های شوق رو میبینم که توی مردمک چشماش دارن جست و خیز میکنن.شوق و عشق سرشاری رومیبینم که تو ظرف وجودش جا نشده و شره زده به بیرون. و عالمی رو شیدای این همه شوق کرده.. نمیدونم یگانه. تاحالا خودت این کودک رو دیده بودی؟ زیباترین چیزی بود که در تو دیدم.. نه..نه باید بگم "یکی از زیباترین چیزها"..

شغف

بهشت همین­جاست... زیبا بود و اصلش هم همین پر شدگی از اموختن بود به نظرم حضرت امیر:هرکس کلمه ای به من بیاموزد مرا عبد خود کرده است و فقط دانایان می دونند که فریاد "یافتم،یافتم"نتیجه ی چه لذت و حیرتیه و در پرده ترین راز رو باید به دها دریافت:انی اعلم ما لا تعلمون

از دوستان منفوط

سلام "جهان را به کلاسی بزرگ بدل کرد..." والبته که جهان بزرگترین کلاس است برای آنان که بیاندیشند

آشنا

سلام در تمام طول دوران تحصیلم بیشتر از اینکه به درس معلم یا استاد توجه کنم ناخود آگاه به شخصیت و منش و مهربانی او توجه می کردم هر چه معلم مهربان تر درس او شیرین ترین و کلامش برای من لااقل نافذ تر بود و من به چشم خود بارها و بارها دیده ام درس معلم ار بود زمزمه محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را چه بسا کسانی بسیار مستعد که بر اثر لجبازی ها و عقده بازی ها و خشونت های معلم فرصت عشق بازی با علم رو هرگز در زندگی بدست نیاوردند

الف شین

و امتحان این کلاس تویی

یاس

دانشجویی که کلاس را دو در نکند دانشجو نیست!ا جمله حکیمانه از خودم

یاس

آموختن یادگیری...اندیشه..ادراک اه اه شان دانشجو رو زیر سوال بردی تو!ا حالم بد شد