«... این شهر که» جای بالا آوردن ندارد!

 دیروز ...

ساعت دو نیمه شب است و دارم از بیمارستان بر می­ گردم. با جای دردناک آمپول مربوط به اسپاسم دستگاه گوارش ...

همه­ ی امروز را به دنبال کارهای اداری بیرون بودم. ما بین کارهای صبح و عصر مجبور شدم ناهار را بیرون بخورم. هنوز چند دقیقه از پایین­ رفتن­ اش نگذشته بود که میل مفرطی به بالا آمدن داشت! دل­ پیچه­ و تهوع شدید. به خاطر طرح زوج و فرد نمی­ شد ماشین آورد. مترو را انتخاب کرده بودم چون فکر کردم خنک­ تر است. از آبی به زرد و از زرد به قرمز. توی مترو بودم که دل­پیچه­ ی شدیدم شروع شد. حرکات مری و روده ­ها را حس می ­کردم. انگار که افعی موزی را قورت داده باشم و حالا توی دلم داشت تمام هم­ شکلانش را می­ خورد. روده ­ها، مری، معده تا حلق­ ام. دروازه شمیران، دروازه دولت، طالقانی. همه را در به در دنبال جایی برای بالا آوردن گشتم. تازه فهمیدم که مترو جایی برای بالا آوردن ندارد. با خودم گفتم مگر بالا آوردن نیازِ یک شهروند نیست؟! اما حالم بدتر از آن بود که فکری را توی سرم دنبال کنم. به ماموران مترو گفتم که تهوع شدید دارم. بی هیچ لحنی از همدردی یا کوچترین نشانه ­ای مشکوک به انسانیت نگاهم کردند. البته من به همدردی آن­ها نیاز نداشتم. حداکثر چیزی که نیاز داشتم یک سرویس بهداشتی بود. اما آن­ها به­ اش نیاز داشتند چرا که لباسی شبیه انسان­ ها پوشیده بودند. گفتند به حراست بگو. حراست گفت کلید ندارد. توی اتاقک­ های مترو پرسیدم. یکی­ شان به تمسخر گفت «اگر کلیدش را پیدا کردی...». تازه یادم آمد کلید این شهر لعنتی گم­شده و هیچ­کس نمی­ داند کجاست. بیشتر از این نمی­ توانستم وقتم را توی پیچ و خم پارتیشن­ های مترو تلف کنم. پله­ ها را آمدم بالا. می­ خواستم دربست بگیرم و برگردم اما باید آن نامه­ ی لعنتی را می­ دادم به دست کارمندش. نه که همه ­ی نامه ­ها الکترونیکی است! نامه ­ای را چهار هفته­ ی متوالی در سیستم ثبت کرده ­ام، ثبت الکترونیکی در اتوماسیون، اسکن، کتبی ... و هر بار بدون هیچ توضیحی مفقود شده بود. کارمندی تلفنی گفت «از من نشنیده بگیرید و نگید من گفتم ولی نامه را خودتان بیاورید»...  طالقانی، قرنی، سمیه ... تمام مسیرم را گشتم ولی جایی برای بالاآوردن نبود. هتل­ ها و بانک­ های قرنی سر جایشان بودند ولی از قبل-از تجارب در کوه- می­ دانستم که نمی­ گذارند توی سرویس ­های تمییز و شیک­ شان بالا بیاورم. حالم هم بدتر از آن بود  که وقتم را برای احتمالی بسیار اندک صرف کنم. هیچ آشنایی هم آن دور و بر نمی­ شناختم که بشود توی سرویس­ اش بالا آورد. به فکر مغازه­ ها افتادم، گفتم پولی می­ دهم و ... ولی خیابان خلوت بود و برای این کار احساس امنیت نمی ­کردم. هربار که فشار می ­آمد به زحمت زرداب و صفرا و چیزهای دیگر را قورت می­دادم. بی­ صدا با بدن­ ام صحبت می­ کردم که قدری تحمل کن. ولی دستگاه گوارشم به حرفم گوش نمی­داد و دوباره به هم می­ ریخت. وسوسه شدم کنار درختی در خیابان قرنی بالا بیاورم. دستم را به درخت گرفتم که چشمم به پمپ بنزین افتاد. خودم را کشان کشان تا آنجا رساندم. کارگر پمپ بنزین با پوزخند گفت که فقط کارگر است و کلیدش را ندارد. نمی­ دانم بالا آوردن کجاش خنده ­دار بود. آدرس مسجدی را در کوچه­ ی بالاتر داد. ولی هرکس که در جامعه اسلامی ما زیسته باشد می­ داند توی مسجد فقط یک ربع قبل و بعد اذان می­ شود بالا آورد. به هزار زحمت خودم را رساندم به درب اداره. اووه! در بسته بود! ساعت چهار گذشته بود. زنگ زدم. نگهبان آدم کله­ خری است که به این راحتی در را  در ساعت غیراداری باز نمی­ کند. اگر ذره ­ای درد و ضعف توی صدایم باشد که هرگز. به زحمت هرچه توان داشتم ریختم توی صدایم. آمرانه گفتم «باز کنید. هیات علمی هستم. می­خواهم دکتر (رئیس­اش) را ببینم». با مکثی در را باز کرد. از صدایم متشکر شدم. از پله­ ها که بالا آمدم تمام هیکلش را سد در کرد و پرسید «وقت قبلی داشتید». همان­جا وسوسه شدم رویش بالا بیاورم. گفتم «سرویس بهداشتی کجاست».  

/ 2 نظر / 23 بازدید
حجت

سلام چه اتفاق بدی و چقدر قشنگ توضیح دادی ناراحت شدم ایشالله همیشه سالم و تندرست باشی و امیدوارم همیشه اینقدر ساده و بی تکلف حتی مباحث به ظاهر پیچیده رو توضیح بدی

netresident

اوخی!!!! خو یه پاکت پلاستیکی از مغازه میگرفتی و ... یا اصلا تو همین جدول کنار خیابونا ینی اگه من بودم عمرا میتونستم اینقد که تو نوشتی تحمل کنم اما از این تیکه‌هه خوشم اومد!!!، حیف خودشون نمیخونن آن­ها به­ اش نیاز داشتند چرا که لباسی شبیه انسان­ ها پوشیده بودند