بهترینِ من

 

رمان کوری را که می خواندم صحنه ای از آن بسیار مجذوب ام کرد. این صحنه ای که ژوزه ساراماگو توصیف می کند به این شکل است:

شخصیت اول داستان پشت چراغ قرمز ایستاده که کوری سفید می گیرد. ماشین های پشت سر فقط بوق می زنند. این میان تنها کسی که با فهمیدن مشکل او به او نزدیک می شود و انسان دوستانه کمکش می کند یک دزد است. دزد، او را به همراه ماشین اش به آپارتمان اش می رساند و به همراه هم از آسانسور بالا می روند ... و درست وقتی پشت در قرار می گیرند در این لحظه است که شخصیت اول به این شخص ناشناس شک می کند و سوظن اش باعث می شود همان جا-پشت در آپارتمان اش- از او تشکر کند و او را به داخل راه ندهد. در این لحظه و با این حرکت، دزد به خاطر می آورد که دزد است و برگشتنی ماشین شخصیت اول را می دزدد.

 دزد دزد است. دزد از اول هم دزد بوده! اما انسان هم بوده! به خاطر انسانیت اش دست او را می گیرد او را و ماشین اش را تا خانه اش همراهی می کند. اما، اما رفتار او، منِ بد دزد را –یعنی دزدیت(!) اش را- که فراموش کرده بود و خفته بود درش بیدار می کند. سوظن او، منِ دزدِ دزد را به او بر می گرداند! و او حالا با همان «من فراخوانده شده» اش عمل می کند.

 رفتار ما در انسان ها و رفتار انسان ها در ما «من» های زنده، مرده، خفته یا فراموش شده مان/شان را بیدار می کند. و به فراخوراش ما/آنها را شاد یا ناشاد می سازد؛ شاد یا ناشاد از دیدن «من» هایی که می خواستیم یا نمی خواستیم؛ از دیدن من هایی که دوستشان داریم یا من هایی که به چشم خودمان هم غریبه می آیند!

آدم های خوب، من خوب مان را و آدم های بد، من بدمان را در ما بیدار می کنند. ما در کنار «بهترین» مان است که بهترینِ خودمان هستیم و اگر طبع سالمی داشته باشیم مایلیم از کسانی کناره بگیریم که در کنار آنان بهترین آنچه که می توانیم باشیم نیستیم.

 

 ------

البته این عنوان "بهترین من" به شکل قدری غلیظ تر اش پیش از این توسط یک شاعر مصادره شده! :پی

/ 6 نظر / 16 بازدید
الف شين

خوبِ خوبِ من!

زنده رود

سلام.ممنون که باز نوشتی چونکه دل زنده رود تنگ شده بود برای نوشته جدید و یک سوال هم اینکه مثلا تو وقتی من رو میبینی کدوم منت زنده میشه؟؟؟

سایه

هر چند دوز (من) در متن بسیار بالاست[چشمک] ولی آره هیچ چیزی نیست که در چیز دیگری اثر نکنه چه برسه به آدما، فقط نمیدونم آدم کامل از این قائده استثناست؟ یعنی چون بدی درش نیست چیزی هم بیدارش نمیکنه یا اینکه هست؟ و این که در مورد خدا چی؟ مثلا اینکه ما خشم و غضب رو توش بیدار میکنیم؟ یا رضایت رو؟ یا ظن خوب و بد رو؟ مفهوم (کامل) در مورد خدا چه جوریه؟

زنده رود

"گویی جز نواختن چیز دیگری برایش باقی نمانده..." به هرحال کسیکه از جنون مینویسد و نظراتش را غیر فعال میکند باید انتظار داشته باشد که مجنونی پیدا بشود و بلاخره یک جوری یک جایی حرفش رابزند.چقدر هم حرف دارم برای گفتن! مثل باقی لحظه های این روزهایم.حرف بی حرفی!

شغف

گفت:المعنی هوالله.عالم عالم معناست.

شغف

ارادت داریم مدتی امکان اتصال به اینترنت نداشتم.انشاا... از این پس اذیتتون خواهیم کرد.