چای در پایان دنیا و گله ای از شب یلدا

ساعت بین کلاس هاست. می روم برای خودم چای بریزم که یکی از کارمندها را توی آبدار خانه می بینم. سلام می کند. هیچ حوصله ی حرف زدن ندارم. از کلاس آمده ام که چند دقیقه سکوت کنم و از صبح هم هیچ خلوتی نداشته ام با خودم و دلم حسابی برای خودم تنگ شده. آمده ام خودم چای بریزم که آبدار چیِ مهربان را نبینم حتا. از ته دل آرزو می کنم که حرف نزند! ...

- خانم دکتر! این پایان دنیا و اینا که میگن راسته؟

یعنی واقعن اگر کسی نخواهد یک دیالوگ را شروع کند باید چه غلطی بکند! به زور لبخند می زنم

- تموم شه دیگه! خوبه که! بسه دیگه!

-نع! نگید!

جوری می گوید که انگار من فرمان پایان را صادر کرده ام! با لبخندی که حالا دیگر کم کم شکل گرفته ولی فکر کنم خستگی دراش موج می زند می گویم

-واقعن میگید؟!

-آره!‌ ما تازه...

می خواهم رندانه جمله اش را کامل کنم که "تازه به دنیا رسیدید"؟! ولی تیزی کلام ام را قورت می دهم و به جایش باز لبخند زورکی می زنم

-تازه؟

-یعنی ...هنوز ...هنوز امیدواریم به دنیا

برمی گردم به سمت اش این بار. می خواهم امید را توی چشم های یک انسان ببینم. می دانم احتمال اش تقریبن صفر است که چیزی که او می نامد امید باشد ولی با این حال ارزش یک بار نگاه کردن را دارد. بر می گردم و توی چشم های سبز اش را می کاوم. اما به جای امید همان حماقت مسری بشری را می بینم. می خواهم بگویم به نظر من این بازی زیادی تکراری شده و اگر من جای بازی سازاش بودم ..... اما آن چشم های روشن خیلی ساده به من می گویند که منتظر شنیدن این حرف ها نیستند

- خوبه باز یه نفر پیدا شده که بگه امیدواره

-یعنی جدی نیست دیگه؟

-نع! "شما" جدی نگیرید!

می خندد و  من -که مطمئنم تاکید "شما" را نگرفته است- چای به دست از آبدارخانه و دنباله ی دیالوگ بیرون می روم

/ 7 نظر / 10 بازدید
آشنا

مطمئنم اگر کسی هیچ امیدی نداشته باشه هیچ امیدی حتما دست به انتحار می زنه نمی دونم آل احمد یا شاملو کدوم یک در مورد خودکشی صادق هدایت گفته بود کسی خود کشی می کنه که از مردن نا امید شده باشه به نظرم طبیعیه انسان یاس رو در زندگی تجربه کنه کم فروغی یاس شکست اما در همان هنگامه نومیدی قلب ما می فهمه که این یاس پایان زندگی نیست من باور دارم اشتیاق عشق شکوفایی حماقت نیست ..

آشنا

شما هنرمند پیشکسوت بانو شهلا ریاحی رو چند هفته پیش دیدید که با آن سن و سال در منزلش چه مشتاق و عاشقانه با دوربین سینمایی هفت حرف می زد که وقتی جلوی عکس شوهر مرحومش قرار گرفت با آن قطره اشک گوشه چشم ، انگار جانی به زندگی می داد .. من این شهلا ریاحی جوان رو باور کنم یا به قول شما حماقت مسری بشری رو ؟

آشنا

بله خوشبختی چیز بزرگی نیست یعنی اتفاق بزرگی و رویایی نیست اصلا قرار و حادثه و اتفاقی نیست و این هر گز ذره ای از ارزش و عظمت خوشبختی کم نمی کنه خوشبختی یک دیدگاست یک بینشه و یه طرز فکر که ساده و صمیمی و دست یافتنی ست . درسته قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم و یه دیدگاه و یه بینش داشته باشیم . خوشبختی هیچ منافاتی هم با سختی و دشواری و غمگینی نداره هم شادی هم غمگینی دو روی سکه خوشبختی زندگی همه ما می تونه باشه چیز که منفی و مضر و تلخ می کنه زندگی رو نا امید شدنه سربسته اشاره کنم نامیدی برا کسی میاد که برای زندگی افقی نمی بینه ...

زنده رود

آخ یگانه یگانه یگانه.... دارم به اون قله ای فکر میکنم که یه بار ازش گفتی راست میگفتی.آدم بدجور تنها میشه....

از دوستان منفوط

"اشنا"ی عزیز سلام و ممنون ...

یگانه

دوستان بابت خرده ها و ایراداتی که به این نوشته گرفتید و شاید هم به من ممنونم. لااقل باعث شدید بفهمم خواننده ها مرده نیستند! زنده اند! یعنی یک چیزهایی هست هنوز که باعث می شود واکنش "انسانی" از خودشان بروز بدهند. مثل "عصبانیت"... اما ناگفته نماند که نکته ی با مزه ای درباره ی انسان ها -و شاید همه موجودات حتا- وجود دارد که خودشان را همیشه مرکز عالم می بینند (حالا این "خود" ممکن است یک خود فردی باشد یا جمعی، ولی به هر حال هست.) ممکن است فرد به این "منظر" انسانی وقوف داشته باشد یا نداشته باشد ولی به نظرم می شود رد پایش را در همه جای تاریخ و آثار باقی مانده ی انسانی دید. و اتفاقن فروریختن این باور، هر بار موجب اتفاقات جالبی شده در علم و تاریخ و فلسفه...اما هر بار از جای دیگری سر برآورده است در نوشتن این "خود"بودگی همیشه بارز است. هیچ نویسنده ای هر چقدر هم که بخواهد "دیگران" را در نوشته راه بدهد و مثلن به این شیوه های مدرن عمل کند که بگذارد خواننده ها در نوشته دخیل باشند- باز از اول شخص مفرد بودن و ناظرِ مطلق بودن ناگزیر است. به هر حال اگر این انسان با این

الفشین

یگانه همین که نوشتی یعنی امید داری! و هنوز دیوانه نشدی و هنوز.....