زهی مالیخولیایی که به ز هوشیاری ست!

 

«مالیخولیایی ها در حالتِ عادی بسیار عاقل و فهمیده اند و قوه ی درک و زیرکیِ فوق العاده دارند. ارسطو به درستی گفته است که آنان بیش از دیگران ذکاوت و تیزهوشی دارند» Thomas Sydenham

«مالیخولیا، هذیانی ست طولانی، لجوجانه و بدونِ تب، که در ضمنِ آن مریض همواره در بند فکری واحد است» Herman Boerhavve

ای جان! زهی مالیخولیا! زنده باد فکری واحد! به نظرم حق با سایدنهام است! قطـ­طعن «ذکاوت و تیزهوشی بیش از دیگران» لازم است برای اینکه شخص «همواره در بند فکری واحد» باشد.

(و عجب از روزگاری که در اش تکثر و پریشانی فکر می شود عقل!)

دیوانگی، وفاداریِ ذهن است به "یک" دروغ در برابرِ "هزار" حقیقت! شکستِ یک وحدت­جوییِ ذهنی­ست در برابرِ یک جهانِ متکثر. مقاومتِ ذهنی­ست تا حدِ گسیخت، برای نپذیرفتن! نپذیرفتنِ آنچه به هر تدبیر "واقع می نماید".

 

و اما قسمتِ دردناک ماجرا در جامعه ی جهانی و در عصر ما و دیگر اعصار، زن بودن است! یعنی هر امری در هر جامعه ای برای زن ها دردناک تر است. جنون هم از این قاعده مستثنا نیست. بیماری ای که مخاطب اش را انتخاب می کند! :

«مالیخولیا بر زن ها با شقاوتِ بیشتری اثر می گذارد و آنان را به شدت آشفته می کند»(با تشکر از فوکو! «تاریخ جنون». 100 به بعد)

 

/ 2 نظر / 30 بازدید
زنده رود

این چندمین باره که میام اینجا و این متن رو میخونم. مدت هاست هیچ وعظی به دلم نمینشینه.واعظ های ما هنوز در صده چندم هجری گیر افتادن و تازه قصه هاشون از همون از لنز عینک های ته استکانی فکر خودشونه.اما اینجا که حرف وحدت فکر رو زدی، برام مثل یک منبر به تمام معنا بود. و چه خوب گفتی که در روزگار ما پریشانی خیال و فکر میشود عقل.. نگاهی دیگر باید. و کاش قبل از آنکه مجبور باشیم آنگونه بنگریم، انگونه نگریستن را انتخاب کنیم ...

زنده رود

وعظ معادل ملامت نیست بانو. وعظ مگر از دست همین جرقه های شعف بربیاید که صاحبشان را حتی از تاثیر گرمای این شعله فهمیدن بر اطرافش، غافل میکند... وعظ واقعی...چه کمند منبرها و چه کم اند پند کنندگان و پند گیرندگان..