دیوانه گانِ ساکت (دیوانه...)

 

منطق معنای ماینطق است. آنچه بر نطق حکم می کند. شخص به محض آن که بخواهد سخن بگوید ناچار است از قواعد منطق پیروی کند. حتی اگر ناآگاهانه و ناهشیارانه. منطق همان روشِ فکر کردن است. روشی که حتی در سکوتِ ظاهریِ زبان، فکر بدان شیوه می­اندیشد و کلمه­ها را به کار می­گیرد. لااقل سالیانِ درازی ست در تاریخِ بشری که چنین است!

شکاکِ مطلق نمی تواند هیچ کلمه ای بگوید. چون به محض آنکه حرفی بزند می شود شکاکِ نسبی. دیوانه ی کامل نیز به محضِ سخن گفتن و نطق، از سر نهادن بر قسمتی از منطق ناچار است. اما پایه ترین عنصرِ زبان و منطق، یعنی قیاس را غلط به کار می­ بَرَد و قیاس های نادرستی می کند که در منطقِِ عرف نامعمول است. برای همین است که مردم به او می خندند. ذهنِ افرادِ عادی به قیاس های معمولی عادت دارد و هر چیز خلاف عادت مردم را می خندانَد –و یا می گریانَد!

برای بیانِ چیزی که منطق در نمی یابد- و منطق به راستی چه چیز را در می یابد!- برای جنگ با یک ساختارِ ذهنیِ بیمار و دیوانه- اجتماعی در هم- یک ساختارِ ذهنیِ سالم و نرمال کمکی نمی کند. با یک منطقِ واژگون باید به سراغِ یک منطقِ واژگون رفت...با یک ضدِ تحلیل باید به سراغ تحلیلِ آشفتگی رفت. بحلول چنین کرد. من گمان نمی کنم او چنان که در قصه ها می گویند تظاهر به دیوانه گی می کرد. من گمان نمی کنم هیچ انسانِ راستینی هرگز به چیزی تظاهر کند. بحلول دیوانه بود. با این تفاوت که او دیوانه گی را اختیار کرده بود. او ذهنن به ساختارِ بی منطقی، نقل مکان کرده بود. فرآیندی که برای برخی به زودی اتفاق خواهد افتاد. به آهستگی.

گفتم "ساختارِ بی منطقی". آیا منظورم واقعن همین بود؟ بله! ساختارِ بی­ساختاری. بی ساختاری هم ساختاری دارد. کسی به این سادگی نمی تواند از حکومت منطق بگریزد. کارهای یک دیوانه برای ذهنِ خودش منطق -به معنای عقلا- را ندارد. اما با این وجود برای افرادِ عاقل به نوعی قابلِ درک است. عاقلان می توانند افرادی را با نامِ دیوانه طبقه بندی کنند و این خود بدان معناست که دیوانه گان را می شناسند. اما رندیِ مطلب در همین جاست که در همین حین که عقلا دیوانه گان را درمی­یابند، دیوانه گان عقلا را نمی بینند! دیوانه گان دیگر بینِ عقلا و دیوانه گان تفاوتی قائل نمی شوند یا حتی بینِ خود و عقلا نمی توانند تفکیکِ دیوانه و عاقل کنند. دیوانه در جهان عاقل جایی خاص دارد اما عاقل در جهانِ دیوانه جایی مخصوص ندارد. پس جهانِ دیوانه بزرگ­تر است و فهمِ دیوانه عام تر و فراتر.

صفتی که به این افرادِ غیر عادی می دهند نیز جای تامل دارد. متصف به «دیو». کسی که شیطان او را مسح کرده است. شیطان به نماینده گی از قلمروی «غیرخودی»ها. متعلق به سرزمینِ ناشناخته ای ست که می توان هر چیزِ غیرقابلِ درک و لذا ترسناک-چرا که انسان از هر آنچه که نفهمد می ترسد- را بدان منتسب دانست. اما سوال اینجاست که مگر انسان همه­ی نیکی هایی که مفروض دانسته- مثلن فرشتگان- را می شناسد؟ پس چرا از آن­ها نمی ترسد؟به نظر من پاسخ این است که انسان در واقع فرشته ها را هم باور ندارد. وگرنه از فرشته هم می ترسید. فراموش نکنیم که محمد(ص) از تجلی فرشته بیهوش شد. پس چطور انسان در جهانِ فکرش با فرشته احساسِ صمیمیت می کند؟ زیرا تصویری خیالی، مهربان و نزدیک از او برای خود ساخته. فرشته های تصاویرِ کلیساها و کاخ های قرونِ وسطی را در نظر آورید. سقفِ کاخِ ورسای و تابلوهای آن پر است از این انسان­های زیبا و سفید و بال دار، با لبخندی ملیح که بر فرازِ آدم ها پرواز می کنند و مراقب اند در این مهمانیِ بزرگ کسی به اش بد نگذرد! انسان تصویرِ فرشته را مصادره کرده و از این رو، فردِ غیرعادی را "فرشتانه" نمی خوانَد. چون فرشته عادی شده است. "غیرعادی" حتمن و لابد "دیو"انه است.

دیوانه برای گفتنِ آنچه که خارج از- فراتر یا فروتر از- منطق است ...اول این را توضیح بدهم! دیوانه گی دو بازه دارد. فراتر و فروتر از عقل و منطق. بگذارید برای اول و اخرِ این بازه اسم بگذاریم. مثلن دیوانه گان احمق و دیوانه گانِ باخرد! نه خوشم نیامد! این بهتر است: دیوانه گانِ احمق و دیوانه گانِ دیوانه. حالا چه کاری ست؟ چرا ما عقلا باید برای همه چیز اسم بگذاریم و طبقه بندی کنیم و بعد نفس راحتی بکشیم و خیال مان راحت شود که خب حل شد! طبقه بندی کردم اش بلاخره و مشکل حل شد! این خودش نوعی دیوانه گی نیست؟ حماقت و توهمِ طبقه بندی و تعریف و نام­گذاری؟ آیا ما با تعاریفِ بسیاری چیزها آن­ها را نابود نکردیم؟ آیا بسیاری از تعاریف، ما را –به جای نزدیکی به شناخت- از شناخت دور نمی کند؟ آیا برای مثال تعریفِ "خدا" نیست که محلِ جدل بسیاری از اقوام و ادیان و آدم­هاست؟ ...ما با این تعاریف چه قصدی داشتیم و به چه رسیدیم؟ آیا تعریف اذهان را (و مهم­تر از آن دل­ها را...) نزدیک­تر می­کند یا دورتر؟ کی تعیین می کند دیوانه کیست و عاقل کدام است؟ این پاراگراف را به بیراهه رفتم که به همین جا برسم. حالا که رسیدم کروشه بسته.

دیوانه برای گفتنِ آنچه که خارج از- فراتر یا فروتر از- منطق است، برای این بیان، ناچار است از قواعدِ ساختاریِ زبان و منطقِ صوریِ دو هزار و پانصد ساله­ ی بشری استفاده کند که به نظر مضحک می رسد. چرا که این ساختار برای آن مفاهیم –که جنون مایه دارند- ساخته نشده.

برای همین عاقل­ترینِ/دیوانه­ترینِ دیوانه­گان، دیوانه گانِ ساکت اند. آنان که قیاس ها و روش مندی ها و ساختارها و افکارِ پیش از جنون را وانهاده اند و به جهلِ زبان، آگاهی یافته اند و سر در گریبانِ خویش در سکوتی جاودان فرو رفته اند. همان گونه که شکِ مطلق و ایمانِ مطلق هر دو منجر به سکوت می شود و لذا حرف زدن همواره مشمولِ نوعی نسبی گرایی ست. کلمه ها دیرزمانی ست که از خانه ی سرِ پرسودای دیوانه گان پرواز کرده اند. آنان دیگر هیچ معنایی در آگاهیِ خویش ندارند-چرا که معانیِ انسانی تنها با زبانِ انسانی قابل فهم اند...ذهنِ یک دیوانه­ی ساکت سخن نمی­گوید. گرچه اصوات ممکن است از زبانش خارج شوند. اما معانی در ذهن کاملن ویران شده­اند. ذهن خالی­ست از معانی. و همین دیوانه­گی را برای «سرِ مخمورِ اندیشه­پرست»ِ عقلا این همه عجیب و خیره­کننده می­سازد. برای یک ذهنِ پر از معانی چه اندیشه­ای وسوسه کننده­تر از این؟ یک ذهنِ خالی! دیوانه­گی از این منظر بر فراز خرد ایستاده است به او می نگرد و پوزخند می زند. نه اینکه به او برای چیزی ... بلکه به او بی هیچ چیزی پوزخند می­زند و همین برای خردِ علت­جو غیرقابل تحمل است. از همین رو خرد، دیوانه­گی را از خویش می­راند به بیرون شهر، به تیمارستان­ها و حاشیه­ها. چرا که قدرتِ بی­قدرتیِ دیوانه را می­فهمد. .. دیوانه­­گان کامل اما این میان چشمی به گوشه ای ... چه چشمی! چشمی که دیگر در جایی ثابت نمی مانَد. ثبات مربوط به عالمِ عقلاست. از علائم جنون، بی قراریِ چشم است. چشم در خانه اش سکون نمی گیرد بر رویِ چیزی. دائم در حرکت است. شاید بدین خاطر، که چشم- این مهم­ترین دریچه­ی کشفِ عالمِ واقع- دیگر معرفت و شناختی روشن به مغز منتقل نمی کند... چشمی به گوشه ای دوخته اند، شاید به میله های قفس ..دیوار..تیمارستان..تن ... و سکوت نه در زبان شان، که در وجودشان جاری ست

/ 11 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زنده رود

هرکه چنین روی دید جامه چو سعدی درید موجب دیوانگیست آفت بشناختن..

آشنا

سلام اکنون به طور قطع این نوشته واکاوی با قاعده ی روانشناختی ذهن مجانین نیست بلکه به نظرم درست یا نادرست عصیانی ست در توجیه دیوانگی فرزانگان از منظر عامه دیوانگان عاقل نماست !!..

از دوستان منفوط

سلام دیوانه در جهان عاقل جایی خاص دارد اما عاقل در جهانِ دیوانه جایی مخصوص ندارد. پس جهانِ دیوانه بزرگ­تر است....چرا بزرگ تر است؟ شما در اینجا اصالت را به انسان داده اید در انجا که با مساله منطق روبرو میشود . حال اگر اصالت را به منطق بدهیم و دیوانه و عاقل و اشفته را تقابل با ان بگیریم کلا تمام انچه نوشته اید نفی می شود. خاصه انکه در تعریف دیوانه مساله دیوانه از دیدگاه منطق و مردم مطرح می شود که این دو لزوما یکی نمی باشند. هم چنین بگذریم از مغالطه ای که کردید و رندانه با بیان مساله فرو و فرا و بعد فرار از طبقه بندی آنچه را که خواسته تان بوده بر مفهوم دیوانه جاری ساخته اید... علاوه بر ان زبان و کلام جهل ندارد.کلام والاترین صورت تجلی زیبایی است. بحث در دریافت ما ادم هاست. این مسئله هم به همان بحث اصالت دادن بر میگردد . پارگراف آخر هم اوج تجلی مغالطه در مفهوم دیوانه ایست که کردید(فرا و فرو و نفی انها) انجا که در تقابل با عقلا می ایستد . و عاقل که تعریف شما از ان برای ما ناخواناست و این تحمل ناپذیری عقلی که مطرح کردید برای ما نامانوس تر می نماید... و دو سه خط اخر که برای من خواننده تماما چرایی اش مطرحس

از دوستان منفوط

سلام دیوانه در جهان عاقل جایی خاص دارد اما عاقل در جهانِ دیوانه جایی مخصوص ندارد. پس جهانِ دیوانه بزرگ­تر است....چرا بزرگ تر است؟ شما در اینجا اصالت را به انسان داده اید در انجا که با مساله منطق روبرو میشود . حال اگر اصالت را به منطق بدهیم و دیوانه و عاقل و اشفته را تقابل با ان بگیریم کلا تمام انچه نوشته اید نفی می شود. خاصه انکه در تعریف دیوانه مساله دیوانه از دیدگاه منطق و مردم مطرح می شود که این دو لزوما یکی نمی باشند. هم چنین بگذریم از مغالطه ای که کردید و رندانه با بیان مساله فرو و فرا و بعد فرار از طبقه بندی آنچه را که خواسته تان بوده بر مفهوم دیوانه جاری ساخته اید... علاوه بر ان زبان و کلام جهل ندارد.کلام والاترین صورت تجلی زیبایی است. بحث در دریافت ما ادم هاست. این مسئله هم به همان بحث اصالت دادن بر میگردد . پارگراف آخر هم اوج تجلی مغالطه در مفهوم دیوانه ایست که کردید(فرا و فرو و نفی انها) انجا که در تقابل با عقلا می ایستد . و عاقل که تعریف شما از ان برای ما ناخواناست و این تحمل ناپذیری عقلی که مطرح کردید برای ما نامانوس تر می نماید... و دو سه خط اخر که برای من خواننده تماما چرایی اش مطرحس

از دوستان منفوط

سلام دیوانه در جهان عاقل جایی خاص دارد اما عاقل در جهانِ دیوانه جایی مخصوص ندارد. پس جهانِ دیوانه بزرگ­تر است....چرا بزرگ تر است؟ شما در اینجا اصالت را به انسان داده اید در انجا که با مساله منطق روبرو میشود . حال اگر اصالت را به منطق بدهیم و دیوانه و عاقل و اشفته را تقابل با ان بگیریم کلا تمام انچه نوشته اید نفی می شود. خاصه انکه در تعریف دیوانه مساله دیوانه از دیدگاه منطق و مردم مطرح می شود که این دو لزوما یکی نمی باشند. هم چنین بگذریم از مغالطه ای که کردید و رندانه با بیان مساله فرو و فرا و بعد فرار از طبقه بندی آنچه را که خواسته تان بوده بر مفهوم دیوانه جاری ساخته اید... علاوه بر ان زبان و کلام جهل ندارد.کلام والاترین صورت تجلی زیبایی است. بحث در دریافت ما ادم هاست. این مسئله هم به همان بحث اصالت دادن بر میگردد . پارگراف آخر هم اوج تجلی مغالطه در مفهوم دیوانه ایست که کردید(فرا و فرو و نفی انها) انجا که در تقابل با عقلا می ایستد . و عاقل که تعریف شما از ان برای ما ناخواناست و این تحمل ناپذیری عقلی که مطرح کردید برای ما نامانوس تر می نماید... و دو سه خط اخر که برای من خواننده تماما چرایی اش مطرحس

یاس

اطلاعاتی که این روزها از دنیای دیوانه ها میدی کم کم داره خیلی دقیق میشه؟ نگرانت میشم...

مهدی

سلام دوست زنده رودی من. شخص به محض آن که بخواهد سخن بگوید ناچار است از قواعد منطق پیروی کند.

از دوستان منفوط

سلام منظورم از منطق تالیفات ارسطو نیست بلکه مجموعه ایست از تلاش بشریت در ادوار مختلف تاریخ که تمامی انها سعی در بیان بخشی از حقیقت موجود در نظم هستی داشته اند . انچه از نطق و منطق که شما از ان تبری جسته اید همان است که تمام میراث فکری و ادبی ما و جهان معاصر به ان مدیون است. جسارت نباشد اما اگر دوست دارید از نوشته تان تمجید کنم اعتراف میکنم زیبا نوشته اید ... اما این حق را برای من خواننده قایل باشید که نه در مقام نقد که در مقام خواننده ای عامی که برایش سوالی مطرح شده ، جوابی در خور داده شود . وگرنه هم من و هم شما می دانیم که منطق مال ارسطو نیست منطق بخشی از میراث فکری بشریت است. جدای اینها من چند سوال دیگر مطرح کرده ام که انتظار جواب انها انتظار نابجایی نیست شاید لازم باشد بگویم منظور از تقابل انسان و منطق در نوشته ام تقابل انسانیت و مفهومی انتزاعی و محدود به افکار ارسطو نیست بلکه تقابل افکار محدود یک شخص با دستاورد فکری ابنای بشر است

از دوستان منفوط

سلام اول از همه اگر چیزی نوشته ام که حمل بر جسارت است ببخشید دوم اینکه منظورم از افکار محدود یک شخص ، شخص شما نیست منظور شخصی است که از منطق به دیوانگی میگریزد انجا که تلاش بشری-انسانی را کوچک می انگارد سوم اینکه نوشته شما به طرز اغواکننده ای راه فرار را برای انکه به دیوانگی(به هر مفهومی) می اندیشد باز نگه می دارد. شاید بیشتر بخاطر انکه تعریف دقیقی از دیوانه تان بدست نداده اید اما من در خواندن مکرر این نوشته ان نوع خاص ذیوانه که شاید منظور شما بوده و این نوشته انطباق عجیبی با ان دارد را می دانم. و دیگر مطلب اینکه شما مرا با چوب نظام فکری که به زعم شما در ان پرورش یافته ایم براحتی راندید. اما من این نوشته را چندین بار خواندم تا به فضای فکری نویسنده تقریب یابم اما در خطوط ان مواردی بود که با عقل من خواننده جور در نمی اید... نمونه اش : عاقل از نگاه شما به که اطلاق می شود؟ ایا منظورتان ازعاقل ان است که به عقل کامل گرایش دارد؟ جهانِ دیوانه بزرگ­تر است....چرا ؟ تحمل ناپذیری عقل را از چه رو مطرح کرده اید؟ وباز اینکه دیوانه شما را مردم دیوانه می خوانند یا خود او . او می داند و به دیوانگی پناه می برد؟ و.

آشنا

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت . . به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت