حتا اگر نباشی می آفرینمت! (دیوانه ...)

 

صدرا گویا معتقد است نسبتِ انسان به خیال­اش همچون نسبتِ خدا به آفریدگان­اش است. شواهد بسیاری وجود دارد بر این «دقیقه» که این ساعتِ شب و در این نهایتِ خستگی، پرداختن به آن­ها حتمن از حوصله­ی من و نوشته­ی من خارج است!

پس بیایید به شیوه­ی ساینتیست­ها عمل کنیم و فرض کنیم این جمله درست است و آن­را «اصل» بگیریم. چه اهمیتی دارد که ساینس با این همه دبدبه و کبکبه هنوز هیچ­یک از «اصل»هاش را اثبات که ... نه، حتی تبیین هم نکرده است...من الان سرم درد می­کند، اما نه آن­قدر که بیشتر از این به ساینس بپردازم!

پس فعلن فرض می­کنم درست باشد این گفته... این رئالیسمِ ضدِ رئالیسم. این باور واقع­گرایانه­ی غیرواقع­گرا. این همه پارادوکس توی یک جمله! کی؟ کدام بشری جرات دارد فرض کند که این جمله درست است و آن­را جایی در محفل علمی با صدای بلند بگوید و نترسد! نه من فقط می­خواهم آهسته، درِ گوش شما بگویم که فرض کنیم..بیایید فرض کنیم فقط..بیاییم آن­قدر جسارت داشته باشیم که فرض کنیم ...بیایید برای یک­بار در عمرِ اندیشه­ی سَقَط­شده­ی بشری جسارتِ اندیشیدن داشته باشیم و  فرض کنیم این جمله درست باشد

دوست دارم حتی قبلِ شروع متن یک پاراگرافِ کوچولویِ دیگر هم این وسط شیطنت کنم و بنویسم که...آهسته، به نجوا، بپرسم که هی!‌ شما! تو! هیچ شنیده بودی این جمله را؟ عجیب نیست به نظرت که هیچ فیلسوفی- حتی آن­ها که خیلی ادعاشان می­شود- جرات نکرده این جمله را با صدای بلند بگوید جوری که شنیده شود! نه! نگران نباش! من هم اینجا زیاد بلند حرف نمی­زنم! برای اینکه خیالت کاملن راحت­ شود بگذار این را هم اضافه کنم که، حتی اگر بزنم هم کسی نمی­فهمد!

حالا با خیالِ راحت فکر کن که به راستی با این فرض که توی پاراگراف یکی قبل­تر گفتم چه بلایی بر سرِ عالمِ واقع می­آوریم؟ چقدر جوهره­ی واقعیت می­ماند برای آن واقعیتی که تمامِ عمرِ بشر درگیرش بوده است و حتا همین امروز کلی گرنت­های دانشگاهی برای چنین مساله­ای تصویب می­شود! خب تو هر چه خواستی فکر کن، ولی این مساله­ی من نیست! مساله­ی این نوشته هم نیست! واقعیت به­واقع، در ملموس­ترین شکل هم، برای من ارزش چندانی ندارد. همه­ی آن­چه که بیشترِ آدم­ها اکثر عمرشان را به پایش می­ریزند برای من مفت هم گران است! واقعیت چه کوفتی ست! آخ سرم!

هی این "لُبِ کلام" از دستم در می­رود و هیهات که وقتی نویسنده هم "لبِ کلام" را گیر نیاورده هنوز، چه امیدی به خواننده است! ولی در نوشتن هنوز امید هست. در نوشتن هنوز اندکی امید هست. انگار که در بیابانی که همه­اش سراب است، اندکی آب ...واقعیت داشته باشد...واقعیت

باید دید این واقعیت چه داشته که این همه عقولِ زبده و نخبه­ی بشری همواره در پی­اش بودند. جوابِ این سوال، جوابِ آن سوال را هم می­دهد! حالا "آن سوال" چیست؟ همان که هنوز ننوشته­ام!

دارم طفره می­روم؟ نه! اصلن! خیال نکن که حتی یک کلمه هم "می­بافم". دارم همین­طور که فکر می­کنم می­نویسم. فکری که فکر کرده و بعد نوشته می­شود مثلِ نانِ سرد شده­است...من دارم داغِ داغ فکر می­کنم!...

رسید! "خیال"! این کلمه­ی کلیدی همه­ی آن چیزی­ست که می­خواهم با این کلمه­ها به چنگ آورم. مفهومی که به شکلی خام روبروی واقعیت قرار می­گیرد. اما پرده­های واقعیت که بیافتد می­بینی خیال همان واقعیت است. یا گاهی واقعی تر! و انسان شاه­زاده­ای­ که گدایی می­کند.

 

/ 0 نظر / 14 بازدید